شعر جهان/ آرسنی تارکوفسکی

شعر جهان/ آرسنی تارکوفسکی

علیرضا نجمی- «خبرجنوب»/ «آرسنی تارکوفسکی» با نام اصلی «آرسنی الکساندرویچ تارکوفسکی» متولد ۲۴ ژوئن ۱۹۰۷ در کیرووهراد و درگذشت ۲۷ مه ۱۹۸۹ در مسکو، شاعر، مترجم، زبان ‌شناس و نویسنده اهل اتحاد جماهیر شوروی سابق بود.

آرسنی در الیزاووتگراد متولد شد که بعدا کیروووگراد نام گرفت. این شهر در حال حاضر در خاک اوکراین قرار دارد. پدرش الکساندر تارکوفسکی کارمند بانک و بازیگر غیرحرفه ‌ای بود و یک انقلابی ضد تزار نارودنیک بود. مادرش ماریا دانیلونا راچکفسکایا نام داشت. در سال ۱۹۲۱ آرسنی به همراه دوستانش اشعاری درباره لنین چاپ کردند که به خاطر آن اشعار دستگیر و جهت اعدام به شهر میکولائیف اعزام شدند. آرسنی تارکوفسکی تنها کسی بود که توانست بگریزد. در سال ۱۹۲۴ به مسکو نقل مکان کرد و در روزنامه گودک مشغول به کار شد. در همان زمان با اسیپ ماندلشتام و مارینا تسوتایوا آشنا شد. در سال‌های ۱۹۲۵ تا ۱۹۲۹ مشغول به تحصیل ادبیات در دانشگاه شد. در آن زمان او اشعاری از زبان‌ های ترکمنی، گرجی، ارمنی و عربی به روسی ترجمه کرد.

با شروع جنگ جهانی دوم او به صورت داوطلبانه به عنوان خبرنگار جنگی در روزنامه ارتش مشغول به کار شد و در سال ۱۹۴۳ در عملیاتی از ناحیه پا مجروح شد. جراحتش در نهایت تبدیل به قانقاریا شد و پزشکان مجبور به قطع عضو وی شدند. آرسنی تارکوفسکی آثار و اشعاری از نظامی گنجوی، ابوالعلا معری، مختوم‌ قلی فراغی، سایات‌ نووا، واژا پشاولا، آدام میتسکیه‌ ویچ را به روسی ترجمه کرد. اولین مجموعه شعر آرسنی با نام پیش از برف در سال ۱۹۶۲ به چاپ رسید. او که بیشتر عمرش را در مسکو سپری کرده بود در تاریخ ۲۷ مه ۱۹۸۹ در مسکو درگذشت.

وی در همان سال و پس از مرگ برنده جایزه دولتی اتحاد شوروی شد. از او به عنوان یکی از بزرگترین شاعران روسی در قرن بیستم یاد می‌شود. وی پس از مرگ برنده جایزه دولتی اتحاد شوروی شد. آرسنی تارکوفسکی پدر کارگردان نامدار روسی آندری تارکوفسکی بود. آندری از اشعار پدرش در فیلم‌های آینه و استاکر استفاده کرده‌است. او به‌عنوان مترجم، به‌ویژه آثار کلاسیک شرقی، مورد احترام بود، اما در بیشتر عمرش به‌عنوان یک شاعر شناخته شده بود، زیرا نتوانست هیچ یک از آثار خود را در دوران استالینیسم منتشر کند.

 اشعار او تا زمانی که بیش از پنجاه سال نداشت در قالب کتاب ظاهر نشدند. پسرش، کارگردان سینما، آندری تارکوفسکی، در برخی از فیلم‌هایش از پدرش استفاده زیادی کرد و برخی از یادداشت‌های روزانه‌اش نشانگر احترامی است که شاعر در اواخر عمرش در اتحاد جماهیر شوروی داشت. به عنوان مثال، مدخلی که پس از سخنرانی آندری در موسسه فیزیک مسکو در سال 1980 نوشته شد، یادداشت زیر را از یکی از حضار بازتولید می کند: «تعداد زیادی از مردم در این سالن آرسنی الکساندرویچ تارکوفسکی را به عنوان یک شاعر بزرگ روسی تحسین می کنند. لطفا سلام ما را به او برسانید». یکی از معدود حضورهای عمومی ثبت شده آرسنی تارکوفسکی در مراسم تشییع جنازه آنا آخماتووا بود. شعر زندگی زندگی از آرسنی تارکوفسکی، شعری است که در فیلم آینه‌ توسط خود شاعر دکلمه می‌ شود. این شعر را در ادامه می خوانید.

  

به فال نیک باوری ندارم

و از فال بد نمی‌هراسم

به بدگویی‌ها اعتنایی ندارم

و از نوشیدن زهر نمی‌گریزم

مرگی نیست، ما جاودانه‌ ایم

همه چیز جاودانه است

خواه هفده یا هفتاد سال

از مرگ ترسی نیست

هرچه هست زندگی‌ است و نور

و نه مرگ و تاریکی

اکنون در کرانه دریا ایستاده‌ایم

من تور را برمی‌گیرم

و ماهی‌های جاودانگی به دام می‌افتند

اگر در خانه‌ای زندگی کنی بر جا می‌ماند

قرنی را احضار می‌کنم

به آن وارد می‌ شوم و خانه‌ ای می‌ سازم

این‌گونه فرزندانتان با من پشت یک میز نشسته‌اند

و نوه‌ها و نیاکانتان نیز

آینده‌ اکنون به ارمغان آمده است

و اگر دستم را کمی بالا بیاورم

هر پنج پرتو نور با تو خواهد بود

لحظات گذشته را

با ستون سرشانه‌هایم سر پا نگه می‌دارم

و محیط زمان را

با زنجیری ساده اندازه می‌زنم

و آن را زیر پا می‌گذارم

همچون کوه‌های اورال.

زمانی به قواره‌ ی خودم انتخاب می‌کنم

و به سمت جنوب می‌تازم

اِستپ پر از گرد و خاک می‌شود

علف‌های خشک دود می‌کنند

ملخی می‌ رقصد

با شاخک‌هایش

نعل اسبم را قلقلک می‌دهد

و از غیب خبر می‌دهد

که مرگ من فرارسیده است.

سرنوشتم را برمی‌دارم و به زین گره می‌زنم

اکنون به آینده رسیده‌ام

همچون کودکی ایستاده بر روی رکاب می‌رانم

با حس رضایت از نامیرایی

از جاودانگی همین مرا بس

که خونم در زمان جاری است

و برای کنجی دنج و گرم

به آسانی زندگی‌ام را می‌دهم

مگر نه این‌که سوزن زندگی

نخ وجودم را به دور دنیا می‌تند

 

 

نخستین  دیدار

 

هر لحظه که با هم بودیم

یک جشن بود

چونان جشن عید تعمید

تنها دوگانه ما در تمامی دنیا

بی باک تر ، سبکبال تر از پرواز پرنده ای بودی

بی پروا ، سرسام وار

دو پله را در یک آن به پایین دویدی

و مرا از میان یاس های نمناک گذراندی

آن سو تر به سوی سرزمین خویش بردی

آن سوی آینه

مشمول موهبتی شدم

درخشش نوری ناگهان در تاریکی

و به آهستگی

در کنار من

در حال برخواستن گفتم: «برکت بر تو باد»

و دانستم که دعای خیرم چه گستاخانه بود

تو خوابیدی

پلک هایت به آبی آسمان ها بساید

و تو لمس او بر پلک هایت را پذیرفتی

و پلک هایت آرام بودند

و دست هایت گرم

و در بلور، رودهای پرخروش

کوهستان های بلند در مه

و دریاها را

نگریستم

همان گوی بلوری که در برگ نخل کف دستانت بود

تو برخاستی و دگرگون ساختی

واژگان زبان روزمره ی انسان ها را

و سخن سرشار شد تا با قدرت طنین افکنی

جاری گردد

و واژه «تو» معنای تازه ای به خود گرفت

که معنایش مَلِک بود

چیزهای روزمره بی درنگ دگرسان گشت

هرچیزی، سبو، تشت

آن گاه آبی ایستاده ، لایه گون در میان ما چونان نگهبانی

قد برافراشت

ما می رفتیم بی آن که بدانیم کجا

شهرهای بناشده با اعجاز، در برابرمان گشوده شد

نعناهای وحشی خود را زیر پایمان پراکندند

و پرندگان سفرکنان بالای سر ما پرواز می کردند

و آسمان خود را در برابر چشمان ما گسترد

آن گاه که سرنوشت ما را

چون دیوانه مردی که تیغ صورت تراشیش را در دست داشت پی می کرد