آوای کمانچه‌نوازی بهاری، بر شاخسار موسیقی ملی می‌شکفد

آوای کمانچه‌نوازی بهاری، بر شاخسار موسیقی ملی می‌شکفد

بهاری با بهار عروج کرد اما آوای کمانچه‌نوازی او خلوت گزیدگان را به تماشای بهارهایی فرا می‌خواند که بر شاخسار موسیقی ملی می‌شکفد.

بهار به آخرین روزهای خویش نزدیک می‌شود و باد گل‌برگ‌های پژمرده از هرم گرما را در میان سایه شاخه‌های سبز درهم تنیده درختان و پیش پای عابران زمان می‌افشانند.

موسیقی پرندگان و آوای مرغان خوش‌الحان و نسیم گردش ایام و ورق گردانی لیل و نهار و این داستان لحظه‌هایی است که هر شاخه زمان فرو می‌افتد و برگ حیات ما را از درخت روزگار می‌چیند و بر خاک عدم و دفتر بهار با تمام فر و زیبایی به ناگهان صفحه‌ای که مهر ابدیت می‌خورد و بهاری نیز با بهار عروج کرد و تا بی‌نهایت ابدیت پر کشید اما آوای کمانچه‌نوازی او خلوت گزیدگان را به تماشای بهارهایی فرا می‌خواند که بر شاخسار موسیقی ملی می‌شکفد و بلبل دستان سرا به وجد و سرور تا نغمه‌ای بخواند بر بلندای قامت سروهایی که باغ را با شکوه خویش می‌آرایند.

نایب تقی‌خان، تاجر سرشناس بازار عباس آباد بود و می‌خواست پسر نیز به کار تجارب مشغول شود اما سرنوشت که راهی دیگر برای او برگزیده بود ورشکستگی پدر را بهانه کرد تا او ناگزیر شود به همراه مادر که به خانه رحل اقامت می‌کرد، از ۱۳ سالگی دست پدر ببوسد و زیر چتر پدر بزرگ‌مادری که از نوازندگان خوشنام کمانچه بود، اندیشه بپرورد.

حیاط خانه پدر بزرگ با درختان خوش سایه و گلدان‌های سفالی بزرگ و شمعدانی‌هایی که دامن سبز خویش گسترده و گل‌های سرخ خود را پیش تارهای زرین پرتو افتاب به طنازی و دلربایی پیش چشم‌ها خودنمایی می‌کرد، در طراوت عطر اطلسی‌ها و جلوه آبنمای میان حوض، پردیسی رویایی فراهم‌ می‌کرد تا میرزا علی خان‌ دوباره ساز به دست گیرد و فضای خانه مملو از نوای دلنشین ساز شود. ملودی‌ها که از پرده دستان بر می‌خاستند و پرده گوش او را نوازش می‌کردند، تاب از دل بی‌تابش می‌ربودند و دلش بی قرار شنیدن و نواختن شده و آرام آرام موانست او با ساز بیشتر و بیشتر می‌شد و آن هنگام که دست‌هایش با ساز مانوس شد و دلش با نغمه‌های کمانچه هم‌نوا، شوق آموختن به دلش شراره انداخت و جهانش همه شد هنر و سال‌هایی دیگر به آموختن نزد دایی‌هایش که خود از بزرگان و هنرمندان نامی روزگار خود بودند، گذشت و به همان سان نیز سال‌های زندگانی از نوجوان سیزده ساله جوانی پخته و هنرآموخته ساخت که آویزه دست و پنجه هنرش کم کم به گوش اهل هنر رسید و در کوچه باغ‌های سبز موسیقی با صدای پای آب و عطر نفس‌های نسیمی که شمیم اطلسی‌ها را در خیال می‌افشاند، مشام جان به نفحات جان‌پرور آوای سازش عجین شد.

همنوازی او در ارکستر ابراهیم خان تنها یک اجرای هنری نبود، فرصتی برای رخ نمایی از چهره‌ای که با گوشه‌های موسیقی ملی آشنا و بعدها با گوش‌های آشنا به این موسیقی همراز شد.

کمانچه دلنواز استاد بهاری در محاق دلربایی‌های ویولن که در میان ارکستر خودنمایی می‌کرد کم کم در زاویه دنج خاطره‌ها غبار خورد و او نیز همچون بسیاری دیگر از هنرمندان به فراگیری این ساز همت گمارد و دیگر بار در کسوت شاگردی به تلمذ نزد استاد رضا محجوبی پرداخت و سال‌های طولانی حسرت دست‌هایش بر پرده‌های کمانچه ماند و درد مهجوری این ساز بر دل موسیقی ملی نشست.

بهاری در آن سال‌ها در مشهد به تعلیم هنر مشغول شد تا سرانجام روی به پایتخت نهاد و به همت روح الله خالقی به تدریس در هنرستان پرداخت. طلوع موسیقی در رادیو آغاز دلتنگی او برای دوباره نواختن کمانچه شد و بهاری بیش از همه دلتنگ آن نواهای جانفزایی بود که سیمرغ خیال روزهای جوانی‌اش را بر قاف غرور می‌نشاند و بی‌مهری‌های او چگونه شوکت شاهی این ساز را فرو ریخته بود.

اینک او بود که باید آرش‌وار پای به میدان مینهاد و شکوه از دست رفته این ساز را باز می‌گرداند و آنچه از حیاتش باقی بود، به جبران جفایی که ناخواسته از دستش بر این ساز رفته بود پرداخت؛ حاصل این جد و جهد، آثار فاخری همچون خلوت گزیده، انتظار دل و لیلی و مجنون و البته تعلیم شاگردانی شد که چراغ خاموش بخت این ساز را در مشکات دلهای عاشق موسیقی ملی روشن داشتند.

دفتر حیات بهاری در واپسین روزهای بهار و بیستم خرداد ۱۳۷۴ بسته شد اما آوای سازش هنوز در رگ‌های تاک موسیقی ملی، مستی فزاید و دلها را به وجد آورد.

* نوازنده شیرازی سازهای ایرانی و مدیر کانون فرهنگی هنری صبا