رازی نگفته از رحیم هودی
با یادی از دانش آموزان هنرمند دبیرستان چهل نفری عشایری ایران و یادی از گلگشت شوهای پنجشنبه ها
رحیم هودی/ بعد از صرف شام دانش آموزان پشت در تالار نمایش جمع می شدند. آن شب عده ای از راهنمایان و کارمندان اداره کل با دعوت آقای بهمن بیگی مدیر کل تعلیمات عشایر کشور که بخشنامه شده بود: بعد از ظهر پنجشنبه، بعد از دیدن برنامه گلگشت شو دبیرستان، برای دیدار همه و صرف شام در رستوران هتل جهانگردی حضور
گفتم: صبر کن؛ هنوز زوده.
گفت: آقا خیلی جنجاله، کارمندان اداره هم آمده اند.
گفتم: آقای نوربخش را خبر کن.
گفت: آقای نوربخش دارن صف دانش آموزان را مرتب می کنند.
گفتم: باشه عمو بهزاد، پس در را باز کن. من منتظر آقای نوربخش بودم. سعیدی چراغ سالن را روشن کن. حضرتی پرده را ببند. خلیفه تو هم گروهت را آماده کن.
صداهای درهم و برهم، سکوت سالن را شکست. آقای نوربخش، سرپرست آسایشگاههای طبقه دوم دبیرستان یار و مددکارم بود. شبهای اجرای گلگشت شوها نظم سالن تئاتر را عهده دار بود. آن شب با بخشنامه از سوی اداره آموزش و پرورش عشایر، آقای
محمد بهمن بیگی، راهنمایان و کارمندان اداره کل عشایر را دعوت کرده بود که ساعت 7 بعد از ظهر بعد از تماشای برنامه ها و نمایشنامه های گلگشت شو دبیرستان، با اتوبوس دانشسرا در مهمانسرای جهانگردی شیراز آماده دیدار شما هستیم- محمدبهمن بیگی – مدیر کل آموزش عشایر. آقای نوربخش می گوید: بچه ها ردیف اول و دوم و قسمتی از ردیف سوم برای مهمانها است که آقای مدیرکل دعوتشان کرده، خواهش می کنم ردیف های اول و دوم و سوم را خالی کنید.
دخترها همیشه ردیف بین راهروهای سمت راست و سمت چپ از ردیف دوم پشت ردیف اول جایگاه آقای مدیر کل و رئیس دبیرستان و دبیران و مهمانهای آقای بهمن بیگی؛ بنابراین دخترها هم همان نظم جناب نوربخش را عمل کردند. بعضی از دانش آموزان پسر، دوستانی داشتند بیش از چهل نفر و میل داشتند که برای آنها جا بگیرند و اما حالا باید بین راهروها بایستند و یا بنشینند. گفت و شنیدی بود درهم و نامنظم که از بلندگوی سالن (ای دل بلائی دلبر، بالا بلائی دلبر) با صدای خوش سیمابینا و سرو صدای بچه ها در هم آمیخته بود. گفتم: فرشید جان اعلام کن بازیگران کوهنورد بیایند بالا پشت صحنه تئاتر. که صدای دست زدن بچه ها از ردیف جلو مانند موج دریا شروع شد و به ته سالن رسید. این ریتم دست زدنها نشانه ورود جناب محمدخان بهمن بیگی است که پنجشنبه ها برای گلگشت شو و تماشای
هنرنمائی دانش آموزان شرف حضور پیدا می کند و دانش آموزان را شاد. خلیفه حسین شهریور را گفتم که گروه نمایش (تل) را بگو آماده شوند. تاج مقوائی که با پارچه های رنگین و پولک های زیبا زینت داده بود؛ روی یک چهارچوب، در صحنه زیر نور پرژکتور قرار گرفت. دو نفر به عنوان نگهبان طرفین تاج کشیک میدادند تا اگر هنگام عبور، کسی به تاج احترام نکند، دستگیرش کنند. نمایشها همانطور که قرار بود با صداقتی کودکانه اجرا شد. نوبت نمایش کلاس دوم رسید. آنها هم (منظومه یعقوب لیث) را اجرا کردند. و نوبت شعر (در امواج سَند) دکتر مهدی حمیدی شیرازی رسید. علی اصغر حسنی با صدای گرم و گیرا؛ زیبا و دلنشین اجرا کرد. همیشه وقتی دکلمه می کند، پر احساس است و نمایشهای کوتاه (با ذره بین ببین) دانش آموزان اجرا شد. نوبت اجرای نمایشنامه (آنکه گفت آری آنکه گفت نه) رسید. خسرو ایرجی (نقال) جملات جذاب و پر بار برشت را زیبا و دل نشین اجرا کرد:
«نخست باید آداب همرهی دانست»
«طریق یاری و راه موافقت آموخت»
«بسا کس اند از این مردمان آری گوی»
«که دل به وسوسه، رای دیگری دارند»
«بسا کس اند مردم که در شمار نیند»
«بسا کس اند که جائی موافقان رَهند»
«که خود نه جای هماهنگی است و همراهی»
«بدین سبب نخست باید، آداب همرَهی دانست»
نوبت بازی و نقش آفرینی طاهری رسید، (به طرف سکوی خانه میرود): من آموزگارم.
من آموزگار، دبستانم در شهر. شاگردی دارم که پدرش مرده و غیر از مادر در این دنیا پناهی ندارد. برای دیدار این دو نفر آمده ام تا از آنها خداحافظی کنم زیرا باید به زودی به طرف کوهها راه بیفتم، شهر ما گرفتار بیماری واگیر داری است و در شهری که آنطرف کوهها است. چند طبیب بزرگ و عالی مقام هستند (با حرکتی آرام سوی منزل) (کوبه درب را می کوبد) (حضرتی): کیه؟ آها آقای آموزگار برای دیدن ما آمده.
مادر: بگو بفرمائید داخل.
صحنه خانه مادر تمام شد و خاموش.
ته صحنه، پرده تیره رنگ، کنار رفت. نماد کوه هویدا شد؛ که با مکعبها درست شده بود. ادامه نمایش بازیگران کوهنورد تا صحنه ای که کودک خسته شده و نمیتواند با کوهنوردان حرکت کند. برای ادامه کار می گویند: هر کس خسته است و نمی تواند ادامه دهد، برگردد تا ما بتوانیم به هدف برسیم. مدینه در نقش مادر بعد از شنیدن صدای آموزگار با آهنگی درد آلود و رنجیده گفت: «بگو بفرمائید داخل». بعد از خواهش کودک آموزگار وارد اتاق شد، اتاقی نبود و بازی بازیگران آنچنان بود که تماشاگر در و دیوار اتاق را حس می کرد و باور داشت. در این برنامه چون سعیدی و حضرتی هم بازی داشتند، بسته شدن پرده و تغییر نور بر عهده من و خلیفه بود. نمایش به خوبی اجرا شد و مورد تحسین همه تماشاچیان قرار گرفت. هنوز صدای دست زدن های پر احساس در فضای سالن طنین داشت که فریاد آقای مدیر کل بلند شد و با بلند کردن دست در حالی که همه را به سکوت دعوت کرد سعی می کرد خونسرد باشد ولی آثار نارضایتی و خشم از صدا و گفتارش هویدا بود. «من به هیچ عنوان اجازه نخواهم داد که چنین برنامه هایی در این دبیرستان اجرا شود؛ برشت را قبول ندارم و نمیخواهم از برشت برنامه ای اجرا شود. گروه اجرائی این نمایش باید مجازات شوند. رئیس دبیرستان چرا دقت نمیکند؟».
همهمه شروع شد. تماشاچیان به هم نگاه می کردند. «آقای نظامی چرا اجازه می دهید که چنین برنامه هائی در این دبیرستان اجرا شود؟ من با خون دل توانسته ام این دبیرستان را درست کنم؛ با اجرای این برنامه ها درِ مدرسه بسته میشود و یک عده بچه بدبخت و بی پناه آواره خواهند شد. من به دشمنان اجازه نخواهم داد که چنین برنامه هائی برای از بین بردن این واحد چشمگیر تهیه کنند». فریادش بلند و بلندتر میشد... دانش آموزان را بهت و میهمانان را تعجبی غیر منتظره دست داده بود. بچه ها در گوشه و کنار پشت صحنه ساکت و آرام نشسته و بزرگترها کنار دیوار ایستاده بودند. گاه چشمهای به تعجب نشسته به من دوخته میشد. علامت سئوال و تعجب در چشم همه به خوبی نمایان بود. کسی حرفی نمیزد، خلیفه حسین شهریور، هنرمند کم سن و سال ولی عاقل که معلوم بود دلش برای شبها و روزهای تمرین سوخته بود، به یادش می آمد که چطور بعضی از شبها تا پاسی از نیمه شب تمرین داشتیم. نگاهم می کرد، اشک چشمانش را شفاف کرده بود اما نمی ریخت، میخواست فریاد بزند ولی تحمل می کرد، همه آنچه برای این نمایش پیش آمده بود به یاد می آورد، به یادش می آمد که برای هر حرکتی چند بار از سالن به صحنه کشیده شده ام و یا چند بار جملات نمایش را تجزیه و تحلیل نموده ام، نمی دانست چه کند؛ با دست روی حلقه دیمر باز می کرد؛ آهسته همچون پدری سالخورده، دلداری ام داد، حس می کرد نمایش برای من حکم کودکم را دارد و اینک این کودک را جلوی جمع تازیانه می زنند؛ سرخ شد لب گشود که «آ.... ناراحت نباشید آ.... شما به دل نگیرید». بیان ساده و کودکانه او آنچنان در من اثر کرد و به دلم نشست که تمام خستگی و کوفتگی شبهای تمرین از تنم خارج شد. سخنان خشم آلود تمام شد و مهمانها بدون اینکه آخرین قسمت برنامه را ببینند از سالن خارج شدند. با سرعت و اعتراض؛ به کمک بچه ها وسایل صحنه جمع شد. رسول فرشید (زارع) در اتاق صدا را قفل کرد و رفت؛ او هم ناراحت بود. آن شب یادش رفت دو بلندگوی سیار طرفین سالن را داخل اتاق بگذارد. سیم های دو باند بلندگو نظرم را جلب کرد وگفتم: عمو بهزاد، زارع فراموش کرده بلندگوها را بر دارد. تو کلید داری؛ در باز کن تا بچه ها آنها را جای خودشان بگذارند.
عمو بهزاد پرسید: «مگه دیگه برنامه ندارید؟»
گفتم: «چرا ولی همه رفتن».
عمو بهزاد: نه آقا بچه ها نشستن. از سالن خارج نشدند.
از روزنه کوچک پرده نگاه کردم. تمام ردیف ها پر بود.
بچه هایی که تاکنون سر پا ایستاده بودند، به جای تماشاگران با فرهنگ، ردیفهای جلو نشسته بودند، روی هر مبل سه یا چهار دانش آموز نشسته بود، اما ساکت و آرام.
چون قبل از شروع برنامه، بعد از چند تذکر کوتاه و شوخی با بچه ها؛ برنامه را خوانده بودم و حالا منتظر اجرای بقیه برنامه بودند.
برگشتم و خلیفه را مأمور کردم تا بچه های برنامه بعدی را آماده کند اما چون دو تن از بازیگران ندانسته و واخورده سالن را ترک کرده بودند؛ نتوانستیم آن نمایش کوتاه را اجرا کنیم. نمایش (حکایت دزد و گدا) بر گرفته از کلیات سعدی برای اجرا نوشته بودم.
نوبت نوازندگی استاد رضا قلی نوازنده با قدرت آهنگهای عشایری رسید تا به سازش بدمد. سکوت تلخ سالن در هم شکست؛ کف زدن ها آغاز شد و شور و هیجان بچه ها آنچنان بود که گویی چند دقیقه پیش هیچ اتفاقی نیفتاده. شادی بچه ها از شنیدن آهنگ محلی جای اعتراض را پر کرد. به رضا قلی اشاره کردم آهنگ هفت دستمال. هاری؟! هاری؟! آن شب آنچنان زد که هرگز نشنیده بودیم؛ میزد برای دلهای کوچک دور از خانه و چادر و حرکت ایل. میزد برای دلهای پر از صفا و وفا و عشق. با قدرت در ساز می دمید و با انگشتانش آهنگی خوش برای دلها و نفسهای حبس شده در پشت میله های استخوانی سینه می نواخت. بعضی از دانش آموزان در صحنه حلقه رقص هاری هاری آفریدند. همیشه هم گامشان میشدم اما مجال پا زدن نداشتم. برنامه ظاهراً با شادی همه بچه ها تمام شد ولی گرد غمی بر رخسار و روحشان نشسته بود. مدتی طول کشید تا سالن از بچه ها خالی شد. به بچه های گروه اجرائی خسته نباشید گفتم و خداحافظی کردم، نگاهها تسلی بخش و آرام کننده بود.
گفتم: «بار اول نبود، زیاد شنیده ایم، سیاست در کار است. شما ناراحت نباشید شب بخیر. برای نمایش (سگ ژنرال) نوشته آنتوان چخوف هم همین نگرش را داشتند». میل رفتن به مهمانسرای جهانگردی را نداشتم اما علاوه بر دعوت آقای بهمن بیگی و آقای نظامی، خود را هم میزبان میدانستم. سوار شدم و حرکت کردم. بنز سفید رنگ آقای مدیرکل و دوستانم را دیدم. پارک کردم رفتم. به سالن پذیرایی مهمانسرا رسیدم. دود سیگار و پیپ، فضا را پر کرده بود؛ صداها در هم و نا مفهوم بود.
سلام کردم و در کنار دوستان نزدیکم نشستم؛ ناصر رضایی دوست خوش بیان و شوخم لیوانی سردست گرفت و گفت: رحیم چی بریزم؟
گفتم: قربان تو، هیچکدام.
گفت: جون من تعارف نکن، چی بریزم؟
گفتم: قربانت ناصر جون امشب نمیخورم.
گفت: مگه میشه باید بخوری.
گفتم: نه اجازه بده، امشب نخورم.
گفت: اِ اِ چرا نخوری؟ مگه میشه ؟
گفتم: میخوام درباره برنامه امشب با آقای مدیرکل صحبت کنم، نمی خوام کسی فکر کنه که حرفهای من فرمایش از چیز دیگری است. بدون صبر و گذشت زمان به طرف آقای مدیرکل و دبیران تحصیل کرده با مدارج مختلف فرهنگی رفتم. ناصر لیوان سر دستش مانده بود.
گفتم: آقا معذرت میخوام، میخواستم بدانم چرا امشب اینطور برنامه را کوبیدید؟ آقای مدیر کل بی درنگ گفت: برنامه چی بود؟ برنامه ضد دولت بود، چرا نمی فهمید؟ برنامه امشب سر تا پا برای دستگاه ما خطر داشت.
گفتم: چه خطری آقا؟
مدیر کل گفت: یعنی تو نمیدانی چه خطری داشت؟ امکان تعطیل شدن دبیرستان و اداره را داشت. من به هیچ عنوان اجازه نمیدم برنامه کنترل نشده، اجرا بشه؛ برنامه ها را اول بررسی کنید، بعداً اجرا کنید. هم تو و هم جهانگیر شهبازی باید برنامه ها را بررسی کنید. هر کدام خلاف جهت دولت و دستگاه هست، اجازه ندید که اجرا بشه. آن دو نفر دانش آموز کلاس ششم ادبی که در نمایش برشت بازی میکردند باید از دبیرستان اخراج بشن، همین فردا اخراجشان کنید.
فوراً قیافه بچه ها در نظرم مجسم شد که چطور بعد از پایان ساعت مطالعه یعنی ده شب برای تمرین به سالن می آمدند و به خاطر پیشنهاد من از چهار ساعت زنگ ورزش هم چشم پوشیدند. معمولاً ساعت ورزش همراه دانش آموزان با اتوبوس به زمین چمن بازی به آب باریک می رفتند و در سالن تمرین داشتند. اینک به جرم بازی خوب با مصلحت اندیشی آقای مدیر کل باید اخراج شوند! و با کمال تأسف، باید مجری اخراجشان هم من باشم. معاون دبیرستان باید حرف مدیر کل را گوش کند، دستور دستور است باید عمل شود!!
صدای مانده در گلو را بیرون دادم و گفتم: نه نباید اخراج بشن، در این مورد گناهی ندارند من گناهکارم، من باید اخراج بشم؛ چون نمایش را من انتخاب و کارگردانی کردم.
مدیر کل گفت: تو چرا این نمایش را انتخاب کردی؟ گفتم: چون دوستش داشتم و خواستم دیگران هم از این نمایش لذت ببرند. مدیرکل گفت: نویسنده این نمایش برشت است، مگه نمیدونی؟ افراد چپی طرفدار برشت هستند.
آماده جواب بودم که یکی از دبیران شیک پوش ادبیات فارسی که حرف زدنش هم مثل اطوی شلوارش به صداقتش کیش می داد گفت: باید قبلاً برنامه ها خوانده شود و بعد از امضا شدن، تمرین و اجرا گردد... و آنگاه فکر کرد شطرنج بازی است که کیش داده است.
پرسیدم: امضای چه کسانی روی نمایش باشد و چگونه عمل بشه؟ گفت: شما انتخاب کنید با وجودی که وقت ندارم، برای این کار اشکالی نیست. از خوابم می گیرم و نمایش را می خوانم، اگر خوب و مورد نظر بود، امضاء می کنم.
ناراحت شدم تا آن زمان فکر می کردم به خاطر شعور و تحصیل فرهنگی اش ممکن است بگوید به برشت فحش ندهید، چون شخصیت بزرگی است در جهان ادبیات. نمی دانم چرا یک مرتبه قیافه مردانه اش در نظرم عوض شد و برایم مجسم شد که اطوی شلوارش به صداقتش کیش می داد. احمد آقا (احمد دعوت الحق) دبیر متفکر ادبیات که همیشه به حق فکر می کرد و دیگران را به حق طلبی دعوت می نمود، وقتی شنید دبیری دارد با لباس سانسورچی زمانه می رود، با وجودی که سیگاری نبود، سیگاری آتش زد و آتش درون را با دود سیگار بیرون داد. قیافه مردانه اش قدرتم داد، خشم درونم را نگه داشتم و آرام گفتم: من امضای شما را قبول ندارم. از شنیدن این جمله کمی جابجا شد و روی از من برگرداند و در مقابل چشمان جناب مدیرکل لبخندی زد. آقای مدیرکل ناراحت بر افروخته گفت: چی داری میگی امضای ایشان را قبول نداری؟
گفتم: خیر قربان برای اینکه ایشان نه تنها از نمایش سر در نمی آورند بلکه از کتاب ادبیات هم که سر کلاس تدریس می کنند بی اطلاع هستند. مدیر کل گفت: چی میگی دیگه کم کم داری حرفهای زیادی می زنی!
گفتم: آقا از ایشان بپرسید اگر نوشته برشت خوب نیست چرا باید سر کلاس برای بچه ها خوانده شود؟
او گفت: من از برشت سر کلاس خواندم؟! من حتی در منزل هم از برشت چیزی نمی خوانم چه رسد سر کلاس درس!
دبیر ادبیات اطوی شلوارش همیشه به صداقتش کیش می داد.
خوشحال شدم که اگر چنین افکاری دارد از برشت هم چیزی نخوانده، مثل شکارچی به شکار رسیده یا گرسنه به خوراک رسیده حرفش را قاپیدم و گفتم: متوجه شدید؟ ایشان از کتاب درسی هم که سر کلاس درس می دهند اطلاعی ندارند. آن وقت چطور نمایش بخواند و نظر بدهد!؟
گفت: یعنی چه؟ چی داری میگی؟
گفتم: آقا جان نمایش (آنکه گفت آری آنکه گفت نه) در کتاب درسی کلاس دوم فرهنگ و ادب چاپ شده و شما دبیر آن کلاس هستید. شاید یک یا دو ماه دیگه به این درس خواهید رسید. از این نظر چون همه کتاب را مطالعه نکرده اید اطلاع ندارید، این کتاب امسال به چاپ رسیده نظام جدید با قدیم خیلی فرق داره.
مدیر کل دود پیپ را از دهان رها کرد و به دیگر دبیران نگاه کرد و گفت: این نمایش در کتاب های درسی چاپ شده؟؟! همه بهم نگاه کردند و بعضی گفتند ما در آن کلاس تدریس نمی کنیم فقط احمد آقا (احمد دعوت الحق) با وجودی که دبیر ادبیات آن کلاس نبود با حرکت سر تصدیق کرد و آرام گفت بله برای شناخت ادبیات جهان و سبکهای مختلف ادبی چاپ شده.
دود پیپ آرام از دهان مدیرکل خارج شد و گفت: عجب! پس در کتاب درسی بچه ها از این مطالب هم چاپ میشه؟
معلم اطو کشیده ادبیات، پای چپ را که با قیافه ژنرال مآبانه ای روی پای راست انداخته بود، وارفته و درمانده از پا روی پا برداشت و گفت: عجب من چطور ندیدم، نه فکر نمیکنم در کتاب درسی چنین مطلبی باشد!
میز غذا آماده شده بود، گارسن پاپیون زده جلو آمد، مقابل آقای مدیرکل تعظیم کرد و گفت: قربان شام آماده است.
دو میز، یکی در بالای سالن و دیگری در وسط که تقریباً شکل صلیب را پیدا کرده بود پر از قاشق و چنگال و لیوان و بشقاب و پیش دستی و سینی های گرد بزرگ که از انواع پلوها پر بود در وسط میز چشمک میزد؛ در کنار سینی های پلو، دیس های پر از کباب بره و مرغ، دهان پر اشتهای حضار را به خود می خواند؛ سالاد فصل و غیر فصل هم جاهای خالی را پر کرده بود. همه به پا ایستاده اما بی حرکت چون هنوز آقای مدیرکل پیپ را از لب دور نکرده و بفرما را نگفته. میل داشت پک دوم را هم به پیپ بزند و حرفی را شروع کند که آقای نظامی رئیس دبیرستان با چهره همیشه خندان هشدار داد: آقا، غذا سرد، میشه بفرمائید.
مدیرکل پیپ را از لب برداشت و گفت: هان؟ غذا؟ خوب بفرمائید.
رئیس دبیرستان مؤدبانه نظامی وار گفت: آقایان منتظر شما هستند.
مدیرکل: خیلی ممنون پس بفرمایید.
مدیر کل آداب دان بود و خوش برخورد و خوش بیان و مهمان دوست فقط سر چنین میزهایی کمتر یا اصلاً حرف نمیزد چون شنونده چشم به دهان دوخته پیدا نمی کرد. شام خوردن تمام شد و یکی یکی میز غذا را ترک و به جای اول برگشتند. مدیرکل در جای مشخصی نشست. پیپ چاق شد. بعد از چند دم و بازدم با دود توتون خوش بو که اسمش را نمیدانم از آقای رئیس دبیرستان خواست تا همه در سالنی که او نشسته است بیایند. آقای نظامی رئیس دبیرستان با جملاتی نرم و دلنشین از همه دعوت کرد تا برای شنیدن بیانات جناب بهمن بیگی آماده شوند. جا به اندازه کافی نبود.
بعضی کنار دیگری روی یک مبل و بعضی روی دسته مبل، باز جا کم بود. عده ای ایستادند. سخنرانی شروع شد: «من سال ها با پدرم در تبعید بودم، درد را حس میکنم، از دردمند با خبرم!...» تقریباً بیشتر حرفها برایمان تکراری بود، بارها و بارها گفته بود، چه بوده، چه کشیده و چه شده، باز هم با اشتیاق گوش می دادیم و از بیانش لذت می بردیم، خوش بیان بود. همه را گفت تا به اصل مطلب رسید: «آقایان من این دبیرستان را، برای عده ای بچه چوپان، عده ای بدبخت، عده ای که هیچ راهی برای پیشرفت برایشان باز نیست، تأسیس کرده ام. من این بچه ها را از سوراخ روباه بیرون آورده ام، در خانه هایشان به گدایی مغزهای بچه های پر هوش و با استعدادشان رفته ام. از شماها خواهش می کنم علاوه بر اینکه تدریس می کنید، نگذارید یک عده خائن به خاطر افکار خودشان در این مدرسه افکار بچه ها را خراب کنند تا جائی که دولت دستور تعطیل مدرسه را بدهد، من آن آدمهائی که می خواهند افکار برشت را در این دبیرستان تبلیغ کنند، نمی خواهم اینجا کار کنند، فردا آن دو
به قیافه ها نگاه کردم همه سیر، همه لبها چرب، گونه ها سرخ، چشم ها خمار، همه آماده خواب، همه بدون استثناء چشم به دهان مدیرکل دوخته بودند، یک نگاه اعتراض آمیز در جمع نبود یا ساکت بودند یا سرها به علامت تصدیق چون پاندول ساعت حرکت می کرد. می شنیدند کمک و دلسوزی به بچه های ایلیاتی بی پناه، می شنیدند. ناسزا و فحش به دیگران اما حق با کیست و ناحق از کجا است، نمیدانند. داشتم دیوانه می شدم آیا مگر می شود این همه آدم های تحصیل کرده و خوش فکر اینک بره وار گوش به نای چوپان بدهند و حتی یک نفر به غیر از خواست مدیرکل چیزی نگوید!؟
از گرم شدن گونه ها و گوشهایم حس کردم بر افروخته و سرخ شده ام، این پا و آن پا شدم. خواستم حرفی بزنم که حرکت سر احمد دعوت الحق را دیدم، این حرکت سر، پر از راز بود: «آرام باش، مهم نیست، بگذار بگوید، آخرش چه؟»
گاهی بادرهم و باز کردن چشم و ابرو آنچنان حرف میزد که تمام منظورش را درک می کردم. دانستم که باید سکوت کنم و مهر سکوت زمانه را بر لب زنم. هنوز با شدت و پر احساس حرف می زد. پیپ خاموش در دست راست؛ همچون چوب رهبران موزیک در میان حلقه نوازندگان ساکت ایستاده بود، نوازندگان از فردا هر کدام برای 20 یا 30 نفر جوان ساده دل زود باور خواهند نواخت.
سخنرانی تمام شد و صدای دست زدن، شب زنده داران مهمانسرا را از بار و سالنهای کوچک دیگر بیرون کشید حتی کارگران و آشپزها و گارسن ها هم بیرون ریختند و اطراف ما با تعجب ایستاده بودند،
نمی دانستند این صدای پر طنین و طولانی کف زدن برای چیست هنر چه بوده و هنرمند کیست؟ در پیانو بسته بود؛ کرسی نوازنده زیر پای حاج علی توکل معلم ریاضی متدین و پر ایمان به مذهب شیعه قرار داشت.
دیگران هم ندانسته کف زدن را یاری می دادند و هر تازه واردی را ناخواسته به کف زدن وا میداشت. برای پایان بخشیدن دست زدنهای ممتد با لبخند دست تکان داد و گفت:« متشکرم، متشکرم خیلی ممنون، شب بخیر به امید اینکه از فردا کار مثبت تر صورت گیرد».
دربان مهمانسرا در را باز کرد و گفت: «خدمت گذارم، بنده ام». حاتم بخشی وی گل کرد و به آقای رئیس دبیرستان اشاره کرد و گفت: «صد تومان بدهید آقا» او هم کیومرث بهمنی حلال مشکلات را گفت که «این مرد را هم فراموش نکن و مثل دیگران انعام بده».کیومرث وقتی یکی از بزرگان صدایش میزدند و دستوری به او میدادند صورت و وسط سر بی مویش یک رنگ میشد و به رنگ لبو در می آمد حرف که تمام میشد به ماست و لبو می گرایید و سپس ماست خالی میشد، وقتی که به رنگ ماست در آمد از بین دسته اسکناس مانده در جیب بغل پنجاه تومان بیرون کشید و به دربان داد. دربان اسکناس را دو دستی گرفت و به طرف کت رنگ پریده لباس فرم شهربانی خود برد.
نزدیک جیب زیر چشمی نگاهی به اسکناس انداخت، قرمز نبود، پس صد تومانی نیست، نگاه دوم نزدیک و آشکارا بود، نگاه سوم صورت کیومرث و اسکناس نگاه چهارم، فقط به چهره کیومرث بود و بی کلام سئوال کرد «چرا پنجاه تومان؟» با حرکت دست اسکناس را نشان داد که پنجاه تومان است. کیومرث است در این گونه مواقع خود را با فحش دادن و شوخی کردن به یکی از دوستان نزدیک مشغول می کرد و آن شب را رسول فرشید (زارع) شوخ طبع را نشانه رفت. بنز سفید رنگ جلو در ایستاده بود، در باز، آماده سوار شدن راننده در کنار ماشین و معلم ریاضی متدین دست به درب اتومبیل، کت جفت شده، خنده خاضعانه ای بر لب، گونه بر افروخته به احترام تا کمر خم شد.
دیگران هم یکی یکی سوار ماشین شدند و بعضی هم که ماشین نداشتند سوار ماشین دیگری شدند. هیچ کس حال مرا نمیدانست، همین را میدانم که خسته بودم، خسته و کوفته نگاهم خارج شدن مهمانان فرهنگی را دنبال می کرد.
دستی به شانه ام خورد، سر بر گرداندم احمد بود. احمد رزم آرا. این احمد هم مثل آن یکی به حق تیز بین و همیشه با بوقلمون صفتها در رزم. با خنده ای ملایم از گوشه چپ دهان، گفت: «نظرت به خدا باشد... بزن بر طبل بی عاری که آنهم عالمی داره» نگاهش کردم و ساکت ماندم. و او با حالتی آشکار و نهان خواند:
بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو براندازیم
گفتم: اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم.
ولی امشب غم بود و غم، درد بود و درد، فریاد بود و ناسزا، و در مقابلش گوش بود و چشم.
مگر نه این است که «نخست باید آداب هَمرهی دانست
طریق یاری و راه موافقت آموخت»
چرا همه ساکت و آرام گوش کردند و سرتکان دادند، شاید باید قبول داشت که:
«بسا کس اند از این مردمان آری گوی
که دل به وسوسه راه دیگری دارند
بسا کس اند مردم که در شمار نیند.
همیشه عادت داشت برنامه ای را می کوبید وفردای آن روز
یادت به سگ ژنرال اثر چخوف بیاید که گفتم نگویید سگ ژنرال بگویید سگ مدیرکل. و همین نمایش هم که در کتاب چاپ شده من باید این کتاب را ببینم. گفتار آن دبیر را هم فراموش کن. چون او اطوی شلوارش به صداقتش کیش می دهد، تو کیش مده، تو با حرکت پرش اسب با بارکتاب کیش و ماتش کردی ... رفت که رفت».

Admin 6 




