شعرجهان/ واهان تکیان
واهان تکیان، شاعر برجسته و انساندوست ارمنی و ملقب به شاهزاده شعر ارمنی، متولد ۱۸۷۸ استانبول و درگذشته ۱۹۴۵ قاهره است؛ شاعر غزلیات ماندگار و سردبیر روزنامههای آفتاب و بیداری که آثار متعددی در ادبیات ارمنی از او بهجا مانده است
علیرضا نجمی_«خبرجنوب»/ «واهان تکیان» با نام کامل «واهان میهرانی تکیان» متولد ۲۱ ژانویه ۱۸۷۸ در استانبول و درگذشت ۴ آوریل ۱۹۴۵ در قاهره، شاعر و فعال اجتماعی اهل ارمنستان بود. وی در ۲۱ ژانویه ۱۸۷۸ در استانبول به دنیا آمد و کوچک ترین فرزند خانواده بود. واهان در سن ۱۱ سالگی پدرش درگذشت.تکیان در مدارس «نرسیسیان بربریان» و «گتروناکان» در تفلیس تحصیل کرد و کشورهای زیادی را سیاحت نمود. واهان به عنوان سردبیر روزنامه و همچنین به عنوان معلم، فعال سیاسی و اجتماعی فعالیت داشت. وی بین سال های ۱۹۲۶–۱۹۳۲ سردبیر روزنامه «آفتاب» چاپ قاهره و در سال ۱۹۳۷ بنیانگذار و سردبیر روزنامه «بیداری» چاپ بیروت بود.
در محافل ادبی ارمنی، از وی به خاطر سرودن اشعارش به ویژه غزلیات بی نظیرش در حوزه ادبیات ارمنی، با عنوان «شاهزاده شعر ارمنی» یاد می شود. محور اشعار وی عمدتاً در باب عشق بود. برخی از آخرین اشعار وی عبارتند از: «کلیسای جامع ارامنه»، «امشب خاطره تو»، «دعای قبل از شامگاه»، «هنگامی که روز به پایان برسد»، «نام تو». از جمله آثار وی می توان به دردها، رستاخیز اعجازآور، نیمهشب تا سپیدهدم، عشق، ترانه ارمنستان، غزلیات، مجموعه اشعار۱۵ جلد، ایروان و ... می توان اشاره کرد. واهان تکیان سردبیری مجله خورشید را تا پایان عمر به عهده داشت.
واهان تکیان شاعری انسان دوست و اکثر اشعار چهار مجموعه منتشر شده است. وی یکی از برجستهترین شاعران زبان ارمنی در ابتدای سده بیستم بود. وی در ۴ آوریل ۱۹۴۵ در قاهره درگذشت و در گورستان ارمنیهای قاهره به خاک سپرده شد. در انتها به سبک و روال همیشه نمونه یا نمونه هایی از اشعار شاعر را می آوریم. شعر «کاروان» از این شاعر برجسته ارمنی به دو سبک خدمت مخاطبان گرامی ضمیمه ادبی «نگاه پنجشنبه» روزنامه «خبرجنوب» ارائه می شود، یکی فقط با ترجمه و دیگری با به کار گماری کلمات شعر این شاعر در ظرف قواعد شعر فارسی یا به بیان بهتر در عروض و قافیه فارسی. در چند شماره پیش تفاوت ها در اشعار شاعران را با ترجمه های گوناکون به تماشای دیدگان تان آوردیم و به نوعی هنر مترجم یا بی اعتنایی مترجم خدمت تان عرضه شد.
کاروان
(ترجمه)
کاروان از افق دور دست رخ می نماید، چشم در راهم
کاروان همچنان با گام های آهسته پیش می آید
افسارهای سیمین کاروان زیر انوار خورشید می درخشد
نمای آن کم کم بزرگ تر و روشن تر می شود
چشم در راهم
این راه پیمایان:عطش روحم را که
به بیابان بی آب و علف چشم دوخته است فرو می نشاند
هم زمان با این شور و هیجان قرص خورشید
در آن سوی بیابان ناپدید می شود
و من غوغای این دریای متحرک را
هماهنگ با آوای جرس اشتران می شنوم
فریادهای شادی بخش که قلوب کودکان و زنان نغمه گر
را از شادی مالامال می کند به گوش می رسد
اما دیدگان من در تاریکی سرشک می بارد چرا که
یارای آن را ندارد...
تا در میان آنان موجودی را باز شناسد...
که زمانی از کفم رفت و هرگز باز نخواهد گشت
////////////////
کاروان
(ترجمه و بردن در قالب عروض فارسی)
کاروان می خورد از دور به چشم
در رهش دوخته ام چشم امید
کاروان چهره نماید آرام
زیر زرینه فروغ خورشید
با همه دورنمایی روشن
دیده ی منتظرم گشت سپید
کاروانی که در این تنگ غروب
می کند هلهله و شور و شعف
عطش روح مرا بنشاند
در دل وادی بی آب و علف
قرص خورشید در این جوش و خروش
گم شود کم شودش گرمی و تف
گوش من می شنود از نزدیک
بانگ زنگ شتر و نغمه ی دف
بشنوم نغمه ی شادی بخشی
که شود شاد دل از آن آواز
دیده می گرید و امیدی نیست
با همه حسرت و با سوز و گداز
تا دگر بار به حیرت نگرد
در رخ آن صنم روح نواز
آن که روزی ز برم رفت به ناز
آن که دیگر ببرم ناید باز
///////////////
زیستن
شعر زیستن؟ یا آنکه رؤیا دیدن
زیستن؟ یا آنکه رؤیا دیدن؟
هنوز هم این مسئله را حل نکردهایم.
سر خوشی را در کجا باید جست؟ در رؤیا؟
یا آنکه در خود زندگی
و تا به ساعت آخر هنوز تصمیم نگرفتهایم
جان من! این مسئله عظیم بر دوش تو باید باری باشد
چندانکه رؤیا از زندگی گیراتر و شور انگیزتر بود
و قلمرو تازیدنش دشت
تا دشت و کوه تا کوه بی کرانه بود
و یگانه کلید تمامی درهای بسته، بر کف او بود
درهائی که در پسشان گسترده نور بود
و گنجهای به نگین آراسته بود
ما را خوشتر آن بود
که بر جادههای پر گل رؤیا سفر کنیم
گاهی تا به مغاک گاهی
به اوجهای فراتر از آسمان اما که
ای جان بیچارهام! به سرانجام
هر دو از پا فتاده برگشتیم.

Admin 6 




