به بهانه روز خبرنگار: زنان قهرمانان خاموش زندگی

به بهانه روز خبرنگار:  زنان قهرمانان خاموش زندگی

بیدار شدم و دیگر نیازی به صدای زنگ ساعت برای بیدار شدن ندارم. هر صبح، خودم مرا صدا می‌زند: «پاشو، مادر پر از دغدغه! چه وقت خواب است؟» مانده‌ام از کجا شروع کنم. خدا کند که خبرهای هولناکی نباشد. دغدغه‌های بی‌پایانم را مرور می‌کنم. در حالی که به فکر صبحانه بچه‌ها و همراهی کردنشان بودم، سرویس مدرسه پیام داده که امروز مشکلی پیش آمده و نمی‌تواند بیاید. باید خودم آنها را برسانم.
تند تند و همزمان کلی از کارها را پیش می‌برم. ساعت هفت صبح ناهار آماده شده و گاز را خاموش می‌کنم. 
نگین صدایم می‌زند: «مامان!»  
بله دخترم.  
نگین: «مدیرم گفته امروز انجمن داریم.»  
نگار: «مامان، من امروز مسابقه دارم. بیایید من را برسانید!»  
باشه.
بالاخره راه افتادیم. بخشی از کارها جلو رفت، ناگهان یادم افتاد که سردبیر روزنامه تأکید کرده که تا ظهر باید گزارشی آماده کنم. به سمت دفتر روزنامه حرکت کردم. در مسیر، ذهنم درگیر تمام گرفتاری‌های روز پیش بود و حواسم به کارهای جا مانده بود. پشت چراغ قرمز ایستادم و ناگهان در میانه این همه دغدغه، صدای بوق‌های ممتد ماشین‌ها من را متوجه می‌کند که چراغ سبز شده و صدای راننده‌ای که با عصبانیت می‌گوید: «خانم، حرکت کن! چراغ سبز شده.»

به خودم آمدم ، خواستم حرکت کنم. ناگهان از پشت شیشه اتومبیل، نگاه کودک معصوم و سیاه‌چرده‌ای که خورشید خانم هم به او فخر فروشی کرده بود، دلم را لرزاند. در آن صبح نایی برای خواهش کردن فروش گل‌هایش نداشت. گویا با لبخند کم‌رنگ و صدای نحیفش می‌خواست گل‌هایش را به خواهش بفروشد. اولش گفتم: «ول کن!» راستش را بخواهید، حوصله‌اش را هم نداشتم، چون آنقدر مشغله بود که جای مشغله دیگری در ذهنم نمانده بود. اما همیشه قلبم بر عقلم غالب می‌شود و نمی‌توانم آن خنده زیبا و معصوم را نادیده بگیرم.

این همه استرس کم بود، حالا تو هم اضافه شدی! آخر چطور می‌توانم بی‌خیال از تو بگذرم؟ از آنجا که مادر هستم و مادران قلبی مهربان و احساسات عاطفی سرشاری دارند، شیشه را پایین آوردم و اسمش را پرسیدم. با بی‌میلی گفت: «ابوذر.»

کنار زدم و ایستادم گفت: «خانم، همه گل‌های من را بخر!» با لبخندی به او گفتم: «عزیزم، نیازی به خرید گل ندارم.» اما او چه حزن آلود پاسخ داد: «ولی من به پولش نیاز دارم!» این جمله‌اش قلبم را تکه‌تکه کرد.
پرسیدم: «راستی، پسرم، الان باید مدرسه باشی! اینجا چه کار می‌کنی؟» او با بی‌خیالی گفت: «ای بابا خانم، من چه کار به درس دارم!» خنده را بر لبانم خشکاند. با اندوه، خواستم بروم که او گفت: «خانم، من هر روز تو این چهارراه هستم.» یک لحظه بچه‌های خودم تصویری شد جلوی چشمانم. برایش دعایی مادرانه کردم و قطره اشکی گرم در آن صبح سرد از چشمانم سرازیر شد و سؤالی در ذهنم جاری شد: «چرا؟ آخر چرا؟»

بالاخره با لبخندی سرد دو شاخه گل خریدم و از او خداحافظی کردم به سمت دفتر روزنامه حرکت کردم. سردبیر آفیش کرده بود که گزارشی تهیه کنم. حرکت کردم به سمت محل کار مدیری که قرار بود مصاحبه کنم. 15 دقیقه‌ای با دفتر روزنامه فاصله داشت. تازه کارم شروع شده بود. به سمت مکان مورد نظر رفتم، اما مسؤلی که قرار بود مصاحبه بگیرم در اتاقی دیگر جلسه داشت. بالاخره بعد از بیست دقیقه از زمانی که وقت داده بود برای مصاحبه وارد شد و گفت‌وگوی خبری ما انجام شد.

برگشتم به سمت دفتر روزنامه تو راه به این مسائل فکر میکردم، گرانی، تورم، آسیب‌های اجتماعی، محیط زیست،  بیکاری،و... واژه‌هایی که هر کدام در ذهنم کلنجار می‌رفتند، این مشکلات هستند که می‌توانند ابوذر  کوچک را به چهارراه بکشند و از دنیای زیبا و پرهیجان کودکی دورش کنند. به شدت متاثر می‌شوم. اصلاً ولش کن، بروم دنبال کار بعدی.

وای خدای من! چقدر هنوز کارهای عقب افتاده دارم .به دفتر روزنامه می رسم کمی به کارهای عقب افتاده‌ام رسیدگی می‌کنم.

ظهر به منزل برمی‌گردم و به سرعت میز ناهار را می‌چینم. حالا همه اهالی منزل بعد از ناهار می‌روند برای استراحت نیمروزی. تازه باید بنشینم گزارش را تنظیم و ارسال کنم. حالا تمیز کردن خانه و دوباره شام و همراهی بچه‌ها در تنظیم برنامه‌های شبانه شان. وای خدای من! ساعت ۱۱ شب شد و باید بخوابم. یادم آمد که لباس‌ها را اتو بزنم، گل‌ها را آب بدهم. ای وای! لباس‌ها را پهن کنم...

و بالاخره شد ساعت یک شب. چهار ساعت فرصت دارم تا صبح و سلامی به صبحی که تکرار مکررات زنی خبرنگار است.

آری، سلام دغدغه‌های روزمره من! سلام بر شغلی که دوستش دارم و سال‌هاست آن را به جان خریده‌ام.

و این زمانی است که من احساس می‌کنم که زندگی‌ام، با تمام دغدغه‌ها و چالش‌هایش، همچنان زیباست. من مادری خبرنگار هستم که در جست‌وجوی حقیقت و زیبایی، هر روز با چالش‌های جدیدی روبرو می‌شوم. و این چالش‌ها، نه تنها زندگی‌ام را پررنگ‌تر می‌کنند، بلکه به من یادآوری می‌کنند که در دل هر روز، داستان‌های زیادی نهفته است که باید آن را زیبا نقاشی کنم.

آری، این روایت زن خبرنگاری است که روزانه مرورش می‌کند؛ نه تنها داستان زندگی یک مادر خبرنگار، بلکه تصویرگر زندگی روزمره زنان خبرنگار یاست که در تلاش برای برقراری تعادل میان کار و خانواده، همچنان به جست‌وجوی زیبایی و حقیقت ادامه می‌دهند.
و این داستان زندگی هر روز من است.

  به قلم سیده ناهید تقویان/ خبرنگار روزنامه تماشا