شعر جهان|خوان رامون خیمنس

شعر جهان|خوان رامون خیمنس

علیرضا نجمی_ «خبرجنوب»/ متولد ۲۴ دسامبر ۱۸۸۱ «آنجلس» اسپانیا  و درگذشت ۱۹۵۸ «سان خوآن» پورتوریکو، شاعر اسپانیایی.

خیمنس در آنجلس اسپانیا به‌ دنیا آمد. تحصیلات دبیرستانی را در کالج مذهبی فرقه یسوعیان انجام داد و از دانشگاه سویل در رشته حقوق فارغ ‌التحصیل شد اما هرگز از این دانش خود استفاده نكرد. خوان رامون مزاجی رنجور و حساسیتی فوق ‌العاده داشت و از چهارده سالگی شعر می‌ سرود و آن ها را در مجله ‌های ادبی مادرید و اندلس منتشر می‌ کرد و خیلی زود از تحصیل حقوق چشم پوشید. در ایام تحصیل بیش از هر چیز به نقاشی دلبسته بود و اشعار شاعران بزرگ اسپانیایی را از حفظ داشت. در آن سال ‌ها شعرهای خیمنس توجه رهبران نهضت مدرنیسم اسپانیا خصوصاً روبن داریو را جلب کرد. آنان او را در سال ۱۹۰۰ به مادرید دعوت کردند. در همان سال پدرش را به ناگهان از دست داد و این حادثه شاعر جوان را تا مدتها به کام اندوهی ژرف انداخت و حتی تا مرز جنون پیش برد.

در آغاز دوران شاعری ‌اش خیمنس تحت تأثیر مکتب سمبولیسم فرانسوی بود به خصوص اشعار «پل ورلن» و «لوکنت دولیل» را بسیار ستایش می‌کرد.اولین كتابش را در دو جلد در سن ۱۹ سالگی منتشر كرد. نخستین شعرهای خود را با الهام از سمبلیست‌ های فرانسوی سرود که ویژگی آن‌ ها شکوهمندیِ کلامی است که در غزل ‌های معنوی به اوج خود می ‌رسد.  با شروع جنگ‌ های داخلی اسپانیا خیمنس به صف جمهوری خواهان پیوست و همراه همسرش خلاقانه در برنامه‌هایی به نفع کودکان و خانواده‌هایی که سرپرست خود را در جنگ از دست داده بودند شرکت کرد اما کینه و عداوتی که سراسر خاک اسپانیا را فراگرفته بود امکان فعالیت‌ های ادبی را برای این شاعر بزرگ ناممکن کرد و او و همسرش ناگزیر به ترک میهن شدند. در سال ‌های مهاجرت، خوان رامون خیمنس در دانشگاه‌ های مختلف آمریکا به شعر خوانی و تدریس ادبیات اسپانیایی مشغول بود. در این ایام در خارج از اسپانیا، مخصوصاً در انگلستان و آمریکا طرفداران و خوانندگان بسیاری داشت اما از دهه هشتاد میلادی بار دیگر در میهنش مطرح شد و همایش های ادبی بسیاری در باب زندگی و شعر خیمنس در شهرهای مختلف اسپانیا برپا شد و همگی او را یکی از بزرگ ‌ترین شاعران اسپانیا در تمام ادوار ادبی این کشور دانستند.

از نظر خوان رامون خیمنس شعر قبل از هر چیز وسیله معرفت است و هنر عامیانه چیزی جز سقوط فرهنگ والا نیست. خیمنس در یکی از مقالاتش تصریح می‌کند که مطلقاً نمی‌تواند هنر و شعری را که مورد توجه اکثر مردم است قبول داشته باشد. او مفهوم تعهد سیاسی و شعر متعهد را به شدت رد می ‌کرد. به عقیده خیمنس هنگامی که شعر به خدمت اهداف سیاسی در می‌آید به حد اعلای تنزل می ‌رسد.

خیمنس در سراسر زندگی‌اش به تز «هنر برای هنر» وفادار ماند. اگر چه بسیاری خیمنس را به‌ عنوان شاعر می ‌شناسند و نظریه‌ شعر ناب او یكی از مهم‌ ترین دستاوردهایش در شعر معاصر بود اما شهرتش را در آمریكا به ‌واسطه‌‌ ترجمه‌ اثر منثور «من و پلاتر» به ‌دست آورد. از جمله معروف ‌ترین آثار او می ‌توان به «غزل‌ های معنوی»، «سنگ‌ ها و آسمان»، «شعر به نثر و نظم» و «ذات حیوانی» اشاره كرد. ‌همچنین در سال ۱۹۶۲ یك مجموعه شامل ترجمه‌ انگلیسی ۳۰۰ شعر خیمنس از سال ‌های ۱۹۰۳ تا ۱۹۵۳، توسط «الیوس روچ» به زبان انگلیسی منتشر شد. دانشگاه مریلند نیز در محوطه‌  دانشگاه، ساختمانی به یاد این شاعر و نویسنده بنا كرده است.در سال ۱۹۵۶ موفق به دریافت نوبل ادبیات شد اما سه روز پس از آن، همسرش را از دست داد. او هرگز نتوانست از این غم خودش را رها كند و سرانجام دو سال پس از آن، در ۲۹ می ۱۹۵۸ در همان درمانگاهی كه همسرش درگذشت، چشم از جهان فرو بست.

 

 

 

نمی‌دانم با چه بگویمش

آخر هنوز به وجود نیامده

کلام من.

 

***

 

انبوهیِ امروز

شاخه ‌ی کوچکی در گل‌ بوته‌ ی فرداست.

روح من باید جهان را بازبسازد

مانند روح من.

 

***

 

ادراک،

نام راستین همه ‌چیز را برایم بگو!

...تا کلامم همانی باشد

که روحم بازش آفریده.

آنان که با همه‌ چیز نا آشنایند

به سوی من آیند؛

آنان که همه ‌چیز را از یاد می ‌برند

به سوی من آیند؛

هم‌ آنان که همه‌ چیز را دوست می ‌دارند

به سوی من آیند.

ادراک،

نام راستین را برایم بگو

و نام تو را

و او را

و مرا

و همه ‌چیز را!

 

***

 

«درنگ کن، نور، درنگ کن

مضطرب، دیوانه‌ وار می‌ دوم.

«درنگ کن، نور، درنگ کن

درنگ می ‌کند

و وقتی به کنارش می ‌رسم

محو می ‌شود،

سرد می ‌شود.

«درنگ کن، نور، درنگ کن

چنان کودکی بر زمین می‌ افتم

بهر خویش می ‌گریم و نمی ‌بینمش:

درنگ کن... نور... درنگ کن...

 

***

 

می توانی

بیشتر از ونوس

ستاره ی طلوع من

و ستاره ی غروب من باشی

همچون رزی پرپرت کردم

تا روحت را ببینم

ندیدمش

اما همه پیرامون من

افق کشورها و دریاها

تا بی کران

لبریز

جاودانه شد.

چه غم از خشکسالی

وقتی من در درونم

چشمه ی آبی رنگی می آفرینم

برف بدون درخشش

چه غم؟ وقتی من در قلبم

آتش سرخی می افروزم

چه غم از عشق انسان ها؟

وقتی من

عشق را به جاودانگی

در روحم می آفرینم

نمی دانم با چه بگویم

چرا که هنوز

کلماتم جان نگرفته اند.

میخ

چه پا بر جا

چه سست

چه فرقی می کند

عزیز من

به هر تقدیر

تصویر

خواهد افتاد