رضا وفانیا کارگردان نمایش‌های فولک:

ناسپاسی دیدم ولی ادامه می‌دهم

ناسپاسی دیدم ولی ادامه می‌دهم

هدیه سادات میرمرتضوی-خبر جنوب/ چند سال است در حوزه‌ی احیای آیین‌های کهن بهمئی تلاش می‌کند. شهری هم‌مرز با خوزستان. همراه ایل به ییلاق و قشلاق می‌رود و ادبیات شفاهی دیارش را از حافظه‌ی قدیمی‌ترها می‌جوید. رضا وفانیا کارگردان تئاتر استان کهگیلویه و بویراحمد، ناگفته‌های زیادی دارد. از آثار نمایشی و جوایزی که گرفته تا تلاشی که همه‌ی این سال‌ها برای زنده نگه داشتن آداب و سنن سرزمینش داشته است.

فضای فکری من بومی و فولک است

از زمانی که سرباز بودم به تئاتر علاقه‌مند شدم، آن‌جا کارهای طنز را شروع کردم. بعد از آن، با توجه به علاقه‌مند‌ی‌ام به  تئاتر، از همان ابتدا که بهمئی شهرستان و اداره‌ی فرهنگ این‌جا تشکیل شد، فعالیتم را شروع کردم. مدتی هم دانشجوی کارگردانی سینما شدم که انصراف دادم و از سال 90 دوباره فعالیت‌هایم را شروع کردم. تا سال 94 طنز کار می‌کردم، مدتی سمت سینما و آواز رفتم و با توجه به شرایط سنی‌ام کمی از این شاخه به آن شاخه پریدم. نزدیک یک سال هم ممنوع‌الکار شدم. در نهایت تصمیم گرفتم جایی که می‌توانم موفق شوم یعنی در حوزه‌ی تئاتر، به شکل حرفه‌ای فعالیت کنم. خصوصا در بحث نمایش فولک و بومی. اطلاعات جامعی در حوزه‌ی فولک داشتم و با یک جشنواره‌ی استانی، خودم را با اثری بومی محک زدم. اتفاق‌های خوبی افتاد و تازه متوجه شدم فضای فکری من همین فضای بومی و فولک است.

ایل باستانی بهمئی

درباره‌ی ایل بهمئی خیلی‌ها می‌گویند بختیاری و از طایفه‌ی بِهداروند هستند که به کهگیلویه کوچ کرده‌اند. نظر اصلی تاریخ‌پژوهان این است بهمئی‌ها از لرهای کهگیلویه و بویراحمد و شاخه‌ی لیراوی هستند. به لحاظ جغرافیایی، بهمئی با مرکزیت لیکک، آخرین نقطه‌ی استان و سمت بهبهان است. ولی بهمئی منطقه‌ی وسیع مشترکی با خوزستان نیز دارد. خیلی از شهر‌های خوزستان مثل رامهرمز، باغملک، صیدون، بهبهان و... جمعیت زیادی از ایل بهمئی دارند. بهمئی‌ها با گویش باستانی صحبت می‌کنند و سنگ‌نوشته‌هایی دارند که ثبت جهانی است. بهمئی‌ها از لحاظ اصالت، جزء الیمایی‌ها در دوره‌ی اشکانیان هستند که آدم‌هایی خودمختار بودند و در تنگه و کوه ماغر و تنگه‌ی سروک سکونت داشتند. به لحاظ آیین‌ها و مردم‌شناسی، بهمئی پتانسیل‌های زیادی دارد. در مستندی، جواد صفی‌نژاد؛ جغرافی‌دان می‌گفت سال 46 پژوهش‌گران زیادی در حوزه‌ی مردم‌شناسی به ایلات کهگیلویه و بویراحمد و ایلات جنوب آمدند. دکتر نادر افشارنادری برای پژوهش‌های خود، ایل بهمئی را به لحاظ جغرافیا و پیشینه‌ی تاریخی و فرهنگی انتخاب کرد. او همراه همسر کلمبیایی‌اش دو سال در بهمئی ماندند و نتیجه‌ی آن تحقیقات مستند «بلوط» شد. مستندی که در حوزه‌ی مردم‌شناسی در دانشگاه‌های دنیا تدریس می‌شود و خیلی‌ها بهش استناد می‌کنند.

«شیر مادر» نمایشی از باورهای قوم لر

نمایش‌های زیادی کار کرده‌ام ولی شاخص‌ترینشان چهار نمایشی بوده که سال‌های اخیر، در جشنواره‌های ملی و منطقه‌ای و بین‌المللی مقام آورده‌اند و هم از نگاه کارشناسان و هم عموم مورد استقبال قرار گرفتند. فضای بومی این آثار مطابق با ذائقه‌ی مردم بوده و در جای‌جای ایران وقتی اجرا کردیم، همه ارتباط گرفتند. این نمایش‌ها با آیین‌های باستانی بهمئی گره خورده‌اند. سال 97 در جشنواره‌ی قرآنی نمایش «شیر مادر» را کار کردم که 9 جایزه برد و برگزیده شد. نمایشی بومی که بر اساس باورهای قوم لر و مردم زاگرس‌نشین بهمئی و شیوه و سنت‌های زندگی‌شان ساخته شده است. قصه را قبلا شنیده بودم، روی کاغذ آوردم و فضایی تئاتری‌کال بهش دادم. از این نمایش استقبال زیادی شد و تیرماه 98 هم در جشنواره‌ی کوچ که دکتر آبسالان داور بود بین تمام اقوام ایران برگزیده شد و برای اولین بار اثری از بهمئی بر بام تئاتر ملی ایستاد. همین، نقطه‌ی عطف کارهایم بود تا خودم را جدی محک بزنم. آن‌جا بود که صحبت‌های خیلی از اساتید مثل دکتر آبسالان باعث شد به کارهای بومی رو بیاورم. نمایش در جشنواره‌ی استانی هم جزء شش کار برگزیده شد و هنور خیلی‌ها من را با این اثر می‌شناسند.

روایتی از جنگ بهمئی‌ها در «خان‌طلا»

نمایش دیگرم «خان‌طلا» اثری تاریخی درباره‌ی جنگ بهمئی‌ها با پهلوی در سال 1316 است. از این کار در بهمن 1400 در تهران دو اجرا رفتیم و توانستم به جشنواره‌ی فجر راه پیدا کنم. خان‌طلا داستان واقعی خانی به اسم خداکرم ایزدپناه است که چون هم‌سفره‌ی مردم بوده این لقب را گرفته است. برای این نمایش حدود شش ماه از سردسیر تا گرمسیر، تحقیقات میدانی انجام دادم و با قدیمی‌ها درباره‌ی این واقعه صحبت کردم. در جای‌جای این کار از آیین‌های بهمئی بهره برده‌ام. مثل جایی که خان به زندان بهبهان می‌رود و بعد آزاد می‌شود و جشن و پایکوبی مطابق آیین شادی و عروسی بهمئی‌ها می‌گیرند. یا موقع مرگش و آیین‌های شیون. از لباس بزم و رزم بهمئی استفاده کردم و برای شانزده بازیگر از این لباس‌ها رونمایی شد. در نمایش، موسیقی زنده‌ی بهمئی و آیین‌های ییلاق و قشلاق را به کار گرفتم. کار در تهران خیلی استقبال شد و خرداد 1401 هم در جشنواره کوچ، نگاه ویژه‌ی داوران را گرفت و برگزیده‌ شد.

تابوهای سیاه در قاب‌های مینیاتوری

سال‌ 1401 نمایشی روی صحنه نبردم ولی شروع به کار روی قصه‌ای کردم که درباره‌ی آیین گل‌به‌گل است. روی خرده‌فرهنگ گل‌به‌گل ماه‌ها تحقیق کردم که خیلی جای بحث دارد. مثلا عروس‌هایی که مبادله می‌شدند و قدرت انتخاب نداشتند و قبلا هم درباره‌اشان پژوهش شده بود. بعد از تحقیق و تکمیل نمایش‌نامه‌ام، اسمش را «تابوهای سیاه در قاب‌های مینیاتوری» گذاشتم. یعنی در این قاب‌های زیبا که بستری ناب و آبشخور بهمئی است، خرده‌فرهنگ‌هایی وجود دارد که مثل تابوهایی سیاه است و شاید زیبنده نباشد و مشکلاتی ایجاد کند. نمایش را با تاریخ و فرهنگ و آیین‌های باستانی مرتبط کردم. سعی داشتم بحث کودک همسری را در کار بیاورم. از طرفی چون در شهر ما خودکشی آمار بالایی دارد بعضی‌ها از من خواستند کاری درباره‌ی خودکشی بسازم. من قبلا سر «خان‌طلا» حواشی برایم ایجاد شد و در جامعه عشیره‌ای خیلی سخت بود از خودکشی حرف بزنم. چون همه‌ی ما سببی یا نسبی شکل و شمایلی از خودکشی را داشتیم و ممکن بود گله‌گذاری شود. در نهایت، آیین گل‌به‌گل را با کودک همسری تلفیق کردم و خودسوزی را نیز آوردم. از اهمن و بهمن و ننه‌سرما استفاده کردم و اول نمایش، شعری درباره‌ی «گولی‌جون» خوانده شد که بومی‌ها می‌گویند مادر اهمن و بهمن است. از این اسطوره‌ها در خدمت کار وام گرفتم و نمایش خیابانی‌ام، برگزیده‌ی جشنواره‌ی استانی با 9 جایزه و برگزیده‌ی جشنواره‌‌ی منطقه‌ای پارس در دی ماه 1402 شیراز شد و به جشنواره‌‌ی فجر راه پیدا کرد. در خیلی شهرها اجرا رفتیم و شاید نزدیک به دوهزار نفر یک شب در میدانی آن را تماشا کردند و هنوز خیلی‌ها درباره‌ی آن می‌گویند.

افتخارآفرینی «وار نو» در فجر

سال 1403 مجددا نمایشی کار نکردم و یک سال به تحقیق و پژوهش برای «وارِ نو» گذشت. نمایشی خیابانی درباره‌ی کوچ و ییلاق و قشلاق. برای تکمیل پژوهش‌هایم با ایل و مال و بارهایی که تا سرحدات می‌رفتند رفتم و حتی یک‌بار 26 روز با آن‌ها ماندم تا زندگی‌شان را درک کنم که از لحاظ مردم‌شناسی و جامعه‌شناسی بسیار اهمیت دارد. نمایش در بخش جشنواره‌ی منطقه‌ای خلیج فارس معلولین توانست ده جایزه و پنج دیپلم افتخار بگیرد و به جشنواره‌ی فجر راه یافتیم. شکر خدا در جشنواره‌ی فجر هم در بخش خیابانی فراگیر برگزیده‌ شد و برای اولین‌بار در طول تاریخ تئاتر استان کهگیلویه و بویراحمد یک نمایش توانست در جشنواره‌ی فجر چهار دیپلم افتخار برای بهترین کارگردانی، بهترین طراحی و فضا، بهترین بازیگر زن همراه و دیپلم افتخار بهترین بازیگر زن جسمی و حرکتی را بگیرد. نویسندگی و کارگردانی به عهده‌ی خودم بود و خیلی تلاش کردم تا باز هم این نمایش درباره‌ی فرهنگ و آداب و رسوم و آیین‌ها و نجوا و موسیقی و لباس بهمئی باشد.

ویژگی‌های مشترک نمایش‌های من

چهار نمایشی که گفتم، مولفه‌های مشترکی دارد که امضای من پای آن‌هاست. همه‌ی این نمایش‌ها در سفر و کوچ اتفاق می‌افتد. در «شیر مادر»، مالی قرار است بار شود و صبحش که می‌خواهند بار بزنند، کهره‌ای گم می‌شود و مراسم قسامه اجرا شده و مرگ طفلی شیرخواره‌اش رقم می‌خورد. «خان‌طلا» یک نمایش تاریخی است که در آن بحث جامعه‌ی فئودال مطرح می‌شود و اجبار برای یکجانشینی عشایر شوند تا برایشان اسکان و بهداشت و رفاه فراهم شود. ولی این‌ها چون زندگی‌شان با کوچ گره خورده، مخالفت می‌کنند و جنگی رخ می‌دهد که در تاریخ ثبت شده و 4 سال طول می‌کشد. در «تابوهای سیاه»، مالی را بار کرده‌اند و همه می‌میرند. نمایش باز در مسیر اتفاق می‌افتد. در «وار نو» هم که تقابل دو اندیشه‌ی مدرن و سنتی است، اتفاق‌ها در مسیر می‌افتد. هر چهار اثر تراژیک هستند و من از آیین‌های باستانی و اسطوره در خدمت قصه وام گرفته‌ام. از اعتقادات و باورهای بومی در شیر مادر، در «خان‌طلا» کار بار اصلی نمایش را آیین‌های بهمئی به دوش می‌کشند. مثل آیین شیون و گیس بریدن و مویه‌ها و شروه‌هایی که در جهان معروف است. در «تابوهای سیاه» هم از اسطوره‌ی ننه‌سرما و اهمن و بهمن وام گرفتم. در «وار نو» هم از اسطوره‌ی قمر در عقرب و روز نحس. همه‌ی این کارها لباس، موسیقی، آیین، آوا نوا، نجوا و المان‌های خاص دارند که در هم تنیده شده‌اند. در تمام کارها از ضرب‌المثل‌های بهمئی استفاده شده و سعی کرده‌ام تاریخ و فرهنگ و اسطوره‌های این ایل را به نمایش بگذارم.

پانزده سال جوانی‌ام را گذاشته‌ام

در چند سال اخیر برای کارهایم، خیلی تحقیقات میدانی کرده‌ام و زحمت کشیده‌ام. حتی در نمایش‌ «خان‌طلا» کتک خوردم و بینی‌ام شکست و تاندون چشمم پاره شد. با وجودی‌که تمام زندگی‌ام را در این حوزه گذاشتم ولی ناسپاسی دیدم و کسی نیز حمایتم نکرد، اما باز به مسیر خودم ادامه می‌دهم. چون رسالت تئاتر مشخص است. ده سال است درباره‌ی فرهنگ و رسوم بهمئی پژوهش می‌کنم. بعد از اجرای نمایش «وار نو» استاد شهرام زرگر با تحسین به من گفت: «چقدر در حوزه‌ی فولک اطلاعات دقیق داری و نشانه‌ها را خوب می‌شناسی.» بهش گفتم: «من چندسال است در این زمینه فعالم و حتی در کارهایم از گویش سلیس بهمئی که گویشی باستانی است استفاده می‌کنم.» بهمئی‌ها مردمی هستند که برای آب خوردن، درو کردن، هاون کوبیدن، بلوط خرد کردن، چیدن، قالی‌بافی، آب آوردن، چیدن داروی گیاهی، مال و بار، شیردوشی، شیرزنی، هرکار روزمره‌ای  شعر و آیین و آوا داشته‌اند. من همه‌ی این‌ها را می‌دانم، هم چون خودم لمس کرده‌ام و هم این‌که سال‌هاست کنارشان هستم. مردم خاصی هستند که سوز شروه‌هایشان در دنیا بی‌نظیر است. اگر من به عنوان راوی توانسته‌ام بخشی از این فرهنگ را نشان دهم، با هدف اشاعه و ترویج آن بدون هیچ حمایتی بوده است. خیلی تلاش کردم، حتی فحش و کتک خوردم. منتی بر کسی نیست. فقط دوست داشتم این زحمات جایی دیده شود که خدا خودش کمک کرده و همه‌ی کارهایم دیده شده است. اما امیدوارم بتوانم بخشی از فرهنگ ایلم را در مجامع ملی و فراملی از طریق تئاتر و دنیای هنر معرفی کنم و بستری فراهم شود که کارهایم مجوز خارج بگیرند. چون نمایش‌های من دارای اصالت ایرانی و فضایی بکر هستند. نمایش تابوهای مینیاتوری به‌خاطر فضای خاصش به لحاظ شیوه‌ی اجرایی و المان‌ها، برای جشنواره‌ی اسپانیا و ایتالیا پذیرفته شده بود، ولی با وجود پیگیری‌، نتوانستم به جشنواره بروم. امیدوارم از طریق فضای رسانه، این کارها دیده شوند که همه در جهت احیای ادبیات عامه‌ی منطقه‌ام بوده است و پانزده سال جوانی‌ام را پای آن گذاشته‌ام.

تئاتر از مردم و برای مردم است

من ذائقه‌ی مردمم را می‌‌شناسم و علاوه بر مردم بومی، هرجا اجرا داشته‌ام تماشاگران ارتباط برقرار کرده‌اند و هنوز درباره‌ی کارهایم صحبت می‌شود. تئاتر از مردم و برای مردم است و خدا را شکر در این مقوله موفق بوده‌ام و حمایت آن‌ها را جلب کرده‌ام. تئاتر بدون مخاطب معنی ندارد. شناخت خودم از زیست‌بوم، شناخت کافی و وافی‌ام از جامعه، تجربه‌ی زیسته‌ام، شناخت عمیقم، پژوهش‌های میدانی، ییلاق و قشلاقم با عشایر، خود بستر فضای بهمئی و زحمات گروه همه از عوامل موفقیت‌هایم بوده است. هنوز هم طرح و ایده‌های زیادی برای کار در فضای فولک دارم. یکی به بحث نگاه به زن و جایگاه او در دنیا و در ایران در فضای فولک بهمئی می‌پردازد. طرح دیگری که همه‌ی اساتید متخصص که باهاشان مشورت گرفته‌ام از آن تعریف کرده‌اند، ایده‌ای به اسم «پنج‌آل» است که اساتید عقیده داشتند اگر درست پردازش شود می‌تواند در حوزه‌ی نمایش‌نامه‌نویسی تحول ایجاد کند. ده‌ها طرح و ایده‌ی بومی خاص در ذهنم است و راجع بهشان پژوهش می‌کنم. من سال درمیان کار می‌کنم چون در انتخاب طرح و ایده خیلی سخت‌پسند هستم. ایده‌هایم زیاد است و امیدوارم حمایت و دیده شوم. موفقیت‌هایم تا امروز من را اقناع نمی‌کند، اهداف بزرگتری دارم تا بتوانم ایلم را و فرهنگ غنی ایرانی‌ را به همه‌ی جهان نشان دهم و این یکی از آرزوهای من است.