شعر جهان/ آنتونیو ماچادو
علیرضا نجمی-«خبرجنوب»/ «آنتونیو ماچادو» متولد ۲۶ ژوئیه ۱۸۷۵ در سویا و درگذشت ۲۲ فوریه ۱۹۳۹ در کولیور فرانسه، شاعر، نویسنده، نمایش نامه نویس اسپانیایی بود.
آنتونیو درست یکسال پس از برادرش مانوئل چشم به این دنیا باز کرد .خانواده اش در سال 1883 به مادرید مهاجرت کردند و همین مسئله باعث شد که هر دو برادر با هم تحصیلاتشان را در انستیتو لیبره آغاز کنند. در طول این سالها که این دو برادر در آنجا درس می خواندند آنتونیو بسیار بسیار به ادبیات واکنش نشان داد و خیلی در این زمینه پر استعداد ظاهر شد و همین مسئله باعث شد که معلمان نگاه ویژه ای به آنتونیو ماچادو داشته باشند. همین مسئله و تشویق بسیاری از معلمان باعث شد که ماچادو به ادبیات به چشم یک تخصص نگاه کند و این تخصص را در زندگی خود به بهترین شکل ممکن به ثمر برساند.
او به خواندن و مطالعه ادبیات روی می آورد. ابتدا ادبیات اسپانیا را می خواند و در کنار ادبیات به شعر گفتن و نوشتن داستانهای کوتاه روی می آورد و سعی می کند که به ادبیات به دید ویژه ای نگاه کند اما موردی که بسیار برای او مسئله ساز شد، بحران های اقتصادی در مادرید بود. مادرید در آن زمان تورم بسیاری را تجربه می کرد و ماچادو مجبور بود که برای گذران زندگی شغل های متفاوتی را تجربه کند. این تجربه شغل های متفاوت باعث می شد که موچادو به درکی عمیق از زندگی کارگری و جامعه خود برسد که بعدها تماما در شعرش منعکس گردیده بود. آنتونیو ماچادو در گیر و دار تجربه های شغلی متفاوت سری نیز به شغل بازیگری می زند و از این راه نیز امرار معاش می کند اما بعد در سال 1899 او و برادرش تصمیم می گیرند که از مادرید به پاریس فرانسه مهاجرت کنند و زندگی را در آنجا ادامه دهند.
در این دوره وقتی که موچادو وارد فرانسه می شود، موقعیت کار و زندگی بسیار فوق العاده ای پیدا می کند. اولین کاری که می کند، رفتن به یک انتشاراتی در فرانسه و کسب سمت مترجم در این انتشاراتی بوده است. در جریان این ترجمه ها، از قضا نشر مورد نظر که کاری را هم به آنتونیو ماچادو سپرده بود با پیشرفت های بسیاری روبه رو می شود و نویسندگان و شاعران بزرگی پای به آن می گذارند و این خود بهانه ای می شود برای ماچادو که بسیاری از بزرگان وقت خود در ادبیات را ملاقات کند و با آن ها همنشین شود. ماچادو هم که انسان بسیار باهوش و با احساسی بوده با هر کدام از این بزرگان ادبیات رفت و آمد گرمی پیدا می کند و کم کم نوشته های خود را برای آن ها می خواند. آن ها متفق به این نظر می رسند که بهترین راه برای ماچادو این است که دست به نوشتن ببرد و تبدیل به یک نویسنده و شاعر شود. شعر چیزی است که برای او بهترین ها را به ارمغان می آورد.
ماچادو که بسیار منتظر یک محرک برای شروع انتشار شعرهایش بود، علاوه بر کار ترجمه به سرایش شعر نیز مشغول شد و این مسئله باعث شد که وی اولین مجموعه شعرهایش را در سال 1903 با عنوان دلتنگی به انتشار برساند. آنتونیو ماچادو بعد از انتشار این اثر توانست اقبال خوبی را دریافت کند و همین مسئله نیز باعث شد که وی در سال های بعدی چندین اثر را به چاپ برساند و در سال 1907 مجموعه شعرهایی را به بازار عرضه کند که همگی از بهترین های دوران خود بودند.
در همین سالها بود که ماچادو پیشنهادی دریافت کرد مبنی بر این قضیه که به تدریس در مدرسه سوریا مشغول شود و در آنجا فرانسه و ادبیات تدریس کند. او این مسئله را می پذیرد و به عنوان یک مدرس در این مدرسه مشغول به کار می شود. در همین روزها با خانمی به نام لورنزو آشنا می شود که دختر صاحب خانه ی ماچادو بوده است. آن دو با یکدیگر پیوند عاطفی برقرار کرده و در سال 1909 با یکدیگر ازدواج می کنند . در آن زمان ماچادو 34 سال سن داشت و لورنزو 16 سال. در اوایل سال 1911 این زوج در پاریس زندگی شان را به طور رسمی شروع کردند و در این سالها نیز ماچادو به یادگیری زبان و ادبیات فرانسه و فلسفه پرداخت و سعی کرد که دانش و مهارت خود را گسترده تر کند. در تابستان همان سال ماچادو در می یابد که همسرش به بیماری سل دچار است و به همین منظور نیز پاریس را به مقصد اسپانیا ترک می کند و دیری نمی پاید که برای همیشه این دنیا را ترک می کند.
اما بعد اگر بخواهیم کمی از آثار و نوشته های او صحبت کنیم و سیر نویسندگی را در او تبدیل به یک نوشته کنیم، باید بگوییم که ماچادو بسیار انسانی ادیب بود. در واقع او تمام عمر خود را صرف این نکته کرده است که بتواند به ادبیات به مفهوم جهانی رنگ وسعت ببخشد. آنتونیو ماچادو شعر گفتن را از دوره ی نوجوانی آغاز می کند و در دوره ی جوانی به همراه مهاجرت به پاریس این فرصت را می یابد که با دنیای جدیدی آشنا شود و شاعران بسیار دیگری ببیند و سبک جدیدی از ادبیات را تجربه کند.
مسئله ی دیگری که وی با آن درگیر می شود بحث ترجمه است. همانطور که می دانید در دل هر مترجمی یک نویسنده نیز نهفته است که می تواند متن ها را سامان دهد و برای مخاطب آمادهی خوانشی به فرهنگ زبان مقصد کند. این مسئله به ماچادو فرصت داد که بتواند نگاهی عمیق به ساختار نوشته هایش داشته باشد و همچنین آثار ادیبان بزرگ را بخواند و با آن ها ارتباط بگیرد. بعد از آن وی با تشویقی که از سوی ادبا دریافت می کند کارهای ادبی اش را به شکلی حرفه ای پیگیری می کند و این امر باعث می شود که تبدیل به یکی از شاعران بزرگ در زمانه ی خودش بشود.
آنتونیو ماچادو بین سالهای 1919 تا 1931 در آکادمی های زبان و ادبیات فرانسه در اسپانیا و فرانسه به تدریس زبان فرانسوی و ادبیات می پرداخت و از سوی دیگر نیز به این مسئله اهمیت می داد که همیشه هر نوع زندگی ای که دارد را کنار برادرش سپری کند .او همیشه به دیدار برادرش می رفت و هر آخر هفته را با او سپری می کرد. با او نمایش های زیادی را روی صحنه برد و بعد از سالها تبدیل به یک زوج هنری بسیار موفق شدند.
جنگ داخلی فرانسه در سال 1936 برای ماچادو سخت ترین حادثه ی عمر بود. از آثار آنتونیو ماچادو می توان به دلتنگی، مرزهای رویا، رویایی زیر نور خورشید، تنهایی اشاره کرد. آنتونیو ماچادو برادرش را خیلی دوست داشت اما پس از این جنگ دیگر نتوانست او را ببیند به این دلیل که این برادرش در زندان ملی گرایان اسیر شد و این مسئله باعث شد که آن ها یک دوری ابدی را با یکدیگر تجربه کنند اما بعد در سال 1939 و در بیست و دومین روز از فوریه سال 1939 برای همیشه دنیا را ترک می کند و دیده از این دنیا فرو می بندد. در اسپانیا ماچادو را چون حافظ ما ایرانی ها دوست دارند. او یکی از بزرگترین و پر آوازه ترین شاعرانی است که در اسپانیا ظهور کرده است .
آنتونیو یکی از رهبران جریان های ادبی نو گرا در اسپانیا بود و از این رو جایگاه ویژه ای در ادبیات اسپانیا دارد. وی یکی از شاخصترین چهره های جنبش ادبی موسوم به «نسل ۹۸» محسوب میشود. کارهای او، در ابتدا مدرنیستی، به سمت شکل صمیمی نمادگرایی با ویژگی های عاشقانه تکامل یافت. او به تدریج سبکی را توسعه داد که مشخصاً هم درگیر شدن با بشریت از یک طرف و هم با تفکر تقریباً تائوئیستی از سوی دیگر وجود دارد، ترکیبی که طبق نظر ماچادو باستانی ترین حکمت عامه پسند را بازتاب می داد. به قول جراردو دیگو ، ماچادو «با شعر صحبت می کرد و با شعر زندگی می کرد».
برای فدریکو گارسیا لورکا
او را دیدند
قدمزنان در میان تفنگها
از خیابانی بلند
تا مزارع سرد
وقتی ستارههای صبح هنوز می درخشیدند
فدریکو را کشتند
وقتی شب می شکست
نمی توانست در چشم هایش نگاه کند
جوخه ی آتش
همه چشم هاشان را بستند
دعا میکردند: باشد که خدا هم تو را نجات ندهد
مرده بر خاک افتاد
خون بر پیشانی و سرب در دل
بدانید همگان
که جنایت در غرناطه رخ داد
غرناطه ی بی نوا
غرناطه ی او
شاعر و مرگ
او را دیدند
قدمزنان، تنها با او
بی هراس از داسش
دیگر خورشید از برجی به برجی
و چکشها بر سندان
سندان به سندان در آهنگرخانهها
عشوه گر حرف می زد با مرگ
فدریکو
و مرگش می شنید:
در شعرهایم ای دوست، از دیروز
صدای کف دست های خشکت شنیده می شد
یخ بخشیدی به ترانههایم
و تیغه ی داس نقره ای ات را
به تراژدی ام
برایت آواز خواهم خواند
جسمی را که نداری
چشمهایی که کم داری
گیسوانی را که باد بر می آشفت
لبهای سرخی که بوسیده می شدند
امروز مثل دیروز، کولی، ای مرگ من
چه شیرین است تنها بودن با تو
در نسیم غرناطه
غرناطه ی من
او را دیدند، قدم زنان...
دوستان
مزاری برآورید شاعر را
از سنگ و رویا، در الحمرا
بر فواره ای که آب بموید و
تا ابد بخواند
که جنایت در غرناطه رخ داد
در غرناطه ی او

Admin 6 




