شعر جهان/ هاینریش هاینه

شعر جهان/ هاینریش هاینه

علیرضا نجمی - «خبرجنوب»/ «هاینریش هاینه» با نام اصلی «کریستیان یوهان هاینریش هاینه» متولد ۱۳ دسامبر ۱۷۹۷ در دوسلدورف و درگذشت ۱۷ فوریه ۱۸۵۶ در پاریس، شاعر، مقاله ‌نویس، روزنامه ‌نگار و منتقد ادبی آلمانی بود. 

روزگار و زیست هاینه بربستر خیزش، انقلاب، شورش، شور، عشق و انسان‌های ماندگار در تاریخ است. هاینه، ۸ سال پیش از انقلاب بورژوایی فرانسه (۱۷۸۹)، روز ۱۳ دسامبر ۱۷۹۷ در شهر دوسلدرف آلمان زاده شد. او زمانی چشم به جهان گشود که سه سال از برهه‌ سال‌ های طوفان ‌زای ترمیدور  و قتل عام ژاکوبنیست‌ ها و کودتای ناپلئون بناپارت ۲۷ژوئیه ۱۷۹۴ می‌گذشت. 

 تولد او در زمانی واقع شد که سربازان ناپلئون بر آلمان تسلط یافته بودند؛ بدین جهت زندگی هاینریش از ابتدا بین آلمان و فرانسه تقسیم شد. هاینریش در یک خانواده آلمانی‌ شده یهودی فقیر در دوسلدورف زاده شد و با همراهی و مساعدت عموی ثروتمندش از ۱۸۱۱ تا ۱۸۲۹ زندگی حرفه‌ ای خود را با تحصیل در رشته حقوق در دانشگاه‌ های گوتینگن، بن و برلین آغاز کرد. بعدها ولی به ادبیات بیشتر علاقمندی پیداکرد و با وجود این، تحصیلاتش در رشته حقوق را سال ۱۸۲۵ به پایان رسانید. در همین زمان نیز او از یهودیت به مسیحیت پروتستانی گروید و در مراسم مذهبی نام خود را از «هاری» به «هاینریش» برگرداند.

 در سال‌های بعد به‌ علت اینکه کار آزاد نویسندگی را برای خود برگزیده بود، زندگانی ثابتی نداشت و مدتی دراز در لندن و مونیخ و ایتالیا به‌ سر برد. هاینه سال ۱۸۳۱، آلمان را به قصد پاریس ترک کرد و تا پایان عمرش، زندگی خود را در پایتخت فرانسه گذرانید. آن زمان، در اروپا دوران حکومت مترنیخ بود و هاینه که اینک یک دموکرات انقلابی شده بود در ماه مه ۱۸۳۱ به پاریس رفت و به‌عنوان شاعر و روزنامه ‌نویس به همکاری با مطبوعات فرانسه و آلمان پرداخت و از این طریق نیز امرار معاش کرد.

در فرانسه او با نظریه‌ پردازان سوسیالیسم آرمانشهری همکار شد. انتقاد سیاسی او همچنین با نام «آلمان، یک افسانه زمستانی» از طرف کارل مارکس در روزنامه فوروِرتس به چاپ رسید. در سال ۱۸۳۵ مجلس آلمان نشر آثار هاینه را ممنوع ساخت و در نتیجه اشکالات دائمی مالی هاینریش هاینه ناگزیر شد که در سال ۱۸۳۶ کمک‌های مالی بودجه مخفی دولت فرانسه را برای مهاجرین سیاسی، به مبلغ چهارهزاروهشتصد فرانک در سال بپذیرد. در سال ۱۸۴۸ پس از تغییر دولت این کمک نیز قطع شد.

 هاینه دو بار در پائیز ۱۸۴۳ و تابستان ۱۸۴۴ برای بازدید کوتاهی به آلمان بازگشت. از سال ۱۸۴۸ دراثر بیماری ستون فقرات در خانه فقیرانه‌ اش در پاریس، که خود آن را «گورستان تشک‌ ها» نام نهاد، پایبند و خانه ‌نشین شد و از جانب همسرش اوژنی میرا که در اشعار هاینه «ماتیلده» خوانده می‌شود و بعدها معشوقه‌اش موشه (الیزه کرایتز) وفادارانه پرستاری شد. او در پاریس می ‌کوشید میان فرانسوی‌ ها و آلمانی ‌ها ارتباط فکری برقرار کند. مقالات او زیر عنوان «درباره تاریخ ادبیات جدید در آلمان»، اوضاع فرانسه و مجموعه‌ای از مقالاتی که از پاریس برای روزنامه آلگماینه زایتونگ در آگسبورگ می‌نوشت و کتاب «سالن»  که در آن راجع به تاریخ مذهب و فلسفه در آلمان از یک‌طرف و زندگی فرانسوی‌ها از طرف دیگر بحث کرده‌است، نمودار این تلاش اوست.  هاینریش هاینه،‌ با جنبش کارگری و قیام‌های ۱۸۳۰ و ۱۸۴۸ اروپا همراه بود.

او غزل سرود و چکامه و داستان و روزنامه نگاشت و نوشت تا در سپهر ادبیات و هنر اروپا در پیکار برای رهایی انسان  دخالت گری شکوه آفرین باشد.  سرودهای او موسیقی نامداران و آهنگسازان شدند. او، از ایالت راین همانجا که مارکس برآمده و پرورش یافته بود و در سال های ۱۹۴۸ تا ۴۹ همراه با فردریک انگلس روزنامه راین جدید منتشر می‌کردند پرورش یافت.  هاینریش،‌ در بانکداری نزد عمویش «سلیمان هاینه»، و حتی در عشق به دختر عمو‌، «آمالی هاینه» که او را برای همیشه شاعر و تسخیر کرد، ‌ناکام ماند. آمالی، ‌همانند پدر عاشق بانک و پول بود. دانشگاه بن و حضور فیلسوفانی مانند ویلهلم اشلیگل و فن اشلیگل و ادبیات و فسلفه و تاریخ سترگ زمانه‌ در این مرکز، هاینه را هم پرورش داد و هم کشف کرد. 

 هاینریش هاینه، دردها و رنج‌ها، امیدها و آرزوها و آرمان‌گرایی را سرود. نخستین کتاب شعر او اقبالی درخور یافت و خود او ۴۰ نسخه حق تألیف گرفت. در سال‌های ۱۸۴۰ هاینریش هاینه به اندیشه‌های سوسیالیستی گروید و در ایام دوستی با کارل مارکس که هاینه از او ۲۰ سال پیر بود منظومه‌ای به نام «بافندگان سیلزی» نوشت که در آن موضوع شورش بافندگان در سال ۱۸۴۴ مطرح است. هاینه با آنکه نه مورخ بود و نه فیلسوف، آگاهی شگرف و پیش‌بینی خاص نسبت به اوضاع اجتماعی داشت و در نوشته‌ هایش از نیروی نهفته ‌ای که در قعر وجود هر آلمانی جای داشت و آینده آلمان را تهدید می‌کرد، خبر می ‌داد. این ادراک و هشیاری ذاتی هاینه درباره امور اجتماع، به کشمکشی وجدانی درباره بی‌عدالتی‌ها و به مبارزه‌ای اجتناب‌ناپذیر مبدل شد و او را به استفاده از هجو و انتقاد واداشت.

هاینه شاعری رمانتیک بود و تار و پود حیاتش، از عشق و غم ساخته شده بود، به طوری که شاید هیچ شاعری در این باره به پای هاینه نرسد. بیسمارک، صدراعظم آلمان، با همه دشمنی که با طرز فکر هاینه داشت، او را بزرگ‌ترین شاعر غزل‌سرای آلمان می‌خواند. هاینریش هاینه در سال ۱۸۲۲ با انتشار «اشعار» در جهان ادب جلوه‌گر شد و پس از آن در سال‌های ۱۸۲۶ و ۱۸۲۷ دو کتاب به نام «سفرنامه‌ها یا تصاویری از یک سفر» از او انتشار یافت که در سال‌های ۱۸۳۰ و ۱۸۳۱ دو جلد دیگر نیز بر آن‌ها افزوده شد. هاینه با دید و طنز مخصوص خودش درباره تمام مسائل مورد توجه عصر خود اظهارنظر کرده‌است و تصویرهای قابل توجهی از طبیعت که در احساس یک شاعر جلوه دارد نشان داده‌است.

 هاینه این ترانه‌ها را به اضافه آنچه قبلاً نشر داده بود و آثاری که بعد بر آن‌ها افزود در سال ۱۸۲۷ یکجا در کتاب «ترانه‌ها» انتشار داد و این سرشناس‌ترین اثری است که شهرت شاعری او را بنیان گذاشته ‌است. هنگام به قدرت رسیدن نازیسم و سوزاندن کتاب ‌ها در برلین سال ۱۹۳۳، در میان نوشتارهای سوخته شده، «المنصور» نوشته هاینریش هاینه نیز وجود داشت، که در آن نوشته شده بود:«این ابتدای کار است. آنجا که کتاب ‌ها را می ‌سوزانند، انسان ‌ها را نیز خواهند سوزاند». هاینریش هاینه منظومه‌ای نیز با عنوان «فردوسی شاعر» در بزرگداشت شاهنامه و سراینده او دارد. او در این منظومه با اشاراتی به رنجی که فردوسی در سرودن شاهنامه کشید، بیش از همه به ستمی که در حق او روا داشتند پرداخته بسیار گفته ‌است. هاینه در ابیات پایانی منظومه فردوسی شاعر، صحنه دردناکی را به‌ تصویر کشیده‌ است: «در حالی که صدای جرس کاروان هدایای سلطان محمود غزنوی و بانگ لااله‌الاا... شتررانان از بیرون دروازه غربی شهر توس به ‌گوش می‌رسد، کاروان تشییع جنازه فردوسی از دروازه شرقی شهر خارج می ‌شود». هاینریش هاینه در ۱۷ فوریه ۱۸۵۶ در پاریس درگذشت و در گورستان مونت مارتر به خاک سپرده شد.

 

 

 

بافندگان سیلزی

 

در چشمان تارشان دریغ از قطره اشکی

نشسته پشت دستگاه

می‌بافیم، می‌بافیم!

و دندان بر دندان می‌سایند از خشم:

آلمان، کفن توست که می‌بافیم

و بر تار و پودش گره می‌زنیم این سه نفرین را:

نفرین بر بتی که پرستیدیم‌ا‌‌ش

در سرمای زمستان، گرسنه و یخ‌زده

صبر و امید؛ صبر بیهوده، امید پوچ

او به ما خیانت کرد، فریب‌خورده و اغفال‌شده

می‌بافیم، می‌بافیم!

نفرین بر شاه، شاه دارایان

که از فلاکت ما، دلش به درد نیامد

که از جیب ما آخرین سکه را ربود

سپس چون سگان، به تیربارمان بست

می‌بافیم، می‌بافیم!

نفرین بر این وطن دروغین

که در آن جز شرم و ننگ نمی‌روید

که در آن هر گلی پیش از شکفتن می‌پژمرد

که از تعفن خوراک می‌دهد کِرم‌ان را

می‌بافیم، می‌بافیم!

ماکو می‌دود، دستگاه می‌شکند

ما یک نفس می‌بافیم روز و شب

آلمان پیر، ما کفن تو را می‌بافیم

و بر تار و پودش گره می‌زنیم این سه نفرین را

می‌بافیم، می‌بافیم همچنان.

 

 

////////////

 

 

عشق و اندوه

 

آه که تو

به تمامی به فراموشی سپردی

که روزگار درازی

من مالک قلب‌ات بودم

دل‌ات چه شیرین

خطاکار و کوچک بود

از این شیرین‌تر و خطاکارتر نمی‌توان یافت

آه که تو

عشق و اندوهی را

به فراموشی سپردی

که قلب‌ام را می‌فشردند

نمی‌دانم عشق برتر از اندوه بود

تنها می‌دانم هر دو بزرگ بودند.