تمام باران های دنیا/ نوشته امین فقیری
الف . هـ . یزدانپور/ استاد امین فقیری پس از چند دهه درخشان داستان نویسی آخرین کتاب خود را با نام «تمام باران های دنیا» شامل داستان های کوتاه تمام باران های دنیا، زاهدان، مردی که دهانش باز مانده بود، کبوترهای خواب، نه حرفی به من زد نه سفارشی کرد، پشت سرانجام نکرد، محمدعلی، پیکان آلبالویی رنگ، خاک آلودگی، آه فردا فردا، آیینه های پریشان، دوشاخه گل رز و تصویرهای مجزا از سوی انتشارات «عینک» روانه بازار کتاب کرد. امین فقیری مرد خستگی ناپذیر قصه نویسی ایران در این مجموعه هم شما را شگفت زده می کند. نثر او همان نثر ساده بی تکلف شعر گونه است که خوانندگان آثارش با آن آشنایند. جناب فرهاد کشوری در پشت جلد کتاب شرح زیبایی در مورد داستان نویسی استاد امین فقیری نگاشته که خواننده را با شیوه نوشتاری او بیشتر آشنا میکند: «استاد فقیری با انتشار کتاب تحسین شده «دهکده پرملال» تحولی در داستان نویسی روستایی ما به وجود آورد. او در این مجموعه، داستان ها را به دور از تصور ساده لوحانه، رمانتیک و غیر واقعی پیشین به شیوه های رئالیستی روایت می کند. نوشتن خوب نیمی از نویسندگی است و نیمه دیگرش منش، شخصیت، کارکرد و شیوه زیست نویسنده است. ما استاد را دوست داریم چون خوب می نویسد، سالهاست که پیگیر کار می کند و در کارنامه پربارش بیش از چهل اثر دارد. او را دوست داریم چون انسانی شریف، مهربان، صادق، انسان دوست و فروتن است. او را دوست داریم که پنجره است برای معرفی و به دیدار آمدن نوقلمان. او را دوست دریم که دشواری ها، مانع هدف و راهش نشد. او را دوست داریم چون شیوه عملش و کارش علیه مریدسازی و نوچه پروری است. استاد آزاده است و رنگ تعلق نمی پذرد. به احترام استاد فقیری عزیز کلاه از سربر می داریم». این هم داستان کوتاهی از این کتاب با نام «تمام بارانهای دنیا»:
اولینبار که بهطور جدی به او توجه کردم، هنگامی بود که برای چندمینبار به سر کلاس دیر آمد. اصولاً عادت نداشتم کسی را بهخاطر دیرآمدن به دفتر بفرستم، چون خوردن چند کف دستی که دردی را دوا نمیکرد، فکر کردم هر روز که نمیتوان دیر کرد یک روز، دو روز، سه روز! آن روز هوای مدرسه بارانی بود. برق هم که نبود. کلاس تاریک و غمزده مینمود. وقتیکه کریم در را باز کرد، معلوم نبود گریسته است یا اینها قطرههای باران بودند که روی صورت صافش نشسته بودند. مشغول تدریس بودم، فکر کردم ساعتها دم در کلاس ایستاده منتظر اجازه من است تا بنشیند. دیدم که رنگش رو به زردی رفته. درصورتیکه پوست صورتش همیشه در اثر سرما گل میانداخت و قرمز میشد. به رویش لبخند زدم. دلش قرص شد.
ـ بیا تو، سعی کن دیگه دیر نکنی. از درس و مشق باز میمونی.
کریم بدون اینکه صحبتی کند، مطیع و آرام سر جایش نشست. دستانش را ها کرد و بهآرامی کتابش را باز کرد. وقتی صحبت از تکلیف شد دوباره همان بیخونی در صورت کریم ظاهر شد. برای این تکلیف به خصوص، یک هفته وقت داده بودم. هیچ بهانه و عذری نمیتوانست بیاورد. از طرفی هم تمام کتابهایش را همراه داشت. امکان نداشت بگوید تکالیفم از یادم رفته و باور کنم. پیش از اینکه قصد خطزدن تکالیف را داشته باشم، از جا بلند شد و نزدیک میزم آمد. حدس زدم میخواهد چه بگوید. اما تکلیف که مسئلهای نبود. دیرآمدنش. شکنندگیاش برایم مسئله شده بود. آخر این بچه سیزدهساله چگونه میتوانست بار اندوه سمجی را بر شانههای خود حمل کند.
ـ زنگِ راحت بیرون نرو. چند کلمه باهات حرف دارم.
کریم رام و مطیع با قیافهای اندیشناک برگشت سر جایش. تمام کلاس برگشته بودند و کریم را نگاه میکردند. وقتیکه هجوم نگاهها را بر خود دید، پسمانده خون تمام بدنش به صورتش ریخت.
شنیدم که ناصر آهسته گفت «نترس! آقای معلم آدم خوبیه».
چقدر که دلم میخواست حرفهای کریم را بشنوم. همینطور که تکالیف را خط میزدم، نیمنگاهی هم به آنها داشتم. انگار کریم داشت با ناصر جدل میکرد. چون رنگش سرخ میشد و بهناگهان خون از صورت فرار میکرد. بعد دیدم هر دو سر را بلند کردند و نگاهی به هیکل قوزکردهام انداختند. افکارم درهم ریخته بود. آیا برای من قضاوت این دو شاگرد مهم بود؟ از پنجره بیرون را نگاه کردم. نم بارانی میبارید. چند کلاغ در زمینه خاکستری آسمان گم شدند. میخواستم تمام بارانهای دنیا را ببلعم. کریم حتماً فکر میکرد پشت میزم دارم قطره قطره آب میشوم. کلاس با پچپچهای گرم همراه بود. از آن پچپچههای ملایم که دوست میداشتم. مهربان و صمیمی. هیچکس سر کسی داد نمیکشد. همه زندگی میکنند. کسی متعرض کس دیگر نیست. در بین این هیاهوی شاد اگر سکوت میشد، دلم بهشدت میگرفت. چاره نداشتم که فریاد بزنم «این سکوت عینهو چادر سیاه مرگ است. عذاب است. دردناک است».
کریم دستش را به علامت اجازه بلند کرد. «آ».
یکی از بچهها گفت «آ، کریم اجازه میگیره».
انگار نمیدیدم. انگار فقط کارهای کریم احتیاج به بازگویی داشت.
ـ چیه؟
ـ آ، بریم بیرون؟
ـ به ساعتم نگاه کردم. یکی دو دقیقه بیشتر به زنگ نمانده بود.
ـ کمکم موقع زنگه.
سکوت کرد. حس کردم ناراحت شده است وانگهی زنگ راحت که میباید پهلوی من باشد.
ـ برو، زود برگرد.
تمام تکالیف را دیده بودم. دستانم را باز کردم و به سینه کوفتم. کمرم را راست کردم و آهی از رضایت کشیدم. بعد سرم را روی دو دستم گذاشتم و با لذتی غمگنانه به شاگردها نگاه کردم. هر کدام به کاری مشغول بودند و بیشتر حرف میزدند. توجهم به کرم و سبزعلی و حمید جلب شد که یکی از آنها با حرارت صحبت میکرد و دیگران انگاری صحبتهایش را مینوشیدند. وقتی یکی از آنها ساکت میشد، دیگری شروع میکرد. چقدر دلم میخواست بفهمم چه چیز آنها را اینچنین شیفته کرده است. از چه مقوله صحبت میکنند؟ من نتوانستهام درستوحسابی با بچهها ارتباط برقرار کنم. آنها هنوز هم مرا غریبه میدانند. خیلی حرفهای درونشان را میخورند و به من نمیگویند. خیلی مسائل هست که من نمیدانم. بدی اینجا این است که آدم با خانوادهشان رفتوآمدی ندارد. نه روستا هست و نه شهر، فقیرکدهای است روییده در کنار شهر. درست مثل پاجوش. سر هزار گروه آدم اینجا پیدا میشود؛ از عشایر مال و حال ازدستداده تا شهری مفلس که بهخاطر ارزانی زمین اینجا آمده است و کلبهای روبهراه کرده است. بچهها هم همینطور. صفای عشایری در مقابل شیطنت شهر، فقر شهر در کنار فقر روستا. کلاس در لذتی نامفهوم غوطه میخورد. برخلاف سابق که بیشتر بچهها را غمگین میدیدم، اینساعت معلوم نبود که صحبتهایشان در چه زمینهای بود که بیشتر بار غم را از دوش آنها میانداخت. دلم نمیخواست زنگ بخورد، خستگی هزارانساله کمرم را خم کرده بود.
زنگ خورد. بچهها زنجیرها را از دستوپا تکاندند و بیرون ریختند. در هنگام رفتن به من نگاه میکردند. با چشم بههمزدنی کلاس خلوت شد. فقط نصرتی از من اجازه گرفت که بنشیند و تکالیف ساعت بعدش را انجام دهد. کلاس را دوست میداشتم چون پر از صدای بال پرندگان معصوم بود. اینجا محبت در لابهلای هر درز نیمکت و گوشهبهگوشه کلاس خانه داشت. از پنجره به حیاط نگریستم. آسمان پر از ابر بود. نم باران فقط حیاط را آبپاشی کرده بود و دیگر نباریده بود. هوا هوای بازی و جستوخیز بود.
معصومانه درهم میلولیدند. میدویدند. به یکدیگر تنه میزند. دعوایشان ساده بود و ادامه پیدا نمیکرد. چند لحظه به صورت هم نگاه میکردند و به روی هم شیر میشدند و بعد هم انگارنهانگار، هر کدام بهسویی میدوند. هنوز کینه نهادشان را در تسخیر نگرفته بود. وقتی بچهها را دیدم، بازیهایشان را، یادم افتاد که برای چه در کلاس نشستهام. «کریم که نیامد؟!»
قبلاز اینکه زنگ بزنند، از کلاس خارج شده بود. دلیل نیامدنش را در ذهنم سبکوسنگین کردم. به این نتیجه رسیدم که کریم نمیخواهد برایم حرف بزند. کریم از چیز نامعلومی واهمه دارد. شاید فکر میکند هر حرفی بلافاصله در دفتر بازگو خواهد شد و آبرویش میرود. درِ کلاس باز شد و بچهای با یک لیوان چای داخل آمد. بخار ملایمی از لیوان بلند میشد. فراموش کرده بودم که در هوای بارانی چای چقدر میتواند دلچسب باشد. تا ظهر مشغول درس و مشق بودم، اما هروقت به یاد کریم میافتادم دلم چرکین میشد. نمیدانستم باید از او ناراحت باشم یا از خودم. کریم با سیزده سال سن مانند یک آدم بزرگ زندگی میکرد و تصمیمش را بهمانند یک مرد میگرفت. حالا هم صلاح ندیده بود که اسرار خانوادگیاش را برایم بازگو کند. این اندیشه مغزم را آشفته بود، تا اینکه هنگام تعطیلشدن ناگهان کریم مقابلم سبز شد. در آن سرما خون به صورتش هجوم آورده بود. واقعاً زیبا بود. مژههایی بلند و برگشته و چشمهایی که معلوم نبود چه رنگی داشتند. این وجاهت در قابی از فقر بیشتر نمود داشت، با آن لباسهای کهنه و مندرس. یعنی هم زیباییاش واضحتر بود، هم فقرش.
ـ چرا اینقدر سرخ شدی! مگه ورزش کردی؟
ـ نه آ. یک نامه نوشتم.
نمیدانستم که نامهنوشتن اینچنین صورت را به خون مینشاند.
ـ میخوای برات پست کنم؟
ـ نه. همون حرفهایی که میخواستم بگم نوشتم.
ـ پس برای من نوشتی؟
ـ آ... بله.
سرش را زیر انداخت و سپس گفت «میدونم فایدهای نداره، اما بد نیست بخونینش».
ـ چرا بیفایده؟
ـ نمیدونم. همینطوری.
کمی پابهپا شد.
ـ آ... بین خودمون باشه. قول مردونه!
دستم را روی شانهاش گذاشتم. لبخند زدم.
ـ مطمئن باش. قول مردونه میدم. در ضمن اگه از من مطمئن نیستی بگیرش.
کریم خودش را عقب کشید. صورتش فشردهای از غم و اندوه بود.
ـ نه. باید یکی این نامه رو بخونه.
این را گفت و دور شد. به هیکل درهمشکستهاش خیره شدم. ابر خیلی پایین آمده بود. انگاری کوچهها هم خاکستری شده بودند. حس کردم کریم در ابرهای سیاه... .
«خیلی عذر میخواهم که زنگ راحت پهلویتان نیامدم. آخر این چیزها را نمیشود رودررو گفت. زبانم نمیگشت. وقتی ملتفت قضیه شدید خودتان به من حق خواهید داد. من مجبورم بعدازظهرها بروم سر کوره کار کنم. اگر هزارتا خشت را که روی زمین است عمودی کنم تا زودتر خشک شود، بیستوپنج تومن میدن. این بیستوپنج تومن را باید پنج نفر بخورند. تازه بعضی از روزها که باران میآید اصلاً سر کوره نمیروم که آن روز فقط نان خالی است. قند و چای را نمیتوانیم بخریم. این روزها خیلی زود غروب میشود. هوا هم خیلی سرد است.
طاقتِ آدم را میبرد و من برای برگشتن همیشه میترسم. شب است و تاریکی و سرما. بیشتر وقتها صاحب کوره مرا تا لب جاده اصلی میرساند. تازه باز هم باید کلی پیاده راه بروم. وقتی هم به خانه میرسم تا صبح باید از سرما بلرزم، بعد هم آرامآرام گریه کنم. دمدمای صبح خوابم میبرد. اگر خواهر و برادر کوچکم بیدارم نکنند شاید هیچوقت به مدرسه نرسم. پدر و مادرم برایشان مهم نیست که درس بخوانم یا نخوانم. برای آنها همان بیستوپنج تومان مهم است که من از در تو میآرم. حق هم دارند. اگر این چندرغاز نباشد، مادرم باید دست بچهها را بگیرد و برود گدایی. حالا شما که دلتان میخواست بفهمید چرا دیر میآیم فهمیدید؟
خوب حالا چطور میشود؟ خشتها سبکتر میشوند. بیستوپنج تومان میشود، بیستوشش تومان؟ صاحب کار فحش نمیدهد؟ اگر یک خشت بشکند، عصبانی نمیشود؟
نمیخواستم با نوشتن این نامه به شما بگویم که ما فقیر و مریض و غریبیم، بیشتر بچهها مانند مناند. اما من دردی دارم که کسی نمیفهمد و زبانی هم برای بازگوکردنش ندارم. تمام نامهنوشتن من برای همین است. تمام بدبختی من، تمام کمرویی من از همین است. اگر کار نکنم دستهجمعی باید پایمان را دراز کنیم رو به قبله و اگر هم ادامه دهم که این فکر مرا میکشد. حتماً حس کردهاید که بعضی از بچهها چگونه به من نگاه میکنند، مخصوصاً هنگامی که معلمها صدایم میکنند.
سرِ کوره بیشتر کارگرها غریباند. مال اینجاها نیستند. نصف کارگرهای اینجا مزد میگیرند. شب هم همانجا میخوابند. برای اینکه از گرسنگی نمیرند، خوب هم کار میکنند. من میان آنها بچه و کوچک هستم. هروقت از کنارشان عبور میکنم، میمیرم و زنده میشوم. جور بدی نگاهم میکنند که زهرهام آب میشود. روزی هزاربار میمیرم و زنده میشوم. وقتی نگاهم میکنند مو بر بدنم سیخ میشود. شاید نگاه عزرائیل مهربانتر باشد. به بخت سیاهم نفرین میفرستم. آن جهنمی که وعده میدهند هیچوقت از سر این کوره وحشتناکتر نیست. به خشتها که نگاه میکنی سیاه و یخزدهاند. آدم فکر میکند که این سیاهی روی قلب انسان را پوشانده است، اینهمه خشت را روی بدن انسان زدهاند. آدم فکر میکند این انگشتهای کوچک هیچوقت نمیتوانند اینهمه خشت سیاه یخزده را راست کنند، اما فشار بیچارگی این کار را میکند و میکنم. با تمام خشتهای سیاه دنیا مبارزه میکنم. حتی با کوره بلند هم میجنگم. اما با این نگاهها نمیتوانم بجنگم. دیگر پررو شدهاند. مرا به طرف هم هل میدهند. قلبم میخواهد ازجا در بیاید. در فکرم که گریه کنم تا دلشان به حالم بسوزد. اما آنها در این عالمها نیستند. روزبهروز احساس بدبختی بیشتری میکنم. خوشبختی من هنگامی است که کنار همشاگردیهایم هستم. ظهر که تعطیل میشویم، دلم نمیخواهد از مدرسه بیرون بروم. دلم نمیخواهد رو به خانه بروم. دلم میخواهد از راهی بروم که هیچ کورهای را نبینم. از تمام خشتهای دنیا بیزارم. عقم میگیرد. چه رنگ سیاه مردهای دارند. چقدر صفهایشان طولانی است. چقدر...»
چندبار کاغذ را در دستم چرخاندم. دنباله کلام بریده شده بود. احساس میکردم دنیا با تمام کورههایش را با دستهایم حمل میکنم. دختر کوچکم با چشمهای زیبایش جلوم نشسته بود. زنم که از اتاق بیرون آمد، هاجوواج به قیافهام نگاه کرد. بعد نگاهش افتاد به کاغذ دستم.
ـ این چه رنگ و روییه؟ چه خبره؟ خبر بدیه؟
گفتم «باید کاری براش پیدا کنم. باید از این منجلاب نجاتش بدم.»
زنم گفت «چه کسی رو میخوای نجات بدی؟ برای کی میخوای کار پیدا کنی؟»
گفتم «باید زیر سنگ هم شده دنبال کار بگردم».
زنم گفت «میتونم نامه رو بخونم؟»
ـ نه فایدهای نداره. فکر بچههاش باش. اگر تونستم کاری برایش پیدا کنم اونوقت حقیقت ماجرا رو برات میگم.
کبریتی کشیدم زیر کاغذ گرفتم. کاغذ بهطرز ناشیانهای از دفتر کنده شده بود. دختر کوچکم حیران به شعلهها نگاه میکرد. کاغذ اول سیاه میشد بعد شعله از آن زبانه میکشید.
حس کردم با دست خودم روح و جسم کریم را به آتش کشیدهام. صورت زیبایش را میدیدم که در آتش میسوخت. دستهایش، پاهایش جزغاله میشدند. اصلاً تمام میشدند مثل پارچه پلاستیک. وقتی که میسوزد هیچکس نمیتواند جلوش را بگیرد. بعد دوتا چشم را دیدم که معلوم نبود چه رنگ است. آتش در آن کارگر نبود. نگاهش فقط به من بود. نگران و وحشتزده. خیس عرق بودم. زنم پتو آورد. دورم پیچید. «حالت بده، ضعف داری. پاشو بریم تو. پاشو رحمی به دو بچه ات بکن.» روحیه نداشتم. انگار تحمل روبهروشدن با زندگی را نداشتم. حوصله درسدادن هم نداشتم. کوشش کردم چند صفحهای درس بدهم. بیهوده بود. جملات را قاطی میکردم. نگاهم به جایی خیره میشد که آن نگاه آن آیت بدبختی آنجا افتاده بود. به بچهها تکلیف کردم مطالعه کنند. ساعت دوم با کلاس سوم درس داشتم؛ همان کلاس کریم. اما کریم در کدام زاویه کلاس مخفی شده بود. حتماً از اینکه برایم نامه نوشته بود پشیمان شده بود. از اینکه اینگونه سیهروزیاش را برایم برملا ساخته بود. اما مگر راه چارهای هم باز بود؟ این نامه را به چه کسی میتوانست بنویسد؟
آخرِ ساعت از ناصر، که همیشه کنار کریم مینشست، پرسیدم «کریم ساعت اول مدرسه بود؟».
ـ آ... از صبح نیامده. بچهها میگفتند دیشب درِ خانه آنها شلوغ بوده.
آب تلخی از گلویم فرو رفت. دستم شروع کرد به لرزیدن، عرق سردی بر بدنم نشست. تمام بچهها نگاهم میکردند. آسمان پر از لکههای ابر بود که هیچکدام بههم نچسبیده بودند و عجیب آسمان آبی بود و ابرها هم مثل پنبه سفید. نور میآمد و میرفت. حزن وحشتناکی جهان را پر کرده بود. هنوز تن به آفتاب نداده سایه و تیرگی میآمد.
یکی از بچهها گفت «آ مریضید؟ آ رنگ به صورتتان نیست».
صندلی آوردند. رویش نشستم. بار خستگی و دلشکستگی چقدر سنگین است. نگاهم به جایی میخ میشد، آنجا که هیکل کریم لهولورده افتاده بود. ناظم با استکانی آب گرم آمد. بهزور لبخندی کنج لبانم نشاندم. این شاید نشانههایی از زندگی بود. نشانه این بود که هنوز محبت را درک میکنم و مضمحل نشدهام.
چند کلمه بیشتر با ناظم حرف نزدم. خودم را به کوچه رساندم و به سرعتِ قدمهایم افزودم. کوچهها بعضی ماشینرو بودند، بعضی تنگوترش، اما همهجا آب بود. شلوگل. این آبها همینطور میماند تا خشک شود. تا بهار بیاید، آب عفن آنجا ایستاده بود. همهچیز تبدیل به لجن شده بود. بهار هم که گردوخاک غوغا میکرد. اینجا و آنجا مردها زیر آفتابِ مرده نشسته بودند. بیکاری و بیحالی همهجا سایه انداخته بود و بیشترین جاها، هرجا که خشک بود، شاگردهای شیفت بعدازظهر قمار میکردند. نیمنگاهی هم به من نمیانداختند. چه نصیحتی میتوانستم به آنها بکنم. آنها که مرا نمیشناختند. سالن سرپوشیده ورزشی که برایشان نساخته بودم. حتی مردهای بزرگ هم قمار میکردند. دیگران یا بیپول بودند یا کسل و بیمار. گاهی چند زن با بقچههای رخت چرک، با ظروف نشسته از کنارم عبور میکردند که سرِ فشاری میرفتند. خانهها اغلب توسریخورده و شکل مهندسی نداشتند؛ کجومعوج بههم چسبیده بودند. تکوتوک معماری بعضی از خانهها شکل صحیح داشت. به جاهایی قدم میگذاشتم که تاکنون ندیده بودم. کوچههایی که بوی گلهدانی میداد. کوچههایی که زمار سایه آن را کسالتبار نموده بود. کوچههایی که سرما همیشه مونس آن بود. شلوگل تا قوزک آدم میرسید. جورابهایم نیز تر شده بود، اما اهمیت نمیدادم. یکآن قیافه معصوم و زیبای کریم از خاطرم محو نمیشد. خدایا چه مژههایی داشت! هر بچهای را که میدیدم فکر میکردم کریم است. تا سینهبهسینه نمیشدیم به اشتباهم پی نمیبردم. هیچکدام هیچ شباهتی به کریم نداشتند. زیباییِ کریم حالتی رؤیایی داشت. با هزاران وصله هم به این محیط نمیچسبید.
از دو سه نفر نشانی خانه کریم را گرفتم. خانه که نمیشد بگویی. یکطرف خشتی بود و یکطرف را با تابوک بالا آورده بودند. بهجای شیشه پنجرهها، از پلاستیک استفاده نموده بودند. سعی کرده بودند تمام سوراخ فتیلههای خانه را با تریشه پارچه مسدود نمایند. بههمینخاطر، نور دلمُرده به اتاق میرسید.
سه چهار زن کنار در حیاط نشسته بودند که سلام کردند و اشاره نمودند که پدر کریم در اتاق خوابیده است. خانه یک راهروِ باریک داشت. یک اتاق اینطرف و یکی هم آنطرف که دو خانواده در اتاقها زندگی میکردند.
پدر کریم گوشه اتاق پشتش را به رختخوابپیچ زده بود و یک پایش را انگاری بهزور به بدنش وصل کرده بودند. همانکه از بالای ران تا انتهای پا در گچ بود. فقط انگشتان سیاه و مردهای از گچ بیرون بود. صورتش زیبا بود، اما ریشِ ده دوازده روز نتراشیدهای آن را از ریخت انداخته بود. خواست از جا برخیزد، نگذاشتم البته فقط کوشش کرد، وگرنه بهآسانی نمیتوانست بلند شود، جز اینکه کسی زیر بغلش را بگیرد.
گفتم «من معلم کریم هستم».
پدر گفت «کریم خیلی از شما تعریف کرده».
گفتم «بچهها حرفهایی میزنند. میگن دیشب کریم خونه نیومده».
پدر ناراحت و عصبی گفت «تمامش تقصیر این پای لعنتیه. از سهجا شکسته. این کارگرهای ناوارد آجرها رو بد چیده بودند. ریخت. تمامش ریخت. پام از سهجا شکست. آخه اینها بلد نیستند. از شهر و دیارشان آواره شدهند. سهجای این پا شکست؛ اینجا، اینجا و اینجا. صاحب کوره برای اینکه از گرسنگی نمیریم قبول کرد تا پایم خوب نشده بعدازظهرها کریم بره سر کوره. بیستوپنج تومن نان خالی میشه یا قند و چای؟».
به دوروبرم نگاه کردم. اتاق کاهگل نشده بود. درز تابوکها و خشتها بدمنظره بودند. ملاطها بیرون زده و بدشکل خشک شده بودند. پنجره هم که به آسمان مهربان نبود. آدم فکر میکرد همیشه ابر است.
ـ غیر از کریم دو بچه دیگه دارم. هر دوتا مدرسه میرند. ابتدایی هستند. زندگی و روزگاری داشتم، همه مُردند. چه گِلهای؟ مجبور شدم راهی این خراب شده بشم. اینجا دارم دق میکنم. میپوسم. پا ندارم که کریمم رو پیدا کنم. مادرش از بس توی سرش زده داره کور میشه. حالا هم که نیست یک استکان چای درست کنه. رفته ژاندارمری ببینه آنها کاری برای پیداکردنش میکنند یا نه. همیشه سر شب میرسید خونه. خسته و خُرد. هیچ شکایتی نمیکرد. مادرش دستش رو با وازلین چرب میکرد تا سوز نده. آخه این خشت که پر از ریگ و شنه گل خوبی نداره. پوست دست آدم رو غلفتی میکَنه. آدم نمیتونه یک استکان چای رو بین انگشتاش بگیره. مادرش چای دهنش میکرد. او شده بود مرد خونه ما. روزی سی تومن میآورد. اونقدری که مادرش به او میرسه، من رو فراموش کرده بود.
سعی کرد تکان بخورد. دردی وحشتناک صورتش را در هم برد. با نگاهش انگار طول گچ را اندازه میگرفت.
ـ نمیدونم خوب جایش انداخته اند یا نه؟ جوش میخوره؟ بیمارستانها که پناه بر خدا. آدم گوشه خانهش بمیره صد شرف داره.
دو قطره اشک در چشمانش ماسیده بود و پایین نمیریخت.
ـ شما شعورتان بیشتره. من دیگه کریم رو نخواهم دید. ظلم نیست؟ به کی باید بگم. وجداناً چهکار کنیم آقای مدیر. کلاس سوم راهنمایی... مرد خونه... مرد خونه... .
اشک آرام از گوشه چشمانش پایین ریخت و درون ریشهای کثیفش دفن شد.
ـ حالا من تحمل دارم. دویستتا گوسفندم یکجا مردند خم به ابرو نیاوردم. اما کریم که گوسفند نبود تا بسملش کنند. مادرش رو چه بگم. اصلاً رضا نمیداد که بیاد اینجا مثل تاولی، کورکی روی صورت شهر. میگفت اینجا آدم بو میگیره. تو این اتاق که مثل قبره میپوسیم. دشت و کوه و رودخانه را ازش گرفتم. حالا چطور تو صورتش نگاه کنم. بگم کریم رو به جرم بدبختی گذاشتمش لای گچ.
چند لحظه در فکر فرو رفت و بهناگهان دیده در دیدهام دوخت.
ـ راستی آقای مدیر، کریم کجاست؟
عرق سردی از تیرک پشتم پایین ریخت. خواستم راه فراری بجویم. اما دیوارهای اتاق بههم آمده بودند و میخواستند خفهام کنند. چرا از معلمها فقط من به اینجا آمده بودم. یادم که به نامه افتاد بیشتر دیوانه شدم. چهکار کنم؟ چه بگویم؟
ـ آقای مدیر حتماً به او علاقه داشتید که به دیدن ما آمدید.
انگار یکی دستم را گرفت و از غرقاب بیرون آورد. زبان بستهام باز شد. کلماتی که در درونم مرده بودند زنده شدند.
ـ او پسر زحمتکشی بود. صبحها که دیر به مدرسه میاومد، ازش احوال پرسیدم. زندگی اش رو گفت. به او علاقمند شدم. اینها مردهای کوچکی هستند. وقتی فهمیدم دیشب خونه نیومده دلم شور افتاد. اومدم احوالی ازش بپرسم. آخه یک بچه سیزده چهاردهساله سر کوره؟ اونهم راه به این دوری؟ در این صحرا که پر از چاه و حیوانات وحشیه. من به اونهایی که هم کار میکنند و هم درس میخونند علاقمندم. دنیا باید مال اینها باشه. شاید رفته شهر. شاید خسته شده.
آنقدر از این جملات مصنوعی متنفر شدم که حالم میخواست به هم بخورد. چه دروغهایی. باید همهچیز را بگویم؛ جریان نامه را، مژههای برگشتهاش، کارگرهای غریب. فکر کردم حالا سهجای پای پدر شکسته است، اگر جریان نامه را بگویم جایجای پدر میشکند. قلب محزونش تکهپاره میشود. پدر گفت «شهر! پای شکسته من رو رها میکنه و میره شهر؟ نان بخورونمیر صدیقه و فاطمه رو ول میکنه و میره شهر؟ که چه بشه؟ اونجا چه خبره؟ چه چیز بهش میدن». پدر نمیداند که کریم چه نوشته است. شب ـ سرما ـ گرگ راه میافتد. یک متر بکَنند. فقط یک متر در آن صحرا، پشت کوره که تا به کوه برسد پر از تپه و ماهور است، میشود ده جنازه را چال کرد و کسی بو نبرد. همشاگردیها تمام زوایای صحرا و تپه ماهورها را گشته بودند. از رانندههای مینیبوس و تاکسی بارها پرسیده بودند. هیچکدام در آن شب بخصوص نه کریم را دیده بودند و نه به شهر برده بودند. از ژاندارمری هم که کاری ساخته نبود. من هم که نامه را سوزانده بودم. تازه اگر نسوزانده بودم صحیح نبود که یاد کریم را در ذهن همشاگردیها و پدر و تمامی اهل محله لکهدار سازم. ژاندارمری حتماً تحقیقات خودش را کرده بود. من هیچوقت خودم را به مرگ کریم راضی نمیکردم، اما دیو فاجعه از سوراخ سوراخ مغزم فریاد میکشید. صحرایی کاشته و نکاشته. تپهماهورهایی بکر و دستنخورده تا سینۀ کوه که به شکل دهشتناکی ترکیب ناهمگونی نسبت بههم داشتند میتوانستند پنهانگر خیلی مسائل باشند. سرما معلوم نبود از کدام مجرا به زمین میریخت. آسمان یکدست آبی بود. آنچنان آبی که بیاختیار حزنی دیگر به انسان دست میداد. راهی که بهسوی کوره میرفت بسیار باریک بود. اگر آدم سرحال باشد، چرخسواری از روی جاده باریک خاکی لذتی دارد. اما حالا چه لذتی میتواند برای من داشته باشد. کریم در من گم شده بود. دستهایم یخ کرده بود. سرم زیر بود و بهآرامی پا میزدم. تمام هوشوحواسم به این بود که ناگهان چاهی جلوم دهان باز نکند. چه کسی میتوانست در این برهوت پیدایم کند. در خیال کریم گم بودم که خودم را در محاصره بیست سی سگ دیدم. سگهایی با رنگهایی نامأنوس سیاه که سرما و خاک وحشتبارترشان کرده بود و چه دندانهایی. حس کردم که دندانها در گوشتم فرو میروند. بدنم تکهتکه میشود. عضلات صورتم، دست و پایم دریده میشوند و به جاهای دور پرتاب میشوند. تمام سگها خره میدادند. نفسهاشان عجیب و صدادار بود. لحظاتی سخت بر من میگذشت. اگر پیاده میشدم که سوروساتی برای سفره گردآلود سگها آماده شده بود. هیچ راهی نبود جز اینکه به حرکت ادامه دهم حتی تا مسافتی بعد هم پشت سرم را نگاه نکردم. تسلیم بودم. هرچه باداباد. در آن هوای سرد، که آفتاب هم در سرما حل شده بود، زیر عرق بودم. پس از طی مسافتی بر فشار پاها افزودم. چرخ دور گرفت. از تپههای کوچک بالا میرفتم و سرازیر میشدم. بعضی جاها مجبور میشدم چرخ را دست بگیرم و از تپهها بالا ببرم. در پشت یکی از این تپهها کوره افتاده بود. روی زمین پر از خشت بود که با نظم مرگآوری ردیف بودند. اینجا و آنجا چالههایی کنده بودند که در بعضی از آنها آب انداخته بودند تا گل برای فردا خیس بخورد. چند کارگر مشغول خشتزدن بودند و چند نفر هم با زنبه گل میآوردند. حتماً بقیه هم داخل کوره خشت را روی هم میچینند. سرما داشت مریضم میکرد. کارگرها آتش کرده بودند و هر از زمانی کار را رها میکردند و خودشان را گرم میکردند.
ـ بفرمایید. بفرمایید.
بااحتیاط نزدیک رفتم و سلام کردم. بدبختی و رنج از سروصورت تمامشان میبارید. لاغر، چشمها چروکیده و کوچک با لباسهایی که یکلایه گل به سراپای آن شتک زده بود. بیشتر باریک و بلند و سیهچرده با دستاری نازک بر سر. شاید مهربانی بود در چشمهایشان، اما من متوجه این مسئله نمیشدم. نگران بودم. رویهمرفته بهشکل گل درآمده بودند که صاحب کار میتوانست آنها را به هر شکل که بخواهد درآورد. اما آن دو چشم کوچک پر از سوءظن را همیشه همراه داشتند.
ـ گرم بشید. چایی درست کنیم.
ـ نه خیلی ممنون.
بقیه کارگرها از دریچه سرک میکشیدند. آهستهآهسته جمع شدند. روی هم هفده هجده نفری میشدند. شرارت از قیافه بعضی از آنها میبارید. با بیاعتنایی به من مینگریستند. میدانستم که بعضی از آنها از مأمور دولت میترسیدند. شاید جواز اقامت هم نداشتند. قاچاق کار میکردند با چندرغاز دستمزد. تمام نگران بودند. باید حرفی میزدم. جنازه بیروح و منجمد خورشید را به سر کوه رسانده بودند. باید فکر برگشت هم بودم.
ـ من معلم کریم هستم. کریم شاگرد من بود.
همه مظنون به من نگاه کردند. یکی از آنها با فارسی دستوپاشکستهای گفت «ما همهچیز را به ژاندارمها گفتهایم. کریم همراه صاحب کار رفت. همیشه تا کنار جاده میرساندش». چند دقیقه دیگر هم ایستادم. هیچکس چای درست نکرد. همه منتظر حرفزدنم بودند، اما من باید چه میگفتم. برگشتم و سوار دوچرخهام شدم. خداحافظی هم نکردم. سرما شدیدتر شده بود. به فکر سگها هم نبودم. فقط کریم را گم کرده بودم. یکجایی در این برهوت دفنش کرده بودم.







