ورق بزن دیوان خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی را...

ورق بزن دیوان خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی را...

عین ا... رجب نراقی/ ورق که میزنی گویا در میان باغی پرگل هستی، در کنار درختانی زیبا، جوی آبی و نسیم خنکی. ورق که میزنی حتی بی آن که بخواهی فالی بگیری، حال دلت را دگرگون می کند. دلت امید می خواهد، دلت نوید گشایش کارهایت را طلب می کند، نگاهت نگران سطر به سطر و کلمه به کلمه غزلهاست و مراد دلت را از صمیم دل می خواهی و  می خوانی «ای حافظ شیرازی، تو کاشف هر رازی...».

خواجه، کاشف نیست، کشاف هم نیست، و اصلا رازی نیست. چنان که واقف اید هزاران هزار کتاب و مقاله و سرمقاله و فصلنامه و کانونها و گردهمایی های مختلف درباره خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی نوشته و به بررسی تک به تک غزلیات و ابیاتش پرداخته اند که اگر بخواهید یک آمار کلی و دم دستی بگیرید مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. نگاه به خواجه نه فقط در کشورمان که در کشورهای دیگر هم سابقه دارد و افکار و اندیشه های مختلف در انواع زبان ها و فرهنگ ها به غور در ابیات حافظ پرداخته اند و نمونه های بسیاری می توان آورد از علاقه و دلبستگی ها به خواجه اهل راز؛ که گوته نمونه ای از آن است با دریایی از عشق و علاقه. بنده حقیر و راقم این سطور نه قصد واکاوی تک به تک غزلیات و اشعار خواجه شیراز را دارم، چه آن که آنقدر توان نقد و بررسی موشکافانه را ندارم و نه بضاعت مزجات این ستون امکانی فراهم می کند و این نوشتار، چه مقدمه ای که آورده شد و چه موخره ای که پرداخته خواهد شد سخنی است که از دل بر می آید و ربطی به فلان استاد یا نظر بهمان کارشناس زبان و ادب فارسی ندارد و جرمی نابخشودنی است و نظری که همیشه در دل داشته و دارم بابت اشعار زیبای خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی.

قرن هاست که انسان بر روی این کره خاکی زیست می کند، چه به روایتی از بهشت بر زمین فرود آمد یا به بیانی رانده شد یا به روایتی دیگر از مه بانگ و اولین جرقه آفرینش پا بر زمین نهاد، همیشه در فکر رهایی از امری بود که در ذهنش می جوشید و هنوز که هنوزه می جوشد. قابیل هم از این امر مستثنی نبود، زمانی که دست به اولین قتل زد و در سودای پنهان کردن جسد هابیل بود، همه فکر و ذکرش دنبال راهکار می گشت و پس از تدفین مطمئنا عذاب وجدان رهایش نمی کرد، چهره برادر در ذهنش مجسم میشد و شاید اشکی می ریخت. آن زمان قرار بود کجا لوح پریشانی و پشیمانی دلش را آویزان کند؟! قرار بود کجا سری فرو افکند از ندامت؟! این ابتدای بشر است، بشری که طی قرون مختلف در میان حوادث ریز و درشت روزگار نمی دانست راهی که می رود، تصمیمی که می گیرد، دلی که می بندد، حکمی که می دهد درست است یا نه! و یا اصلا قراراست سال دیگر یا سالهای دیگر چه رویدادی بر او عارض شود! اصلا این انسان که حیوان ناطق نامیده ایم اش و بسیاری فضلا و حکما و دانشمندان در طی قرون از سر گذرانده، از آینده خبری دارد؟!

 با این همه پیشرفت لحظه به لحظه، سال به سال و قرن به قرن چرا انسان در کنار دریای علم و معرفت دانشمندان سراغ خبری از آینده می گیرد؟! دغدغه دارد، فکر دارد، و نمی داند توسن افکارش را کجا هی کند و کجا نهیب بزند! و اصلا بی خیال توسن افکار، می خواهد بداند خودش و روزگارش چه آینده ای دارد!؟ و همین است راز مهم حافظ، راز ماندگاری اش، البته در ابتدای امر نوشتم رازی در کار نیست، آری فقط قرار است خواجه را برای سبک کردن روح مان و ذهن مان بطلبیم و با هر بیت و مصراع از دغدغه هایمان بکاهیم؛ و تا انسان هست با همه هستی وجودی اش، حافظ نیز شهپر سخنش عالم گیر است و نور افشان با هر بار ورق زدن گویا در میان باغی پرگل هستی، در کنار درختانی زیبا، جوی آبی و نسیم خنکی.