شعر جهان - "پیر پائولو پازولینی"

شعر جهان - "پیر پائولو پازولینی"

علیرضا نجمی - «خبرجنوب»/ «پیر پائولو پازولینی» متولد ۵ مارس ۱۹۲۲ در بولونیا، درگذشت ۲ نوامبر ۱۹۷۵ در اوستیا، کارگردان، نویسنده، شاعر، روشنفکر و روزنامه‌ نگار ايتاليايي بود. او متولد شهر بولونیا در شمال مرکزی ایتالیا است که از دیرباز به چپ‌ گراترین شهر ایتالیا معروف است. پدر وی افسر وظیفه‌ ای بود که از پادگانی به پادگانی دیگر جا‌به ‌جا می ‌شد. اصالت خانوادگی پازولینی به فریولی، منطقه‌ ای در شمال ‌شرقی بر می ‌گردد که در این قسمت زبان محلی فریولانو رواج دارد. بعدها او برای بیان مطالب خود زبان خشن حومه رم را انتخاب کرد. در سال 1937 پازولینی به زادگاهش برگشت و در دانشگاه فریولی به تحصیل تاریخ هنر و ادبیات پرداخت. او مقالاتی در ماهنامه سیاسی-ادبی آرکیتاروِ منتشر کرد و دست به کار نوشتن اشعاری به زبان فریولیَن شد.

اولین مجموعه اشعارش به نام «شعر کاسارسا» را با هزینه شخصی خود در سال 1942 به چاپ رسانید. این مجموعه بازتابی از عشق عمیق وی به زبان مادری، چشم ‌اندازهای فریولی و روستاهای آن بود. این اشعار همچنین دانش وی را در خصوص اشعار جیووانی پاسکولی و یوجنیو مونتاله نشان می ‌داد. نخستین اشعار ایتالیایی پازولینی از این برهه نشأت می‌ گیرند اما در سال 1958 منتشر می‌شوند. پازولینی در سنین جوانی به حزب کمونیست پیوست و در آثارش اغلب به مشکلات ایدئولوژیکی می‌ پرداخت و اما رابطه او با کمونیسم جای شک و تردید داشت و بعدها این مسئله از برخوردی که اعضای حزب با او داشتند، نمایان شد. نفاق دوجانبه ‌ای پیش آمد که منجر به اخراج او از حزب شد.

 پازولینی در سال 1949 به‌همراه مادرش به رم نقل‌ مکان کرد و در آن جا بود که اشعار و رمان ‌هایی درباره زندگی طبقه فقیر جامعه به نگارش درآورد. دو قسمت اول سه ‌گانه پازولینی که اولین قسمت آن به نام «پسران زندگی» (1955) با ترکیبی از گویش ایتالیایی و رمی نگاشته شده و دومین آن به نام «زندگی خشن» (1959) به‌ عنوان نویسنده ‌ای برجسته شهرت و اعتباری برای او به‌ دنبال داشت. در این آثار با استفاده از شیوه‌ های نئورئالیسم، زندگی فقیرترین بخش طبقه کارگر و خیزش هشیاری اجتماعی را شرح داده است. هر دوی این رمان‌ ها در دهه 1960به زبان انگلیسی ترجمه شدند. در طول دوران فعالیت خود، پازولینی تقریبا ده مجموعه شعر منتشر کرد. بسیاری از منتقدان از جمله آلبرتو موراویا، از پازولینی به‌ عنوان یکی از مهم ‌ترین شاعران معاصر که منعکس‌ کننده صدای نسل پسا جنگ بوده، یاد می‌ کنند.

در دهه 1960، پازولینی همراه با موراویا به آفریقا برای تدارک ساخت فیلمی درباره «ادیپوس سیاه» سفر کرد اما این ایده هرگز محقق نشد. بنا به‌ گفته‌های موراویا، پازولینی بر این باور بود که طبقه فقیر قشر کارگر با همه طراوت، پاکی و اصالت خود، دنیا را نجات خواهند داد. موراویا در خود زیست‌ نامه ‌اش به نام «زندگی موراویا» درباره او این‌ گونه می ‌نویسد: «پازولینی، بنا به سبک و سیاق خود، از پیروان روسو بود». پازولینی با نگارش کتاب «خاکستر گرامشی» (1957) به بحث و گفت‌ و گو درباره مسائل ایدئولوژیکی بازگشت. او برای شروع به سراغ تئوری‌های آنتونیو گرامشی -که رهبری سیاسی و از بنیانگذاران حزب کمونیست ایتالیا به حساب می‌آمد، رفت که ده سال از عمرش را در زندان‌های فاشیسم گذرانده بود.

 پازولینی مباحث منطقی گرامشی را پذیرفت اما از دیدن کشش‌ ها و دافعه‌ هایش به سمت دنیا بسیار آزرده‌ خاطر شده بود. پازولینی علاوه بر نویسندگی، در دهه 1950 به‌ عنوان بازیگر نیز فعالیت می ‌کرد. در سال 1961، پا به عرصه کارگردانی نهاد. اولین فیلمش «آکاتونه» (گدا) نام داشت که بازآفرینی از رمان «زندگی خشن» بود. در اواسط دهه1960 بود که شهرتی جهانی کسب کرد. «انجیل به روایت متی» (1964) به‌ طور مستقیم بازگویی داستان عهد جدید بود که بر اساس کلمات و صحنه‌ های «انجیل متی» ساخته شده بود. «دکامرون» (1971)، «داستان‌های کنتربری» (1973) و «داستان‌های عاشقانه هزارویک شب» (1973) براساس داستان‌های قرون وسطی که خوشی‌های زودگذر را به تصویر می‌کشند، ساخته شده ‌اند.

 فیلم «ادیپ شهریار» (1967) از متنی کهن متعلق به سوفکلس اقتباس شده بود. «تئورما» (1968) بررسی موشکافانه زندگی طبقه بورژوا بود که پازولینی با ادغام بازیگران حرفه‌ای و غیرحرفه‌ای تلاش کرد تا واقعیت را با مفاهیم بنیادین، خشونت و سادیسم ترکیب کند. به ‌رغم آن که دغدغه او در خصوص گویش از همان نخستین مجموعه ‌های اشعارش پیدا بود، عشق و علاقه وی به زبان در دهه 1960، او را به سمت نمادشناسی کشاند. رمان‌ نویس مدرن به نام کارلو امیلیو گادا با رمان «آن سراسر آشفتگی بر سر وایا مرولانا» (1946) که ترکیبی از گویش‌ های ایتالیایی، رمی، ونیزی، ناپولی به نگارش درآمده بود، از اولین آثاری به‌ شمار می‌آمد که بر او تاثیر گذاشته بود. پازولینی طی مقاله‌های متعددی سبک کاری خود را در سینما به رشته تحریر درآورد. مخالفت با قانون آزادی سقط جنین و نقد دانشجویان رادیکال از محبوبیتش در میان چپ‌ ها کاست. از «خوکدانی» (1969) فیلم‌های پازولینی بیش از پیش مورد بحث قرار گرفت.

 آخرین فیلم او به نام «سالو» یا «۱۲۰ روز در سدوم» که در آخرین سال‌های جنگ جهانی دوم در ایتالیا ضبط شد، فاشیسم و سادیسم را به‌هم مرتبط کرد. این فیلم عملا در همه ‌جا با ممنوعیت روبه ‌رو شد. ابداعات خلاقانه پازولینی به ساخت فیلم منتهی نمی ‌شود. او تراژدی‌ های بی‌ شماری را به نظم نوشت و در سال 1971 در مجموعه ‌اشعار جدیدی تحت ‌عنوان «ترازومانار و ارگنیزار» منتشر کرد. در سال 1972، نوشته‌ های منتقدانه وی جمع‌ آوری شد و تحت‌ عنوان «بدعت ‌گذاری تجربی» به چاپ رسید.  پازولینی در اکثر فیلمها و طرحها و سناریو هایش بیانگر موضوعات اجتماعی، دغدغه های مردم، برخورد نسلهای پس از جنگ بود با آنچه بر سر ایتالیا آمده و آنها نمی توانستند این حقارت را هضم یا حتی درک کنند. همین علاقه بیش از حد او به مسائل اجتماعی باعث گرایش او به سمت ساخت فیلمهای مستند شد. او درباره چگونگي خلق آثارش گفته است: «چیزی از درون مرا به ‌سمت آفرینش اثر سوق می‌د هد تا آنجایی که به فیلم مربوط می‌شود، هیچ‌ تفاوتی میان فیلم، شعر و ادبیات نمی ‌بینم، و چنین احساس یکسانی وجود دارد که من هرگز به ‌طور عميق به آن ورود نکرده‌ام. وقتی شروع به نوشتن شعر کردم تنها هفت سال داشتم و هیچ ‌وقت متوجه نشدم که چه چیزی باعث شد تا در سن هفت ‌سالگی به سراغ سرودن شعر بروم. شاید در این میان میل و اشتیاقی وجود داشت تا افکارم را بیان و مشاهداتم را از دنیا ابراز کرده باشم، تا در برآورده‌ شدن فعالیتی مشارکت داشته یا خالق آن باشم. هیچ دوره آموزشی را نگذرانده‌ام. هرچه بوده از فیلم‌دیدن یاد گرفته‌ام و با دیدن کارهای دو شخصیت بزرگ تماشای فیلم را آغاز کردم؛ چارلی چاپلین و کنزو میزوگوشی.

هر آنچه که در فیلم‌هایم اتفاق می‌افتاد به این دو قطب لاینفک برمی‌گردد. درواقع، فیلم‌های من ترکیبی از چیزی است که صاحبان سبک از آن به‌عنوان «کمدی» و «تعالی» یاد می‌کنند که در محدوده سبک‌ های ادبی جای می ‌گیرد حتی در فیلم «ادیپ شهریار» که اثری ادبی و متعالی است، کمدی راه خود را پیدا کرده است. من همیشه واقعیت را در سینما به ‌عنوان عنصری کمیک در نظر گرفته‌ ام اما باید بسیار دقت به خرج دهیم تا مسائل معمول و پیش‌ پا افتاده را به کمدی ربط ندهیم». او از برجسته‌ترین کارگردانان ایتالیا در سده بیستم و چهره برجسته ‌ای در ادبیات اروپا و هنر سینما است.او همچنین یکی از روشنفکران برجسته در ایتالیا محسوب می‌ شود که هم به ‌عنوان هنرمند و هم به ‌عنوان چهره سیاسی تأثیرگذار است. سرگئی پاراجانف، کارگردان سینما، پازولینی را «مقام شامخ خدا» و شیوه کارگردانی ‌اش را «جادویی» نامیده است. پازولینی از جهانی شدن اقتصاد و سلطه فرهنگی ایتالیای شمالی (اطراف میلان) بر سایر مناطق به ویژه جنوب خشمگین بود. او احساس کرد این اتفاق از طریق قدرت تلویزیون به وقوع پیوسته است. یک برنامه مناظره تلویزیونی در سال ۱۹۷۱ ضبط شده است، که او سانسور را تقبیح کرد، در واقع تا روز پس از قتل او در نوامبر ۱۹۷۵ این برنامه پخش نشد. صبح روز دوم ماه نوامبر 1975، جسد وی در بیابان برهوت کنار تفریحگاه اوستیا یافت شد. قاتل وی یک سال بعد محاکمه و حبس شد. رمان ناتمام او به نام «پترولیو» در سال 1992 انتشار یافت. قتل وحشیانه او منجر به اعتراض در ایتالیا شد، قتلي که همچنان مورد بحث و جدل است. سرنخ‌های بازرسان آن زمان حاکی از قتل قراردادی به ‌وسیله «باندا دلا ماگلیانا» سازمان جنایتکار با وابستگی نزدیک به تروریسم راست تندرو بود که به احتمال زیاد در کشته‌شدن او نقش داشته است.

 

 

نغمه‌ ناقوس‌ها

 

وقتی که صبح‌ دم در آب چشمه‌ها تن می ‌شوید

شهر من میان تصاویر ساکن ناپدید می‌شود

آواز دور دست غوک‌ها

نور ماه و گریه‌ غمگین جیرجیرک‌ها را

به یاد دارم دشت‌ ها ناقوس‌های نماز شبانه را بلعیدند

اما من در برابر صدای آن ناقوس ‌ها

غریبانه جان سپردم

احساس می‌کنم لطافت از میان کوهستان ‌ها

به من باز نمی‌گردد

من روحِ عشقم که از ساحل‌های دور به خانه باز می‌گردم

 

////////////

 

مرگ می ‌آید

اگر که برگردد خورشید هر چند فرو رفته در غروب

شب اگر رنگ و بویی از شب ‌های آینده بگیرد

اگر غروبی بارانی انگار از روزگار دلنشینی برآید

که هرگز به تمامی در اختیار نبوده

دلشاد نمی ‌شوم من هرگز

خواه لذتی ببرم خواه رنجی بکشم از این‌ همه

دیگر این زندگی پیش ‌رو حسی بر نمی ‌انگیزد در من

شاعر بودن، زمان زیادی می ‌طلبد

تنها راه، ساعت ‌ها و ساعت ‌ها تنهایی ا‌ست

تا به چیزی شکل بدهی که قدرت است و رهاسازی

خباثت است و آزادی تا به آشوب سبک و سیاق بدهی

دیگر مجالی نمانده مرا که مرگ می ‌آید

گاه غروب جوانیست و این دنیای انسانی ماست که

نان از گرسنگان دریغ می‌کند و آرامش از شاعران