شعر جهان/ ولفگانگ بورشرت
علیرضا نجمی _«خبرجنوب»/ «ولفگانگ بورشرت» متولد ۲۰ مه ۱۹۲۱ در هامبورگ و درگذشت ۲۰ نوامبر ۱۹۴۷ در بازل، شاعر، نمایشنامه نویس و نویسنده آلمانی بود.
او علاقه بسیاری به راینر ماریا ريلكه شاعر نامدار آلمانی داشت و همچنین علاقه اش هنرپیشگی بود، مدتی در یکی از کتابفروشی های هامبورگ به کارآموزی و چند صباحی در تئاتر لونه بورگ به هنرپیشگی پرداخت. در 1941 به خدمت سربازی فرا خوانده شد و در همان ابتدای خدمت به خاطر اظهار مخالفت با خودکامگی های هیتلر دیکتاتور بی بدیل در نامه های خصوصی اش به اتهام اقدامات ضد دولتی، از سوی دادگاه نظامی نورنبرگ جلب و پس از محاکمه ای مضحک و فرمایشی به اعدام محکوم شد اما با کمال شگفتی پس از 6 ماه از زیر تیغ جلاد نجات یافت.
لحن شاعر جوان در یکی از برنامه ها نسبت به مقام شامخ گوبلز وزیر اطلاعات هیتلر توهین آمیز تلقی شده بود. در اواخر سال 1942 جهت ادامه خدمت سربازی و احیانا به امید آنکه حکم دادگاه کذایی به دست افراد دشمن و در میدان نبرد اجرا خواهد شد به جبهه جنگ روسیه گسیل گشت. اوایل سال 1943 به علت ابتلا به بیماری یرقان و دیفتری در یکی از درمانگاه های ارتش بستری و به دنبال آن به سبب ضعف شدید موقتا از ادامه خدمت معاف و به منظور گذراندن دوران نقاهت به موطنش آلمان اعزام گردید. مشکل بورشرت این بود که نمی توانست زبان بریده به کنجی نشیند. هانریش بل، نویسنده بلندآوازه آلماني و برنده جایزه نوبل، سال ها بعد در رابطه با این قضیه نوشت: «حساسیت حکومت های خودکامه در این گونه امور را بنگر! برای انتقام جویی از یک سرباز بیست ساله به خاطر اظهارمخالفت در نامه های خصوصی اش و از شاعری بیست و چهار ساله و نوپا به خاطر یک لطیفه به ظاهر سیاسی، کل دستگاه به اصطلاح قضایی به حرکت درمی آید». پس از پایان جنگ جهانی دوم، بورشرت نحیف و رنجور و بیمار به ویرانه شهر هامبورگ بازگشت و فعالیت تئاتری خود را از سر گرفت و همزمان با آن به سرودن شعر و نوشتن نمایشنامه و داستان کوتاه پرداخت، اما مصیبت های دوران جنگ و زندان او را کاملا فرسوده و ناتوان کرده بود.
سفر سوئیس که به همت تنی چند از دوستان نزدیک بورشرت به منظور رهانیدن او از چنگال مرگ ترتیب داده شد نوشدارو بعد از مرگ سهراب بود. گرسنگی و شکنجه های روحی سال های پس از جنگ و بیماری ناشناخته ای که در عید پاک 1946 از سوی پزشکان معالج او ناعلاج اعلام شد نیز مزید بر علت گشت و سرانجام هنرمند جوان را در 20 نوامبر 1947 درست یک روز قبل از به روی صحنه آمدن نمایشنامه «پشت درهای بسته» که نام بورشرت را به عنوان برجسته ترین منادی دردها، رنج ها و آرزوهای بربادرفته یک نسل گمگشته بر سر زبان ها انداخت، در نیمه راه 27 سالگی در یکی از نقاهتگاه های شهر «بازل» از پای درآورد. نمونه ای از داستان را در ادامه تقدیم تان می کنیم، نمونه از نثر او:
«زن ناگهان از خواب پرید. دو و نیم نیمه شب بود. لحظه ای فکر کرد که چرا از خواب پریده است. کسی در آشپزخانه خورد به صندلی! گوشهایش را به سوی آشپزخانه تیز کرد. همه جا ساکت بود. همه جا خیلی ساکت بود و زمانی که دستش را روی تخت کشید، کنارش هم خالی بود. علت این سکوت را فهمید، چون صدای خُرخُر مرد نمی آمد. از جایش برخاست و پابرهنه از میان راهروی تاریک بهسوی آشپزخانه رفت. یکدیگر را در آشپزخانه دیدند. دو و نیم نیمهشب بود. زن روی یخچال چیز سفیدی دید و چراغ را روشن کرد. آندو روبهروی هم ایستاده بودند و هر یک تنها پیراهنی برتن داشت؛ دو و نیم نیمه شب در آشپزخانه. بشقاب نان روی میز آشپزخانه بود. زن دید که مرد برای خود یک قطعه نان بریده است. چاقو هنوز کنار بشقاب قرار داشت و روی میز هم خرده نان ریخته بود. زن هر شب و از روی عادت روی میز را پاک می کرد. اکنون روی میز خرده نان دیده میشد، و چاقو نیز همانجا بود. زن سردی کاشیها را بر تنش آرام آرام احساس کرد و چشمانش را از روی بشقاب برگرداند... مرد گفت: «فکر کردم که اين جا چيزی هست» و به اطرافش نگاه کرد.
زن در جواب گفت: «من هم چيزی شنيدم» و با خودش فکر کرد که مرد چقدر پير به نظر می رسد؛ همان اندازه که سنش است، يعنی شصت و سه سال. مرد در روز گاهی جوان تر به نظر می رسید. مرد هم با خودش گفت: «زنم چقدر پير شده است، خيلی پير جلوه میکند؛ دليلش شايد آشفتگی مويش باشد. نامرتب بودن زنان در شب، معمولاً به وضعيت موی آنها برمیگردد. مو گاهی آدم را پير نشان می دهد». «تو بايد کفش می پوشیدی، با پای برهنه روی کاشیها حتماً سرما می خوری». زن به مرد نگاه نمی کرد، چون نمی توانست قبول کند که مرد پس از سی و نه سال زندگی زناشویی، حالا دارد به او دروغ می گويد...». گفتنی است، از جمله آثار او می توان به «این قهوه بی مزه است» و «شبها موش های صحرایی هم می خوابند» اشاره کرد.
در این میان مجموعه چند داستان کوتاه، چند شعر و نمایشنامه «بیرون پشت در» با عنوان «گل قاصد» همچنین «اندوه عیسی» که مجموعه هفده داستان و یک نمایشنامه است از او به فارسی برگردانده شده است.
رویای فانوس
اگر مُردم
دست کم می خواهم
فانوسی باشم
آویخته بر درگاه خانه ی تو
و شب رنگ باخته را
تابان کنم
یا در بندرگاه
آن جا که کشتی های بزرگ به خواب می روند
و آن جا که دختران می خندند
پاس بدهم
در یک آبراه باریک کثیف
و به رهگذران تنها
چشمک بزنم
در یک کوچه ی تنگ
می خواهم که آویخته باشم
فانوس حلبی سرخی
بر سر در خانهای
تا همراه باد شبانگاهی
و در اندیشه آدمیان
و در آوازهاشان
تاب بخورم
یا چنان فانوسی باشم که کودکی
با چشمانی گشوده از حیرت آن را می افروزد
هنگامی که وحشت زده در می یابد
که تنهاست و باد از میان درز پنجره نفیر می کشد
و بیرون رویاها در هیئت اشباح نمایان می شوند
آری دست کم می خواهم
وقتی مُردم
فانوسی باشم
که شب ها، تنهای تنها
هنگامی که جهان در خواب است
با ماه صمیمانه
درد دل کند
//////////////
افسانه
هر شب زنی
در تنهایی ملال آور خود
در اشتیاق خوشبختی انتظار می کشد
آه، در چشمان او ماتم خانه کرده است
زیرا، مرد او دیگر بازنگشت
یک شب اما بادِ تیره
او را به فانوس خیابان جادو کرد
آنان که در نور او خوشبخت اند
آرام زمزمه میکنند
دوستت دارم
//////////////
آرانکا
زانوهای تو را کنار زانوانم احساس می کنم
و بینی چین برداشته از گریه ات را
جایی میان موهایم
تو مانند گلدان آبی رنگی هستی
و دست هایت که می لرزند
همچون گل های مینا شکفته اند
ما هر دو لبخند می زنیم
زیر رگباری از عشق، رنج و دشواری ها

Admin 6 




