شعر جهان/اوسیپ ماندلشتام

شعر جهان/اوسیپ ماندلشتام

علیرضا نجمی - «خبرجنوب»/ «اوسیپ ماندلشتام» با نام اصلی «اوسیپ اِمیلیِویچ ماندِلْشتام» متولد ۱۴ ژانویه ۱۸۹۱ در ورشو و درگذشت ۲۷ دسامبر ۱۹۳۸ در ولادی ‌وستوک، شاعر و نویسنده روس بود.

اوسیپ نخستین فرزند امیل ماندلشتام و فلورا وربلوسکایا بود. وی در سال ۱۹۰۶ و در سن ۱۵ سالگی شروع به سرودن نخستین اشعار خود کرد و در ژانویه ۱۹۰۷ نخستین شعرش را در مجله دبیرستان چاپ نمود. افکار انقلابی که از همین زمان در وی شدت گرفته بود اسباب نگرانی والدینش را فراهم کرد تا او را برای ادامه تحصیل به دانشگاه سوربن در پاریس بفرستند. هرچند که او بیش از یک سال در پاریس نماند و در سپتامبر ۱۹۰۸ به پترزبورگ بازگشت.

آشنایی وی با اشعار شاعران فرانسوی همچون فرانسوا رولاند و ورلن و بورلاند از همین سالهاست. وی در سال ۱۹۱۰ دو نیمسال تحصیلی را در هایدلبرگ به آموختن ادبیات کهن فرانسوی گذراند و در سال ۱۹۱۱ در دانشگاه ایالتی سن پترزبورگ در رشته زبان ‌شناسی رومانیایی مشغول به تحصیل گردید که البته هیچ گاه فارغ ‌التحصیل نشد. وی که از ۱۹۰۹ چاپ اشعار خود در نشریات را با چاپ شعری در نشریه آپولون شروع کرده بود، در این سال‌ها نیز اشعارش را در مجلات مختلف روسی به چاپ می‌ رساند.

در همین سال وی با آنا آخماتوا آشنا شد که در زندگی ادبی او برای همیشه حضور و تأثیر داشت. او و ماندلشتام به همراه نیکولای گومیلیف سه تن یارانی بودند که تمام عمر در کنار یکدیگر ماندند. در ۱۹۱۳ وی مجموعه شعری به نام «سنگ» به چاپ رساند که در عرض دو سال مجدداً تجدید چاپ شد. با اعلام جنگ روسیه به آلمان در ۱۹۱۴ وی نیز به زادگاهش ورشو رفت و مدتی به‌عنوان پزشکیار مشغول به کار شد. تا سال ۱۹۲۰ وی شعرهای متعددی با مضامین مختلف سرود و در این سال با گروهی از کمونیست های مخفی شده ارتباط برقرار کرد که به دو بار دستگیری او منجر شد.

در پانزدهم اکتبر ۱۹۲۱ وی به عضویت اتحادیه نویسندگان روس در گرجستان درآمد و تبدیل به یکی از اعضای فعال آن گردید. در ۱۹۲۴ وی در مجلس ترحیم لنین با بوریس پاسترناک آشنا شد که این دوستی تا مدت ها ادامه یافت و بر او و آثارش تأثیر نهاد. در این سال ها وی در ترجمه و معرفی آثار برخی نویسندگان بزرگ دنیا همچون ویکتور هوگو و والتر اسکات و... فعال بود و همچنین با نشریاتی همچون ایزوستیا و مجله آموزش کمونیستی همکاری داشت. 

از آثار وی می توان به  سنگ، طبیعت واژه‌ها، تریستان، غوغای زمان، دفترهای مسکو، سفر به آمریکا، گفتگویی درباره دانته و ... اشاره کرد. اوسیپ و نادژدا (همسرش) در شهر کی‌یف در ماه مه ۱۹۱۹ در زیرزمین مهمان‌ سرایی در کی‌یف، کافه‌ای برای معاشرت نقاشان، نویسندگان، بازیگران و موسیقی‌دانان، به هم دل باختند. نادژدا مردِ زندگی‌اش را یافت و اوسیپ، همدمِ ستم‌کشش را. نادژدا از زیباییِ ظاهر بهره‌ چندانی نداشت و به‌قول آخماتووا «نازیبای بانمک» بود.

شوروی استالینیستی در دهه‌ ‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ در تولید بیوه‌ های ستم‌ دیده ید طولایی داشت تا آنجا که به ‌قول جوزف برودسکی، تعداد این بیوه‌ها برای تشکیل یک اتحادیه صنفی کفایت می ‌کرد. اوسیپ از ابتدا می ‌دانست که راه دشواری را برگزیده است. به ‌شوخی می‌ گفت: «روسیه قدر شاعران را نیک می‌ داند و جانِ آنان را می‌ستاند». اوسیپ همانند بعضی شاعران ــ مثل حافظ خودمان ــ حس پیشگویی داشت و سرنوشتِ غم‌انگیز خود را از پیش می‌دید. درعین‌ حال، گاه فکرِ آدم‌ ها را نیز می ‌خواند و انتظار داشت که طرف مقابل ــ به ‌ویژه همسرش ــ نیز از این توانایی برخوردار باشد. نادژدا، که سِمَت کتابتِ اشعار همسرش را بر عهده داشت، در کتاب امید وانهاده در مورد این خصیصه‌ اوسیپ می‌نویسد: «بعضی وقت‌ها می ‌دیدم که یکی ‌دو لغت را بر زبان نمی ‌آورد، انگار فکر می‌ کرد که من بدون اینکه آن کلمات را بگوید، آن‌ها را می‌شنوم. پس بی‌حوصله می‌پرسید: «تو نمی ‌‌فهمی که این قسمت بدون آن کلمه جفت‌ و جور نمی ‌شود؟» من هم با عصبانیت می‌گفتم: «خیال می‌کنی که من توی سرت نشسته ‌ام و افکارت را می‌خوانم؟»».

 بدین‌ترتیب، همه‌چیز به‌خوبی پیش می‌رفت، تا آنکه بهار سال ۱۹۳۴ فرا رسید. در همین اوان بود که روزی نادژدا، وقتی دید که همسرش بی‌محابا با فردی غریبه صحبت‌های سیاسی می‌کند، به او گوشزد کرد که مواظب باش!  اوسیپ اما قبلاً کار دست خودش داده بود و با سرودن هجویه‌‌ ای علیه استالین بخت خفته ‌اش را بیدار کرده بود. هفدهم ماه مه ۱۹۳۴ چند مأمور طوری به آپارتمان آن‌ها هجوم آوردند که گویی صاحب‌خانه سرگرم ساختن دینامیت است. آن‌ها پس از تفتیش و جمع‌آوری برخی اوراق، اوسیپ را با خود بردند. اوسیپ حدود ده روز در بازداشت بود. جرم او سرودن ابیاتی بود که هرگز آن را حتی به روی کاغذ نیاورده بود. به‌قول اورول، جرم او «فکری» بود. ماندلشتام هجویه‌ استالین را برای تعداد انگشت ‌شماری از افراد از حفظ خوانده بود. با این ‌حال، صورتِ کامل شعر او در بازداشتگاه در دست شخص بازجو بود. اما ماجرا چه بود؟

 دمیان بِدنی، شاعری که مدیحه می‌ نوشت و مقامات شوروی را می‌ستود کتابخانه‌ای بزرگ داشت و گهگاه کتاب‌هایش را به استالین به امانت می‌داد. استالین هم انگشتان فربه‌ای داشت که گاه موقع غذاخوردن، با آن‌ کتاب را ورق می‌زد. یک بار وقتی استالین کتاب را به بِدنی بازگرداند، جای انگشتان چربش روی اوراق کتاب باقی مانده بود و بِدنی هم از خشم در دفتر خاطرات خویش به‌نحوی گلایه‌آمیز نوشت: «هیچ‌ دوست ندارم کتاب‌هایم را به استالین امانت بدهم چون با انگشت‌ِ چربش کتاب را ورق می‌زند و جای انگشت‌هایش روی کتاب باقی می‌ماند». فردای همان روز، منشی بِدنی یادداشت را برد و کف دست استالین گذاشت. بِدنی آن‌ وقت‌ها آن‌قدر عزیز و مقرب بود که از کیفر شدید قسر در برود ولی این موضوع، یعنی انگشتان فربه‌ استالین، سوژه‌ شعر شاعر دیگری ماندلشتام خودمان شد و سرش را بر باد داد.

 اوسیپ آدم بی‌ فکری نبود اما تا ازجان‌گذشته بود و سَری نترس داشت. در دهه ۱۹۳۰ در شوروی خیلی‌ها در دالان عریض مرگ به‌سوی سرنوشت هولناک خود رهسپار بودند اما وقتی همه نرم ‌نرمک به ‌سوی مسلخ می ‌رفتند، اوسیپ ماندلشتام چهارنعل به‌ سوی مرگ می‌ تاخت. اوسیپ را با ارفاق به سه سال تبعید محکوم کردند. سرانجام، دوران تبعید ماندلشتام به سر آمد و او و همسرش به‌طور موقت به مسکو بازگشتند. با این ‌حال، پلیس مخفی سایه‌ به ‌سایه آن ‌ها را دنبال می‌کرد و به‌تعبیر آخماتووا، دوست دیرین اوسیپ و همدم پنجاه‌ ساله‌ نادژدا «سیه ‌روزی پا‌ به‌ پای آنان می ‌آمد».

عاقبت در اول ماه مه ۱۹۳۸ مأموران برای بار دوم به اقامتگاه موقت ماندلشتام‌ها هجوم آوردند. این بار، برخلاف مرتبه نخست، همه‌ چیز به‌ سرعت تمام شد. ستالین فرصتی به او داده بود تا شعر خود را پس بگیرد یا مدیحه‌ای بسراید و آنگاه زهر نهایی خود را بریزد. در حاشیه‌ حکم دوره اول تبعیدش، استالین نوشته بود که «منزوی شود اما سالم نگه داشته شود» اما این بار در حکمش نوشته بودند که «منزوی نگه داشته شود» و دیگر خبری از عبارت «سالم نگه داشته شود» نبود. اوسیپ بی‌آنکه دادگاهی برگزار شود به پنج سال تبعیدِ توأم با اعمال شاقه محکوم شد. او را به تبعیدگاهی در نزدیکی ولادی‌وستوک فرستادند. در آنجا روزهای طاقت‌فرسایی بر او گذشت و رنج بسیار دید.

در تنها نامه‌ برجامانده‌ او از تبعیدگاه، خطاب به برادرش می‌ نگارد: «وضع سلامتی ‌ام خیلی بد است، فوق ‌العاده فرسوده و لاغر شده ‌ام، طوری که اگر مرا ببینی نخواهی شناخت». نادژدا نیز به ‌طرزی جسورانه پیگیر کارش بود و هر ماه، ساعت‌ها در صفی طولانی می‌ایستاد تا بسته‌ای برای او بفرستد. چند وقت بعد بسته‌ پُستی نادژدا برگشت خورد. در برگه ‌ای علت عودت بسته نوشته شده بود: «مرگ گیرنده». اوسیپ پس از تحمل ماه‌ها رنج، گرسنگی و بیماری از پای درآمد. او چندین سال پیش از این، به طعنه گفته بود: «تنها در روسیه است که شعر (در عین اینکه) گرامی داشته می‌شود، شاعران را به کشتن می‌دهد. جای دیگری را سراغ دارید که در آن شعر انگیزه‌ای رایج برای قتل باشد؟». او در هنگام مرگ فقط ۴۷ سال داشت اما در آخرین عکسش که در پرونده اردوگاه حفظ شده، پیرمردی فرسوده با جمجمه‌ ای عریان دیده می ‌شود. به ‌گواهی یکی از هم ‌بندانش، از اوسیپ چیزی بیش از پوست و استخوان باقی نمانده بود. سرانجامِ کارِ ماندلشتام دهشتناک بود. جنازه‌ ادیب بزرگ روس را درحالی‌ که تکه ‌چوبی شماره ‌دار بر پای چپش آویخته بودند، به ‌همراه چند جنازه‌ دیگر در گاری ریختند، به بیرون اردوگاه بردند و در گوری دسته‌جمعی پرتاب کردند.

 

 

برای آنا آخماتوا

 

همچون فرشته ای سیاه در برف

تو ظاهر شدی در برابر من

و کتمان نمی توان کرد

مهر خداست بر تو

و مهری چنین شگفت

فراسوی هوش

همان گونه که در تهی دستی کلیسایی نمایان است

تکلیف تو ایستادن است

بگذار که عشقی غریب

با غریبانه عشقی دیگر درآمیزد

 

/////////////////

 

 

فقط هذیان

 

من به تو می گویم با آخرین نفس راستی

که همه چیز هذیان است، هذیان

فرشته ی من

آنجا که جلوه گر ساخت هلنا را

زیبایی اش

به سوی من از حفره های سیاه خمیازه کشید

شرم

یونانی ها رها کردند هلنا را در امواج کف های شور...

انجیر سخت نشانم می دهد تهی دستی را

این و آن، این چنین و آن چنان

فرقی نمی کند

فرشته ی شهربان تُف کن

من به تو می گویم با آخرین نفس راستی

همه چیز هذیان است، هذیان

فرشته ی من