در سوگ نگهبان حافظه جمعی

در سوگ نگهبان حافظه جمعی

سه پنج روزه که بوی گل نیومه

صدای چهچه بلبل نیومه

برید از باغبون گل بپرسید

چرا بلبل به سوی گل نیومه

امیرهمایون یزدانپور/ استاد ابوالقاسم فقیری پیر دانای فرهنگ عامه تنهایمان گذاشت و به آسمان پر کشید. پیرمرد جان و دل همه ما بود، صدای گرم و تاثیر گذار و مهربانی داشت.  استاد فقیری نگهبان فرهنگ فولکلور شهر ودیارمان بود و با قلم توانا و اندیشه پربار خود از این گنجینه گران ‌سنگ حفاظت

می‌ کرد. او از میان خانواده‌ ای مردمی، از کوچه های قلوه کاری، از درون خانواده ای مهربان، قدیمی بی زرق و برق برخاست و تا آخرین لحظه های زندگی بار این مسئولیت بزرگ را عاشقانه بر دوش کشید. آدم های قصه های فقیری، همان آدم های معمولی دوست داشتنی بودند که از گوشه و کنار کتاب ‌هایش سرک می کشیدند و در دل خواننده راه می ‌یافتند، انتزاعی نبودند و واقعیت داشتند. دلسوزی ژرف و عاشقانه فقیری نسبت به روایت داستان‌ ها، ضرب المثل ها، متل ها و واگویه روایت های مختلف از یک موضوع خاص دقت نظر ویژه او را نشان می داد همانطور که زنده یاد انجوی شیرازی و زنده یاد صادق همایونی این بار گران را بر دوش هایشان تحمل کردند و جانشینان خلف آن ها جناب آل ابراهیم در استهبان وزنده یاد مظلوم دوست و حاتمی در کازرون دنبال کردند. راهی که امید است جوانان ما آن را فرو نگذارند و ادامه دهنده این فرهنگ پر بار باشند. استاد فقیری همچنین سال ها با مطبوعات شیراز و به ویژه روزنامه «خبرجنوب» همکاری صمیمانه و پیگیر داشت و نیز مطالب پر بارش در ضمیمه نگاه پنجشنبه خوانندگان بسیاری را به سوی خود جلب می کرد. هفتاد و هشت سال از خدا عمر گرفت و جانانه این عشق بزرگ را تا آخرین لحظه ها ادامه داد. پیرمرد دل و جان ما بود،  حیف که تنهایمان گذاشت، خدایش بیامرزاد.

شيراز و دل‌مشغولي هاي من

ابوالقاسم فقیری/ در  طول روزهايي كه بر من گذشته، اينجا و ‌آن جا مطالبي نوشته ام كه طرحي از زندگي ام را با خود داشته است. امروز سه شنبه هجدهم فروردين 1394  بر آن شدم با نگاهي به گذشته مجموعه آن خاطرات را يك جا  بر صفحه كاغذ بياورم. باور دارم يادگاري است كه از من مي ماند. درست روز سيزده اسفند ماه  سال 1316 شمسي در خانواده اي فرهنگي در محله لب آب شيراز نرسيده به بازارچه لطفي، زاده شدم. پدرم معلم بود  و ما نان معلمي را  مي خورديم. خانه مان به خانه معلم ها معروف بود. هر خانه براي خودشان اسمي داشتند؛ خانه بزازها، خانه نجارها، خانه اُرسي دوزها و... .

خانه هاي آن زمان شيراز

خانه ها در گذشته چهار طرفش ساختمان بود و هر خانواده در يكي دو اتاق با محبت دركنار هم زندگي مي كردند. در خانه ما هم چهار خانواده زندگي مي كردند:‌ عمو با بچه هايش، عمه با بچه هايش، همسايه  اي كه شاطر نان سنگكي بود و ما... . سطح حياط خانه از كوچه يك  متري پايين تر بود با حوضي مربع شكل وسط و يك كله سنگي سر حوض... . اسم شوهر عمه مشتي علي آقو «مشهدي علي ‌آقا» بود. همگي او را بُ وُ bovo صدا مي كرديم كه همان «بابا» است. بابا عاشق گِل بود؛ هميشه خدا  مقدار گل رس خيسانده كنار حياط ديده مي شد. بابا هر زمان كه سر كيف بود با گل ها ور مي رفت. گل ها با نوازش سر انگشتانش شكل مي گرفتند؛ عروسك- پرنده- شافتك saftak «نوعي سوت»  مي شدند. خشك كه مي شدند رنگشان مي كرد. از رنگ قرمز تندي استفاده مي مي كرد كه اين روزها كاربردي ندارد. بابا سواد نداشت ولي تعدادي كتاب چاپ سنگي داشت و عاشق آن ها بود. داستان امير ارسلان نامدار را اولين بار در اتاق او خواندم. آن زمان كلاس پنجم ابتدايي بودم. خانه ما يك خانه فرهنگي بود. در خانه ما هر چيز كه نبود كتاب و روزنامه بود. من ميرزا محمد صادق پدر بزرگم  را نديده ام ولي از اهالي فرهنگ بود، خطي خوش داشت. از دوستان نزديك علي اصغر خان حكمت وزير معارف و  سخن شناس معروف بود.  تصوير با هم ايشان را اين جا  و آن جا ديده ام. زنده ياد  محمد جعفر واجد شاعر و زبان شناس معروف شيرازي صاحب كتاب «نويد ديدار» در رثاي مرگ او شعري سروده كه بر سنگ مزارش حك شده است.

خوراكي هاي معروف راسته خانه ما:

آش سبزي: اين آش صبحانه سنتي مردم شيراز است. خوردن اين آش هنوز هم در شيراز طرفداران زيادي دارد. صبح ها مي توانيد صف طولاني مشتاقان آش سبزي  را جلوی آشي ها ببينيد. اين آش را در ماه محرم و صفر هم به عنوان نذر مي پزند. در شيراز درباره آش سبزي خوب مي گويند: آش سبزي بايد بُوُ دار باشد BOVO= بابادار باشد. يعني  گوشتش به قاعده و آجيلش شامل نخود، لوبيا، برنج و سبزي آن كه تره «گندنا» به اندازه باشد. براي خريد آش مي رفتيم بازارچه منصوريه. آشي بازارچه اسمش بود غول ملي چرتي «غلامعلي چرتي». مرد خوبي بود ولي هنگام فروش آش چرت مي زد. اين به نفع مشتري بود. يك مرتبه كاسه در مقابل چند ريالي پر مي شد، آن هم چه آشي كه از خوردنش سير نمي شدي!

دوغ نايب: دوغ نايب در محله معروف بود. دوغش حرف نداشت. از همه جاي شيراز به سراغ نايب دوغي مي رفتند. كره تركي، روغن گوسفندي،  لورك، كشك را مي توانستي از نايب دوغي بخري... بعدها دوغ فروش ديگري هم سر زبان ها افتاد  به نام «نايب شكن» ولي دوغ نايب چيز ديگري بود. بهار كه مي شد بعضي از روستاييان حومه شيراز در مشك هايي دوغ را به شهر مي آوردند و ليوان، ليوان مي فروختند. اگر به آن ها مي گفتي در راه كه آمدي از چند جوي  آب گذشتي؟ بدشان مي آمد، چون مردم باور داشتند فروشندگان دوغ از هر جوي آبي كه مي گذشتند مقداري آب به مشك اضافه مي كردند.

ماست خوبو: در محله بيات ها كه پشت خانه ما بود، يك ماست فروشي بود كه ماستش معروف بود. شما ماست روي برگ كاهو ديده ايد؟ نه! ولي من ديده ام . ماست را روي برگ  كاهو مي گرفتند و به خانه مي بردند، از بس اين ماست سفت بود. چربي روي اين ماست تماشايي بود و خوردنش لذت داشت.

پنير: در شيراز دو نوع پنير معروف موجود بود؛ يكي پنير خيگ كه به وسيله عشاير باصري تهيه مي شد كه فوق العاده مرغوب بود. اين پنير در  خيگ هاي كوچكي براي فروش به شهر آورده مي شد.

مخلوطي بود از پنير همراه با لورك. در يك ترانه محلي از اين پنير ياد شده است: دلم ميخواد دوازده نان گندم/ پنير باصري خرماي جهرم/ پنير باصري و ماست لاري/ چپش از گله هاي مست و ماري. نوع پنير ديگري كه شهرت فراواني داشت پنيري بود به نام پنير كِلسوني. كِلسون «كِلستان» نام  روستايي  است بين شيراز و سپيدان كه از قديم لبنيات اين روستا  معروف بوده است. در يك بازي ويژه كودكان از محصول شير اين روستا ياد شده است: اتل، متل، توتوله/ گاو حسن چه جوره؟/ نه شير داره، نه پسون/ شيرش بردن كلسون/ يه زن گرجي بسون/ اسمش بيذار عمه قزي/ دور كالاش قرمزي/ اره، بره/ يه پات بزن در ره. اكنون متاسفانه از اين پنيرها در شيراز خبري نيست. بچه ها را از خوردن پنير زياد منع مي كردند. مي گفتند حافظه تان كم مي شود.

تب كردن ديگ ها: هنوز هم كه هنوز  است برنج مرغوب از نظر شيرازي ها برنج كامفيروزي است. اين برنج عطر و طعم ويژه خود را دارد. شب هاي جمعه  برنج پخته مي شد و به اصطلاح ديگ ها تب مي كرد و عطرش تمام كوچه را پر مي كرد. با آبريس برنج، پشت دست بچه ها را مي شستند. خانواده هايي كه دستشان به دهنشان مي رسيد شب هاي دوشنبه هم پلو داشتند. بعضي هم ديگ شان شب عيد تا شب عيد  تب مي كرد. هنگامي كه از ايشان پرسيده مي شد:  شما كي تا کی پلو مي خوريد؟ جواب مي دادند: اين شب عيد، آن شب عيد. اين شب عيد،  آن شب عيد را با سرعت بيان مي كردند.

انواع پلوها: عدس پلو،  لوبيا پلو،  باقلا پلو،  كلم پلو،  شكر پلو، قنبر پلو «اين پلو مخصوص  ماه رمضان است»، مرصع پلو،  سبزي پلو و ماهي،  بابونه پلو،  استانبولي پلو، شيرازي پلو،  چلو با مرغ، چلو و كباب.