شعر جهان| ستانیسلاو بارانچاک

شعر جهان| ستانیسلاو بارانچاک

علیرضا نجمی - «خبرجنوب»/ «استانیسلاو بارانچاک» متولد 1946 در پوزنان، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی و مترجم لهستانی. وی که به چهره ‌ای برجسته در صحنه فکری و فرهنگی کشور تبدیل شد در دهه‌های 1970 و 1980 به عنوان یک شخصیت کلیدی در مقاومت فکری علیه رژیم اقتدارگرای کمونیستی لهستان شناخته شد. استانیسلاو، شاعر پیشروی نسل 68 و این همان لقبی است که خود به دانشجویان معترض لهستانی داد که در سال هیپی گری و در تابستان عشق، در مخالفت با سانسور در داخل کشور خودشان تظاهرات می کردند. یکی از پایه گذاران کمیته دفاع از کارگران پس از اتفاقات 1976.

از شاعران موج نوی لهستان بود و  از آغاز دهه هشتاد، استاد دانشگاه هاروارد و سردبیر مجله پولیش ریویو. بارانچاک یکی از اعضای مؤسس کمیته دفاع از کارگران (KOR) بود، یک سازمان مردمی که نقش حیاتی در حمایت از حقوق کارگران و دعاوی برای آزادی‌های سیاسی در لهستان ایفا کرد. او به طور فعال در نشریات و فعالیت‌های KOR مشارکت داشت که در نهایت منجر به دستگیری و زندانی شدن او در سال 1981 شد. تعهد بارانچاک به ترویج دموکراسی و حقوق بشر در لهستان، او را مورد شناسایی و احترام گسترده هم در داخل کشور و هم در سطح بین‌المللی قرار داد.

در طول دوران حرفه‌ای خود، بارانچاک منتقدی سرسخت از رژیم کمونیستی لهستان بود و از نوشتن و سخنرانی‌های عمومی خود برای بیان انتقاداتش از سانسور، پروپاگاندای سیاسی و نقض حقوق بشر استفاده کرد. او نقشی چشمگیر در شکل‌دهی به گفتمان عمومی و الهام‌بخشی به تغییرات اجتماعی و سیاسی در لهستان در دوره‌ای پرتلاطم از تاریخ کشور ایفا کرد. با وجود مواجهه با تعقیب و سانسور به خاطر دیدگاه‌های معترضانه‌اش، بارانچاک به تعهد خود در پیشبرد ارزش‌ها و اصول دموکراتیک در لهستان پایبند ماند.

 بارانچاک اغلب به عنوان ایده‌آل ‌گرا، خلاق و پرشور نسبت به ارزش‌هایش توصیف می‌شود. در مورد بارانچاک، کار او به عنوان شاعر، مترجم و فعال نشان‌ دهنده ارتباط قوی با ارزش ‌هایش و تمایل به ایجاد تغییر از طریق نویسندگی و تبلیغاتش است. طبیعت درون ‌نگر و تأمل ‌برانگیز او، در شعرهایش مشاهده می ‌شود.

 

هر چیزی حدی دارد

 

اگر باید جیغ بکشی، آرام بکش

دیوارها گوش دارند

اگر باید عشق بورزی، چراغ را خاموش کن

همسایه‌ها دوربین دارند

اگر باید جایی زندگی کنی، در را نبند

مقام‌های مسئول مجوز دارند

اگر باید رنج بکشی، در خانه ‌ات بکش

زندگی حقی دارد

اگر باید زندگی کنی، در همه چیز حدت را مشخص کن

هر چیزی حدی دارد

 

با یک نفس

 

با یک نفس، با یک آکولادِ نفس

به هنگامِ بسته شدنِ جمله‌ای

با یک آکولادِ دنده‌ها به دور قلب

به هنگامِ بسته شدن، مثلِ مشت، مثلِ تور

به دورِ ماهیِ باریکِ نفس، با یک نفس

برای بستنِ همه و برای بستنِ خود

در اندرونِ همه

یک قطعه باریکِ شعله، تراشیده از سطحِ ریه

برای شعله‌ور کردنِ دیوارهای زندان

و تنفس در شعله

پشت میله‌های استخوانیِ قفسِ سینه، درونِ برجِ

نای، با یک نفس، پیش از آنکه خناق بگیری

با دهانی پر از هوایِ غلیظِ

آخرین نفسِ مردی که اعدام می‌شود

و نفسِ داغِ لوله ‌های تفنگ و ابرِ

متصاعد از خونِ ریخته بر سیمان

هوا، که صدای تو را حمل می‌کند

یا خفه می‌کند آن را، فرو خورنده شمشیرها

سلاح‌های کمری، بدونِ خون اما خونین

زخم زننده بر گلوگاهِ آکولادها، در بینِ آنها

مثلِ قلب در بینِ دنده‌ها

مثلِ ماهی در بینِ تور

مرتعش می‌کند آخرین جمله را

 با لکنتِ یک نفس

تا آخرین نفس

 

شب شعر

 

اونا اومدن

چون چیزای مشخصی هست

و به هر حال تقصیر خودتونه

آقایون اونا اومدن تو

چون قانون‌های مشخصی هست

و فکر نمی‌کنم دلتون بخواد که ما به زور وارد بشیم

اونا روخونی رو متوقف کردن

چون کلمه ‌های مشخصی هست

و ما هم به شما توصیه‌های لازم رو خواهیم کرد

اونا شعرها رو توقیف کردن

چون حدود مشخصی هست و ما سرشون

به توافق می ‌رسیم

اونا مدارک همه رو وارسی کردن

چون قواعد مشخصی هست و بهتره

که شما طاقت ما رو طاق نکنین

اونا آپارتمان ‌ها رو زیر و رو کردن

چون مقررات مشخصی هست

و لطفا اون بچه رو ساکت کنین

اونا آدمای مشخصی رو

با خودشون بردن

چون چیزهای مشخصی هست

که باید روبراه بشه

و نگران نباشین،

شوهرتون ظرف دو روز

بر می‌گرده پیشتون

اونا هیچکس رو نزدن

چون فرم‌های مشخصی هست....

اونا کارشون رو زیاد طول ندادن

چون یه فیلم مشخصی قراره

از تلویزیون پخش بشه و همه ما هم بالاخره آدمیم

 

کلوزآپ

 

زن، آن ‌شب گريست

نه برای آن‌که مرد بشنود

به خاطر گريه‌ اش نبود که مرد بيدار شد

صداهای ديگری هم بودند

«اون خيلی واضح بود»

... بی هيچ ردی از اشک‌ های هر روز

و هنوز، زن شب‌ ها می‌کوشد

تا صدای هق‌ هق را خاموش کند

می‌ گريد، نه برای اين‌که مرد بشنود

و همه ‌ی آن‌ شب‌های ديگر

مرد فقط از شوخی نسيم بو‌ می ‌برد

و از شاخه ‌ای که روی سقف گير کرده‌بود.

... بيرون، ظلمات، در مدارش می‌ چرخيد

بی‌ باد، بی قاب پنجره، بی غژ و غژ بلوط

مرد گفت: «زن داره گريه می‌کنه، نه واسه ‌اين‌که تو بشنوی»

... و مرد در نيافت... به خاطر هراس

از تاراج لطافت اشک‌ هايی که می‌گفتند

«برو بخواب، چيزی که بيدارت کرد اين ‌جا نيست»

بيرون باد بود، بی‌ تفاوت، شفاف