شعر جهان/ آلفرد تنیسون
آلفرد لرد تنیسون (۱۸۰۹–۱۸۹۲) شاعر بزرگ انگلیسی و ملکالشعرای عصر ویکتوریا بود. او با آثاری چون «اولیس» و «بهیادبود آ.ه.ه» تأثیر مهمی بر ادبیات جهان گذاشت. تنیسون در خانوادهای متوسط به دنیا آمد، در کمبریج تحصیل کرد و به ادبیات فارسی نیز علاقهمند بود.
علیرضا نجمی - «خبرجنوب»/ «آلفرد تنیسون» با نام کامل «آلفرد لرد تنیسون» متولد ۶ اوت، ۱۸۰۹ در لینکلن شر و درگذشت ۶ اکتبر ۱۸۹۲ در لورگاسهال، شاعر بود. آلفرد در ۶ اوت ۱۸۰۹ در سامرسبای، لینکلن شر انگلستان متولد شد. او در خانواده ای از طبقه متوسط خاندان تنیسون به دنیا آمد، ولی گویا تبار اشراف زادگی هم داشته که جزئیات آن معلوم نیست. آلفرد سومین فرزند خانواده بود. پدر او کشیش بود و آلفرد در سال ۱۸۲۷ وارد کالجِ ترینیتیِ دانشگاه کمبریج شد؛ هرچند در سومین سالِ تحصیل، ناگزیر شد که آنجا را ترک کند. او در کمبریج با آرتور هنری هالم که او نیز شاعر بود، ملاقات کرد. این دو زمانی بسیار را به مقال های فلسفی و سرودن شعر گذراندند و فرانسه جنوبی، پیرنه و آلمان را با هم گشتند.
آلفرد امیلی سل وود را که بعدها دلباخته او شد و تنها عشق او محسوب شد، در همین سال ملاقات کرد. این آشنایی توسط آلفرد هالم صورت گرفت. همچنین امیلی، خواهر آلفرد و آرتور نامزدی خود را اعلام کردند. با بررسی منظومه کاخِ هنر که وی آن را چندی پس از خروج از کالجِ ترینیتی سُرود، چنین به نظر میآید که محیطِ فیزیکی و معنوی این کالج بسیار بر او و شخصیتِ شعریِ او اثر گذاشته است. خبر درگذشت هالم در اول اکتبر ۱۸۳۳ به تنیسون رسید. در این زمان تنیسون به همراه مادرش و نه تا از ده تا خواهر و برادرش در مسکنی کوچک در سامرسبای لینکلن شر می زیست. پس از مرگ پدرش در سال ۱۸۳۱، تنیسون مجبور شده بود به خانه بازگردد تا معاش خانوادهاش را بر دوش کشد. در این دوران آشنایان بیشازپیش نگران حال جسمی و روحی او بودند. درآمد خانواده اندک بود و سه تا از برادرانش هم به بیماریهای روانی مبتلا شده بودند. با این همه وضع تنیسون اندکی رو به بهبود بود و داشت به وظایف زندگی خانگی اش عادت میکرد، مجدداً با دوستانش رابطهای برقرار کرده بود، و کتابی از اشعارش را در سال ۱۸۳۲ به چاپ رسانده بود که خبر درگذشت هالم را به او رساندند. امیلیا، خواهر تنیسون که نامزد هالم بود نیز در این اندوه با او شریک بود. ردپای مرگ هالم را در بسیاری از اشعار تنیسون می توان گرفت، از جمله اولیس و به یادبود آ.ه.ه، یکی از نابترین آثارش که در سال ۱۸۳۳ کار را بر روی آن آغاز کرد و هفده سال بعد به پایان رساند.
ویژگیهای اشعار تِنیسون دربرداشتن طیف وسیعی از علایق است که با عمیقترین احساسات و آرمانهای بشری همراهند؛ مفهوم عمیقی از زیبایی را با خود دارند؛ و در ارائۀ توصیفی روشن و دقیق، قدرت خارقالعادهای دارند. غالباً با یک عبارت کوتاه، توصیفهای خود را زیبا میسازد و با تطابق دقیق احساس و لحن، این توصیف را به اوج میرساند. او در بسیاری از دوران سلطنت ملکه ویکتوریا برنده جایزه شاعر بود. در سال 1829، تنیسون مدال طلای صدراعظم را در کمبریج برای یکی از اولین قطعاتش، تیمبوکتو دریافت کرد.
او اولین مجموعه اشعار انفرادی خود را به نام «اشعار، عمدتاً غنایی» در سال 1830 منتشر کرد. «کلاریبل» و «ماریانا» که برخی از مشهورترین اشعار تنیسون هستند. اگرچه برخی از منتقدان آن را بیش از حد احساساتی توصیف کردند، شعر او به زودی محبوبیت یافت و تنیسون را مورد توجه نویسندگان مشهور آن روز، از جمله ساموئل تیلور کولریج قرار داد. شعر اولیه تنیسون، با قرون وسطایی و تصاویر بصری قدرتمند خود، تأثیر عمده ای بر اخوان پیش از رافائلی گذاشت. در ژوئن ۱۸۵۰ آلفرد و امیلی با هم ازدواج کردند. در ۱۱ اوت ۱۸۵۲، هالم تنیسون، فرزند اول آلفرد متولد شد و بعد از او لیونل تنیسون در ۱۶ مارس ۱۸۵۴ به دنیا آمد. پس از آنکه ویلیام وردزورث در گذشت، دربار بریتانیا به ملک الشعرایی جدید نیاز داشت. این شغل ابتدا به ساموئل راجرز ۸۷ ساله پیشنهاد شد که او آن را رد کرد. در سال ۱۸۸۴ ملکه ویکتوریا به طور رسمی به او تنیسون لقب لرد تنیسون را داد. تنیسون با زبان و ادبیات فارسی نیز آشنا بود. در سالِ ۱۸۴۶ ادوارد بی. کاول، که دوست مشترک تنیسون و ادوارد فیتزجرالد بود و در آن روزگار و مدتی پس از آن، چیره ترین فرد در انگلستان بر ادبیات فارسی بود، تنیسون را با زبان فارسی آشنا کرد. وی دلبستگی بسیاری به حافظ داشت و در اشعار خود گاهی از کلمات فارسی بهره میگرفت. آلفرد تنیسون سرانجام در ۶ اکتبر ۱۸۹۲ در کنار همسر و فرزندانش بر اثر نقرس در گذشت.
عقاب
با دست های خمیده
او چنگ می زند به صخره
جوار خورشید
در سرزمین تنها
می ایستد
محاط در جهان لاجورد
دریای پرشکن
به زیرپایش لغزان
می نگرد
از بلند جای خویش
و ناگهان
چون تیری از تندر
فرود می آید
اشک ها
گلدانها، یكایک
خزه سیاهی را به خود گرفته بودند
و میخهای زنگار گرفته
از گرههایی كه درخت گلابی را
به دیوار شیروانی نگه میداشت
فرو میریختند
اتاقک های در هم شكسته
غمگین و غریب می نمودند
و هیچ دستی چفت در را نگشوده بود
علف های هرز
از درون كهنه پوشال فرسودهای كه
خانه پرت و محصور مزرعه را پوشانده بود
سر بر آورده بودند.
دخترك تنها میگفت
«زندگی دلتنگ است، او نمیآید»
دخترک میگفت....
اشکهایش فرو میریخت
با شبنم شامگاهان
اشکهایش فرو میریخت
پیش تر زان كه می خشكیدند
شبنم ها
نه صبحگاه و نه شامگاه
توانش بود بنگرد سپهر خوش سیما را
پس از پرواز خفاش ها
آن گاه كه تیرگی متراكم آسمان را به خلسه فرو برد
پرده پنجره را به كناری كشید
و به دشت های غمگین نظری انداخت
... نیمه شب، بیدار
شباهنگ را می شنید كه نغمهای میخواند
ساعتی پیش از صبح بانگ سرداد خروس
از جانب باتلاق كبود
ورزاو را شنید كه ماغی میكشید
نومید ز هر تغییری
در خواب
انگار گام بر میداشت مغموم و ملول
تا كه بادهای سرد
بیدار كردند
صبح سربی چشم را
خفته گرد خانه پرتِ محصور
درهمبشکن
بشکن، بشکن، درهم بشکن
صخرههای سرد خاکستری را، ای دریا
و می خواهم که بر زبانم جاری شوند
اندیشه هایی که از ذهنم برخاسته
امان از آن پسر ماهیگیر
که در بازی هایش بر سرِ خواهرش فریاد می زند
امان از آن پسر ملوان
که بر قایقش در خلیج آواز می خواند
و باشکوه کشتی ها پیش می روند
به بندرگاهشان در پایین تپه
و به آرامی محو می شوند
لیکن صدایشان هنوز شنیدنی است
بشکن، بشکن، درهمبشکن
بر پای صخرههایت، ای دریا
اما زیبایی لطیفِ روزی که او رفت
هرگز به سویم باز نخواهد گشت







