ردپای عشق

مجموعهای تازه از شعرهای اسماعیل عباسعلی نژاد

ردپای عشق

انجمن شعر نگاه پنجشنبه روزنامه «خبرجنوب» شاعران ارجمندی را به جامعه شعری شهر و دیارمان معرفی کرده است که یکی از آنها اسماعیل عباسعلی نژاد است.

سالهاست شعر می گوید و وسواس دارد که کارهایش را استادان شعر این دیار به نقد و بررسی بکشند تا پس از ویراستاری آنان عرضه شود، به عنوان مثال استاد زرسنج اهتمام بليغي درباره شعر شاعران دارد و تا آنجا که امکان دارد از خرمن اندیشه های خود دوستان شاعر را بی بهره نمی گذارد، خدایش حفظ کند و سلامتش بدارد که گردن اغلب شاعران این دیار حق بزرگی دارد.

به هر تقدیر سعی و کوشش شاعر در این راه نیز باید این تلاش را همراهی کند تا شعرهای دل انگیزی به گنجینه شعر این زمان اضافه گردد. برای عباسعلی نژاد آرزوی توفیق کرده و از مجموعه تازه‌اش «ردپای عشق» چند شعر تقدیم خوانندگان گرانقدر نگاه پنجشنبه می‌کنیم.

 

 

دل تا به دلم دادی و دل یک دله کردی

ویرانه دل را تو پر از هلهله کردی

رویای وجودم شدی و خویش بدیدم

در شهر چو افتاده بسی ولوله کردی

با آمدنت باغ خزان خیز دلم را

چون فصل بهاران و پر از چلچله کردی

از چشم و لب لعل تو گر جان ببرم در

مفتون همان موی چنان سلسله کردی

ما را به گسل بردی و باور ننمودی

ارگ بم دل را تو پر از زلزله کردی

ای کاش دمی با نظری فوق تصور

می ماندی و می دید دلم کم گله کردی

این آرزوی «عاشق» و مد نظرش بود

بیند که تو درباره او حوصله کردی

 

////////////////

 

ساز دل را کوک کردم تا به اقصاي جنون

از دلم فواره زد مهرت به گرمای جنون

راهی عشقت شدم از بین صدها غائله

تا سپارم اندکی دل را به مأوای جنون

از قفس تا آسمان هرچند دورم از تو، لیک

می کشم پر از نیازم تا به فردای جنون

یوسف زندان عشقم، گر زليخایم شوی

از دل و جان مي سپارم دل به فتوای جنون

بس که اغوایم نمودی از می و مینای عشق

می نشیند بر وجودم شوق پروای جنون

از تو و این حس دور از باور و پندارها

کام من شیرین نشد از باب شب های جنون

با خودم گفتم بیا لختی دل از دلبر بدار

کی دگر طرفی ببندی تو، ز سودای جنون

«عاشق» عشقم ولی عشقی که تکمیلم کند

می برم لذت فراوان، از بلندای جنون

بارها پرسیده ام از خود ولی کو پاسخی

کی، کجا بینم به خود رخداد یلدای جنون

 

///////////////////////////

 

ما دل به تو دادیم، تو دلدار نبودی

گفتیم غم خویش، تو غمخوار نبودی

دیدی که گرفتار تبی پر هیجانیم

اما تب ما را تو پرستار نبودی

ديدي که در این دام زمانی است اسیريم

صیاد تو بودی که گرفتار نبودی

هرچند سخن از غم دیرینه شنیدی

از درد دلم هیچ خبردار نبودی

باید که بگوییم و جهان نیک بداند

یک ذره مرا در پی آزار نبودی

ما یوسف دل را به زلیخاي تو دادیم

از بخت بد ما تو خریدار نبودی

با اینکه ز بن بست غمت نیست رهایی

گفتیم به عالم که جفاکار نبودی

دل سوخت اگر از تف سوزنده عشقت

در سوگ دل ما تو عزادار نبودی

ما دل به تو دادیم و گرفتار تو بودیم

اما به حقیقت تو گنه‌کار نبودی

دل از کف ما بردی و «عاشق» بنمودی

اما ز سر صدق مرا یار نبودی

 

///////////////////

 

نمی دانم چرا دیوانه شد دل

ز طوفانی چنین ویرانه شد دل

سمندروار دل را زد به آتش

گهی چون شمع، گه پروانه شد دل

به عزلت خو نمود و بعد از آن هم

گرفتار تبی مستانه شد دل

برید از جمع و راهی شد به غربت

از آن پس راهی میخانه شد دل

به دست می پرست خیل مستان

به دوران هم چنان پیمانه شد دل

روان شد بعد از آن تا کنج خلوت

به هرچه آشنا بیگانه شد دل

شکست از نامرادی های عشق و

از این طوفان غم افسانه شد دل

به دریا دل زد و غواص گردید

به دنبال دُر دردانه شد دل

زدود از خاطراتش باد ساقی

از آن پس «عاشقی» فرزانه شد دل