تجلیل از ۶ دهه فعالیت در روزنامه‌نگاری فارس

نشستی به پاسداشت سیروس رومی، در نزدیکی های ٨٣ سالگی

نشستی به پاسداشت سیروس رومی، در نزدیکی های ٨٣ سالگی

بهمن پگاه راد - «خبر جنوب»/ این بار « موسسه جوان» به پاسداشت کسی نشست که شش دهه در روزنامه‌نگاری فارس و شیراز حرف اول را می‌زند. او شعر گفته، داستان نوشته، در حوزه کودک و نوجوان کار کرده و مهم‌تر آنکه از آن شیرازی‌های اصیل است که چند ماه دیگر قدم به ۸۳ سالگی می‌گذارد و انسان دلش می‌خواهد کنارش بنشیند تا از شیراز و ساکنان قدیم بگوید و جوان‌های جلسه محو سخن‌هایش شوند.در این نشست، پرسیدن از استاد سیروس رومی بی‌معنا بود، چون او در دل سخنانش شما را به هر کجا می‌برد:از درب شیخ تا آرامگاه سعدی؛ خاطرات پسری که شهر را می‌بلعد :ما معلم‌ها باید حرف و زبانمان خوب باشد تا بتوانیم با مخاطبان خود صحبت کنیم. خاستگاه هرکس دست خودش نیست. دست خود من هم نبود که در جنوبی‌ترین نقطه شهر شیراز، مرز درب شیخ و دروازه اصفهان، تا سر منزل مقصود باید مسیری طی کنیم. این مسیر بر اساس دوستی با مردم و آن چیزی که جامعه را می‌سازد. باید برویم و گاه هلمان می‌دهند.در زادگاه خود بالای بام می‌ایستادیم و زیر پایمان تا دامنه آرامگاه سعدی، صحرا و زراعت بود. کم‌کم این دیدن با بلعیدن زمین‌ها و ساخت خانه‌ها و آپارتمان‌ها به تاریکی فرو رفت و دیگر آرامگاه شیخ اجل را ندیدیم.

 نمره٢٠ از آن خداست، ۱۹ مال من، ۱۸ مال سیروس رومی!

اما آنچه بر من گذشت، دوران دبستان و دبیرستان بود. چون پدرمان ارتشی بود، نقاط دیگری از کشور و مدارس را هم تجربه کردیم. آقای فیلی که دایی بیژن سمندر بود، وقتی دید روزنامه دیواری را خوب تهیه کرده‌ام، گفت: «به! به! حالا آقای رومی هر هفته یک روزنامه دیواری برای مدرسه تهیه کند.» از همان جا کارمان درآمد.جهان‌شاه سیسختی که بسیار پرابهت بود، بعد از انشا خواندنم گفت: «نمره ۲۰ مال خداوند است، نمره ۱۹ مال خودم و ۱۸ مال سیروس رومی! »

دیسیپلین امین فقیری و طنزی که شاگرد را استاد کرد

بعدها در کسوت سپاهی دانش، در حالی که سرگردان کوچه و خیابان بودم، با امین فقیری روبرو شدیم. امین دستم را گرفت و گفت: «بیا با هم باشیم. امین دیسیپلین خاصی داشت. ما سه نفر بودیم و او برای دو نفر دیگر تعیین تکلیف کرد که باید برنامه کتابخوانی داشته باشید. کتاب را به ما می‌داد و ما مثل بچه‌های مودب کتاب را می‌خواندیم. در مسابقه‌ای که در همان حوالی ترتیب یافته بود، نفر اول من شدم و نفر دوم امین فقیری! یاد گرفتیم که رسم روزگار همین است: استادی زحمت می‌کشد و شاگردش در سکوی اول می‌رود.باید یادی کنم از جمشید صداقت‌کیش. او استاد بود و کتاب‌های زیادی داشت. می‌رفتیم به دیدنش و از این کتاب‌ها استفاده سرشار می‌کردیم.

قهرمانیِ یقه‌پیراهن و ورزشی که استخوان‌ها را سایید! 

ده سال از دوران دبیرستان و دانشگاه من به ورزش و از جمله ژیمناستیک گذشت و امروز از اینکه استخوان‌هایم ساییدگی دارد، تقصیر آن دوران است! ورزش قهرمانی یقه‌پیراهنم بود. کلی کاپ، مدال و جایزه... بعدها مسئول ورزش دانشگاه شدم که پس از من آقای حسین اعظمی این کار را به عهده گرفت که انتخابی شایسته بود. بدین‌سان من هم معلم بودم، هم روزنامه‌نگار! 

پدر روزنامه‌نگاری شیراز؟! نه، آن مقام میرزا صالح را سزاست

به من می‌گویند پدر روزنامه‌نگاری شیراز. من خیلی از این لقب خوشحال و راضی نیستم، چون پدر روزنامه‌نگاری شیراز، فارس و حتی کشورمان میرزا صالح شیرازی است و یا می‌گویند سیروس رومی به همه هنرها از شعر و داستان گرفته تا خط و نقاشی آشناست و در این وادی‌ها هنرنمایی کرده است.این را هم کمی تا قسمتی رد می کنم. 

قلم، دوات و یک معلم ناباور؛ حکایت «ف» درشت‌نوشته شده

در این نشست آقای چیزفهم دانشمندیان را می‌بینم. معلمی داشتیم که به ما دست خط داده بود، مشق کنیم. من حرف «ف» را با قلم درشت تحریر کرده بودم، اما معلم باور نداشت کار خودم است. گفت: «این قلم و این هم دوات، یالا بنویس ببینم!» نوشتم. گفت: «آفرین! نمره‌ات ۲۰ ، حالا باورم شد!» در ادامه، نامه‌نگاری‌هایی به خانم دانشور و آل‌احمد و دیگران داشته‌ام و این‌ها را کتاب کرده‌ام. در حال حاضر ۳۵ کتابم در رویت همگان است، اما خودم هنوز باور این کتاب‌ها را ندارم. از همسر و یار زندگی‌ام همیشه قدردان هستم.
/بانداژ را نمی‌پذیرم؛ حالا با کت و شلوار رسمی نیامدم، به کناربه هنگام ورود به این نشست، همسرم اعظم خانم به بانداژ دستم که از ضرب‌خوردگی یکی دو هفته اخیر در حمام اتفاق افتاده بود، اشاره می‌کرد. وقتی لجم درآمده بود و در حال باز کردن بانداژ بودم، او گفت: «سیروس چکار می‌کنی؟! این کار را نکن» اما گفتم: من رسماً با کت رسمی نیامده‌ام که فشار به دستم نیاید و از این جهت عذرخواهی می‌کنم، اما این بانداژ را نمی‌توانم تحمل کنم! باید روی سن که می‌روم نگویم دستم کمی ضرب دیده استد!صدای کف زدن‌ها بالا