زبانم را نمی فهی! نگاهم را نمی خوانی
عین ا... رجب نراقی/ با سلام مجدد به دوستان طناز و دوستداران طنازی و ادب و فرهنگ. دو سه شماره نوشتنم به تأخیر افتاد که عذر تقصیر می طلبم و قلم عفوی که بر خطای تأخیرم می کشید. کمی مشغله های ذهنی حوالی دل و ذهنم پر می کشید که مانع از وحدت فکری ام میشد... بگذریم و سخن کوتاه کنیم که روایت هایمان از طنز بر سبیل آب بستن به مطلب نشود. نمی دانم تا به حال برایتان پیش آمده که درجمعی حضور دارید، حال چه جمع دوستانه و چه خانوادگی و یا کاری؛ البته برای موضوعی که می خواهم برایتان شرح دهم، جمع دوستانه و کاری بیشتر مصداق دارد تا جمع خانوادگی... القصه، در جمعی هستید و عده ای مشغول حرف زدن و گپ و گفت با یکدیگرند و کار به خنده و شوخی هم می کشد و عجیب آن که شما از شوخی ها و طنازی هایشان هیچ چیزی دستگیرتان نمیشود و اصلا موضوعاتی که برای آنها خنده داراست و از خنده روده برشان می کند برای شما محلی از اعراب ندارد و حتی یک درصد هم خنده بر لبتان جاری نمی کند و برعکس در جمعی هستید و شروع به گفتن لطیفه ای می کنید که در نظر خودتان بی نهایت جذاب است ولی با بیانش هیچ کس نمی خندد یا با چشمانی بی تفاوت یا متعجب شما را نگاه می کنند.
باید یادآور شد که برای طنز و طنازی گذشته از ظرف زمان و مکان و نحوه بیان، حتی مخاطبان هم مهم اند. مخاطبان شما و جمعی که برایشان طنزی را بیان می کنید شاید از جزییاتی که در طنز شماست چیزی نمیدانند و اصلا به گوششان نخورده باشد و وقتی خنده های جمعی را از موضوعی مشاهده می کنید و هاج و واج دیگران را تماشا می کنید از همین رویه است. تصورش سخت است ولی تصور کنید این رویه در قالبی بزرگ و در قامت یک کشور صورت گیرد، شاید در مرتبه اول بگویید ایرادی ندارد و همه مردم و ساکنان آن کشور مطمئنا از زبان و منظور طناز ما سر در آورده و طنازی هایش همه گیر می شود. این امر و این فکر گمان ساده ای است که در ابتدا شکل میگیرد ولی در یک فضای سنگین و خفقان، فکر این که بخواهد طنزی هرچند کوچک شکل بگیرد و محبوب خاص و عام شود کاملا بیهوده است و حکایت سر سبز و زبان سرخ می شود.
در دوران حکومت کمونیستی شوروی سابق طنزهایی شکل می گرفت که تا مدت ها ورد زبان مردم بود اما اصلا گوینده اش معلوم نبود، همان لاادری معروف خودمان در حوزه شعر. این طنزها که اکثرا سیاسی و اجتماعی بودند لایه لایه و جزء به جزء فضای حکومت شوروی و دوران کمونیستی آن را بازنمایانده و میشد و می شود برای یک تحقیق جامعه شناختی از این طنازی ها بهره گرفت. در این میان برمی گردیم به سخن ابتدایی خودمان؛ شاید که نه، حتما بسیاری از طنزهای دوران شوروی سابق برایمان نامفهوم و گنگ است و خنده ای کوچک نیز بر لبانتان جاری نمی کند زیرا ظرف زمان و مکان طنز مورد نظرما جایی دیگر است یا به بیان ساده تر ما به چیزهایی می خندیم که در بدیهیات ذهن و تجربه زیسته مان بوده و دیده و خوانده و شنیده ایم. در دوران شوروی سابق هم بر همین روال است و اصولا این امر در همه زبان ها و مکان ها و فرهنگ ها نقش دارد و چیزهایی که برای یک فرهنگ یا کشور یا مردم خنده دار است برای برخی دیگر کشورها و ملت ها خیر. گاه این تفاوت ها به حوزه نامگذاری کالاهای صادراتی نیز سرایت می کند، همان گونه که سالها پیش کمپانی خودروسازی فورد، خودرویی زیبا ساخت و به تمام دنیا صادر کرد ولی در حوزه آمریکای جنوبی و آمریکای لاتین اصلا فروش خوبی نداشت، که پس از بررسی ها مشخص شد نام خودرو در آمریکای لاتین به معنای آب دماغ بز است! برای همین کسی رغبت به خرید آن در آن حوالی نداشت. تصور کنید کسی در آن کشورها به دیگری بگوید «سلام من آب دماغ بز خریدم!».
بگذریم و برگردیم سر اصل موضوع و دوران شوروی سابق، دوران و دوره ای که مردم برای ابراز نظرات خویش از طنز بهره می گرفتند، طنزی سیاسی اجتماعی که در سال های طولانی در شوروی در فرهنگ عامیانه آنجا رواج داشت. در کشور خودمان چند سالی است که این طنازی ها به زیور طبع آراسته شده است از جمله کتاب «به آن می خندم» با لطایفی از دوران شوروی اثر میلنیچنکو. این کتاب را شهرام همت زاده از اساتید زبان روسی به فارسی ترجمه کرده است. خوب است یادآور شوم که اگر باز هم در موقعیتی قرار گرفتید و از شوخی و خنده جمعی خنده تان نگرفت یا شوخی و خنده شما، خنده ای بر لبان کسی ننشاند دلخور نشوید، ظرف بدیهیات فکری و ذهنی هر انسانی متفاوت است و حتی ظرف زمان و مکان رشدش و بالیدنش. در انتها کمی از طنزهای روسی خدمت تان عرضه می گردد، باشد که مقبول طبع مخاطبان «خبرجنوب» واقع گردد:
«مارکس زنده شد و به شوروی رفت. می خواست توی کنگره حزب سخنرانی کنه، ولی اعضای حزب نگران بودند شاید حرفی بزنه که خوشایند نباشه. مارکس قبول میکنه که فقط یک جمله بگه. میره پشت بلندگو و میگه: «کارگران جهان، غلط کردم»». «یک روز استالین از خواب بیدار شد و به منشی دفترش گفت: پیپ منو ندیدی؟ نیم ساعت بعد منشی زنگ زد و گفت: قربان، ۲۰۰ نفر به سرقت پیپتون اعتراف کرده اند. استالین: ولشون کنید، تو کشوی میزم بود». «سئوال: چرا شوروی آدم به ماه نمی فرسته؟ پاسخ: چون می ترسن دیگه نخواد برگرده». «یه پیرزن به سبد خرید خالیاش نگاه میکنه و میگه: «نمیدونم دارم میرم خرید، یا از خرید برمیگردم! ».

Admin 6 




