شعر جهان| روبرتو بولانیو
روبرتو بولانیو»، نویسنده و شاعر شیلیایی
علیرضا نجمی _ «خبرجنوب»/
روبرتو، یک نوع زندگی را از سر گذراند که مشخصه اصلیاش آوارگی بود. پدرش راننده کامیون و مادرش معلم بود. در زمان کودکی بولانیو، او و خانوادهاش بین شهرهای مختلف شیلی سرگردان بودند و بالاخره در سال ۱۹۶۸ به مکزیکوسیتی مهاجرت کردند.
در این زمان اشتهای او به ادبیات سر باز کرد و چنان حریصانه می خواند که به بت تمام زندگیاش، خورخه لوئیس بورخس پهلو می زد. در اواخر دهه۶۰ تظاهرات خیابانی به کرات در مکزیکوسیتی رخ می داد و همین موجب استحاله سیاسی بولانیو شد. در همان زمان طرفدار تروتسکی شد و به السالوادور رفت و آنجا با شاعران چپ گرا دوستی به هم زد که دفتر شعر و اسلحه شان را همیشه همراه داشتند.
بولانیو در تابستان ۱۹۷۳ به سانتیاگو بازگشت و می خواست در انقلاب چپ گرایانهای مشارکت کند که بعد از انتخاب دولت سوسیالیستی، در شیلی در حال وقوع بود. سپتامبر همان سال کودتای آگوستو پینوشه رخ داد.
بولانیو نقش جاسوس گروه مقاومت را بر عهده گرفت. او در عملیات خیابانی توانایی چندانی نداشت و کارش پخش پیام ها بین مخالفان حکومت بود.
او در سال ۱۹۷۴ به مکزیکوسیتی برگشت. در کافه ای واقع در کاله بوکارلی ـ کرانه غربی مکزیکوسیتی ـ با ماریو سانتیاگو ملاقات کرد و این دو مرد به همراه بیش از ۱۲ دوست دیگر گروه چریکهای ادبی را تشکیل دادند که بولانیو آن را اینفرارئالیستاس نام نهاد. بولانیو بعدها گفت که زیبایی شناسی این گروه ترکیبی بود از سوررئالیسم فرانسوی و دادائیسم به سبک مکزیکی.
این گروه مجلات خلاف جریان منتشر کرد و به شکلهای مختلف به تحریک عرصه عمومی و جلب توجه دست زد؛ کارهایی نظیر خواندن اشعارشان با صدای بلند در جلساتی که «دشمنانشان» در بخش تثبیت شده فرهنگی آمریکای لاتین ترتیب می دادند به خصوص اکتاویو پاز، شاعری که در نهایت اولین برنده نوبل تاریخ مکزیک شد.
بولانیو تا زمان مرگ در کشورهای انگلیسی زبان محبوب نبود، به خاطر این مدعا که رئالیسم جادویی «متعفن» است. او گابریل گارسیا مارکز را به عنوان «کسی که عشق حرف زدن با رئیس جمهورها و اسقف ها را دارد» دست میانداخت و از نظرش ایزابل آلنده «مبتذل نویسی است که در حوزه ای از ادبیات کار می کند» آلنده هم در مصاحبه ای به سال ۲۰۰۳ بولانیو را مردی «بسیار نفرت انگیز» توصیف کرد و خطاب به او گفت که حتی مرگ هم تو را جذابتر نخواهد کرد. دو مضمون کلیدی در آثار بولانیو حضور پررنگ دارند؛ یکی شخصیت های شاعر و نویسنده که تقریباً در تمام کتابهای او یا شخصیت اصلیاند یا یکی از شخصیتهای فرعی مهم. داستانهای بولانیو به نوعی حکایتهایی از درون ادبیاتند؛ ماجراهایی حول زندگی نویسندگان و درباره سروکله زدن آن ها با نوشتن؛ کسانی که زندگی شان را وقف نوشتن می کنند، در اغلب موارد شکست می خورند و در حد نویسندگان و شاعران گمنام و درجه دو می مانند. دوم گم شدن ناگهانی شخصیت ها و فقدان وابستگی آنان به محل استقرارشان است. این نویسندگان و شاعران آس و پاس همگی در حال سفر و تغییر مکان هستند، دقیقاً به این دلیل که به محل اقامتشان هیچ نوع وابستگی ندارند.
شخصیت های او مدام در حال غیب شدن و پنهان شدن از زندگی دوستان خود هستند و بخش قابل توجهی از تنشی که در داستان ها اتفاق می افتد محصول همین گم و پیداشدن ناگهانی شخصیت هاست. روبرتو بولانیو نماد دومین پوستاندازی مهم ادبیات آمریکای لاتین در قرن بیستم است، تحولی بنیادین در ادبیات این قاره که اواخر قرن بیستم رخ داد و هنوز جوانتر از آن است که تبعاتش را دریابیم.
سایه آن نسل از غولهایی که در نیمه دوم قرن بیستم ادبیات آمریکای لاتین و چه بسا ادبیات جهان را تسخیر کردند همانند میگل آنخل آستوریاس، بورخس، مارکز، یوسا، فوئنتس، کارپنتیه، کورتاسارو... بر سر نسل های بعد بسیار سنگین بود. نویسندگان نسلهای بعد دو راه بیشتر نداشتند یا راه غولها را ادامه بدهند که چندان جذابیتی نداشت چون از یک سو بورخس و مارکز در رئالیسم جادویی و از آن سو یوسا و فوئنتس در رمانهای سیاسی به چنان اوجی دست یافته بودند که تقلید از کارشان جز مضحکه حاصلی نداشت.
این راه ساده تر را عده ای کثیر برگزیدند، همان گونه که عمدتاً در ادبیات چنین می کنند. از یک سو داستان های رئالیسم جادویی پر از حکایات مادربزرگ ها، عجوزه ها و جادوگران، تصاویر اغراق شده که با لحنی واقعی و سرد روایت می شدند، به تولید انبوه رسید و از سوی دیگر داستان دیکتاتورها، ادبیات سیاسی در باب کشتارهای جمعی سیاسی و شخصیت های بیمار دیکتاتورها و خشونت و سرکوب و همه آن چیزهایی که مضامین اصلی آثار یوساست. ایزابل آلنده را باید نماینده این گروه مقلدان و مشهورترین آن ها دانست؛ کسی که تلاش هایی برای تلفیق دستاوردهای نویسندگان نسل قبل از خود کرده که هیچ یک به اصالت و قدرت آثار بورخس، یوسا و کورتاسار نیست. اما عدهای دیگر هم بودند، جوانانی عصیانگر و خلاق که زیر سایه ماندن را برنتافتند و به دنبال بازکردن راهی نو برای ادامه حیات خلاقانه آمریکای لاتین بودند.
آنان از تکرار قصه جادوگران و دیکتاتورها خسته شده بودند؛ از اینکه به خاطر مصائب و عقب ماندگی های سیاسی و فرهنگی کشورشان زبانزد جهانیان بشوند و غربی ها چنان داستان هایشان را بخوانند که انگار در باغ وحش به دیدن حیوانی عجیب آمدهاند، خسته شده بودند. انرژی شوکی که بورخس، یوسا و مارکز به ادبیات جهان وارد کرده بودند در انتهای قرن بیستم تخلیه شده و ادبیات آمریکای لاتین تمام قد جذب ماشین صنعت فرهنگسازی غربی شده بود.
نویسندگانی بودند که میخواستند علیه این فضا شورش کنند و حرف نوی خویش را بار دیگر به ادبیات جهان بقبولانند. روبرتو بولانیو مهم ترین نماینده این عصیان است. هر چه به مرگ نزدیکتر میشد، خروجی ادبی او سریع تر و جدی تر می شد. اواسط دهه ۸۰ او ساکن بلانس، شهری توریستی در کوستابراوای اسپانیا شد. سال ۱۹۹۰ بولانیو با کارولینا لوپز اهل کاتالونیا ازدواج کرد و حاصل این ازدواج دو فرزند بود.
پدر شدن بولانیو را زیر و رو کرد. او که مجبور بود زندگی اش را بچرخاند، شعر را کنار گذاشت و به نثر روی آورد. زمانی که ۳۸ سال داشت، فهمید که کبدش شدیداً آسیب دیده و از آن به بعد شروع کرد به نوشتن با تمرکز و وسواس کمتر. از ۱۹۹۶ به بعد سالی یک یا دو کتاب منتشر می کرد. با وجود اوضاع نابسامان سلامتی اش می توانست ۴۸ساعت یک نفس بنویسد پیش از آنکه از حال برود. از ده رمان و سه مجموعه داستان بولانیو که همه در ده سال طوفانی آخر عمرش کامل شدند، دو رمان حجیمش، «کارآگاهان وحشی» و «۲۶۶۶» از همه مشهورتر و مهم ترند. وی در سال ۲۰۰۳ در سن پنجاه سالگی درگذشت.
حسرت
بخوان شعرهای قدیمی را پسرم
در میان تارهای عنکبوت
و چوبهای پوسیده
از کشتیهای به گل نشسته در برزخ
آنجا که آن ها دارند
ترانههایی خنده دار و قهرمانانه می خوانند
تو از آنها حسرت نخواهی خورد...
***
شعر
می لغزد به درون رویا
به مانند غواصی به درون دریاچه
شعر، شجاع تر از هر کسی
می لغزد و غرق می شود به مانند سرب
در دریاچه ای بی انتها مثل دریاچه نِس
یا مه آلود و شوم مثل دریاچه بالاتون
از اعماق نظاره اش کن غواصی بی گناه پوشیده در پَرهایِ
خواستن شعر می لغزد به درون رویا
به مانند غواصی که مرده است
در نزد خدا

Admin 6 





