بر بال خاطره ها با ایرج زبردست

به بهانه انتشار گزینه اشعار ایرج زبردست

بر بال خاطره ها با ایرج زبردست

امیرهمایون یزدان پور- «خبرجنوب»/ آشنایی من با ایرج زبردست به چند دهه قبل می ‌رسد جوان کم سن و سالی بود که به دفتر روزنامه «خبرجنوب» آمد و سراغ مرا گرفت؛ خواهرش هم با او بود هر دو دو برگ کاغذ دستشان بود و دو قطعه ادبی روی آن نوشته بودند. قطعه ادبی ایرج خیلی زیباتر بود. از نوع نگاهش و انتخاب کلمه ها، استعاره ها و تشبیهاتی که به کار گرفته بود احساس خوشایندی پیدا کرده بودم از طرفی حیفم می ‌آمد در همان سطح قطعه ادبی بماند، پس دست به کار شدم و او را با علی ترکی دوبیتی سرای گرانقدر شهرمان آشنا کردم تا با وزن و مفاهیم شعری بیشتر آشنا شود. مدتی سپری شد، جوان هوشمند و پند نیوشی بود. آن روزها رباعی سرایی، بازار پر رونقی نداشت طی گفتگوهایی او را به این سمت سوق دادم، سوق دادنی که سرنوشت آینده شعری او را تعیین کرد. رباعی های ناب یکی پس از دیگری می آمد و در اندک مدتی هم دوستی ما ریشه دارتر شد و هم او توان ذهن پویای خود را به جامعه شعر دوستمان نشان داد. آشنایی او با چهره های ادبی و برجسته زمان نظیر سیمین بهبهانی و استاد بهاء‌الدین خرمشاهی و خیلی های دیگر به تثبیت موقعیت او کمک شایانی کرد به طوری که امروز کمتر تشکل ادبی و هنری با نام او بیگانه است. گفتم به بهانه انتشار چاپ برگزیده شعرهای ایرج زبردست و از نخستین پایگاه فعالیت شعری او یعنی روزنامه «خبرجنوب» و صفحه هنر و اندیشه و بعدها نگاه پنجشنبه کمی خاطره بازی کنیم. رنگ خاطره ها هیچ وقت از روی دل آدم پاک نمی شود.

زبردست در سمت درست تاریخ ایستاد

فرامرز سه دهی

خوشحالم که ایرجِ زبردست را تعارفات و پرت و پلاها خراب نکرد. ایرج زبردست از روزی برایم عزیزتر شد که هوشمندانه ‌تر از هر هوشمندی در سمت درست تاریخ ایستاد، بی‌ هیچ ادا، اصول و پشتک‌ وارویی. چیزی نمانده ‌است و ایرج زبردست دارد پنجاه ‌ساله می‌شود. لعنتی به مرگ فکر می‌ کند با این ‌که فلسفه می ‌داند، طربناکی می‌ فهمد اما زور شورناکی مرگ انگار بیشتر است که دست از مرگ‌ اندیشی بر نمی ‌دارد. چارخشتی (رباعی) سُرای سترگی مثل زبردست را دوست ‌تر می دارم که هفتاد سال باقی ‌مانده عمرت را شاد بزی. ۵۰ به علاوه ۷۰ می ‌شود یکصد و بیست. به‌ اینجا که رسیدم از راز سر به ‌مهری پرده بر می ‌دارم و رمزگشایی می‌کنم که بزرگی زبردست و جایگاه بلندتر از هفتاد و هفت ‌آسمانش را پیش چشم شما خوانندگان آورده باشم. نگاه کنید به ‌اسامی زیر تا در کوچه سطرهای بعد منظورم را متوجه شوید: منوچهر آتشی، قاسم آهنین جان، منصور اوجی، هوشنگ ابتهاج، مفتون امینی، علی باباچاهی، سیمین بهبهانی، محمدابراهیم باستانی ‌پاریزی، محمد بهمن‌ بیگی، محمد حقوقی، شاپور جورکش، بهاء الدین خرمشاهی، اسماعیل خویی، پرویز خائفی، سیمین دانشور، منصور رستگار فسایی، عبدالعلی دست غیب، صدرا ذوالریاستین، عمران صلاحی، سیدعلی صالحی، ایرج صف شکن، مرتضی کاخی، میرجلال‌الدین کزازی، امین فقیری، شهیار قنبری، فریدون مشیری، محمود معتقدی، سیروس نوذری، سیروس رومی  و... . اسامی سخت، قله و سترگ بالا را به یک ‌دلیل ساده آوردم که بگویم همه این آدم‌های بزرگ و خیلی‌های دیگر که از قلم من افتاده ‌اند از شعر زبردست به نیکی‌ های شکل ذهنی و ظاهری سخن‌ ها گفته ‌اند. یک شاعر به من نشان بدهید که در ژانر چارخشتی (رباعی) این ‌همه مورد اقبال و ستایش بزرگانِ پیشا و پسا نیمایی قرار گرفته‌ باشد.  ایرج زبردست، جلال و شکوه فراموش شده رباعی را در عصر فراموشی‌ ‌های جهان هراسناک سرمایه و مصرف و نئولیبرالیسم به رباعی بازگرداند از این منظر است که او را بی ‌تعارف یک‌وجب جلوتر از خیامِِ عزیز پرسشگر نشابور می ‌نشانم. آه مکش ماه. بتاب ماه‌تر. بلند و بلندتر بتاب.

 

شاعری که تکرار هیچ ‌کس نیست

 

محمد اجاقی

خودش را این‌ گونه معرفی می‌کند: «من ایرج زبردست هستم، وجودی ده‌ حرفی؛ شاعری که در باغ کلمات، دوست دارد با عقلش در رودخانه جنون آبتنی کند؛ و چه تعریفی بهتر از این؟».

ساختار و فرم شناسی

از میان تمامی قالب ‌های شعر فارسی، رباعی را برگزیده است، قالبی که در عین کوتاهی، ظرفیت بیان عمیق ‌ترین مفاهیم فلسفی، عاشقانه و اجتماعی را دارد.

زبردست در رباعیاتش به خوبی، تعادل میان ایجاز و غنا را برقرار کرده است و در این سال ها، رباعی را از مفاهیم عمدتاً عرفانی و فلسفی خارج نموده و با عین وفاداری به قالب کلاسیک رباعی، نوآوری ‌های متعددی در این مسیر داشته است؛ از رباعیات تصویری گرفته تا رباعیات پلکانی، از رباعی نمایشی تا رباعیاتی که در نگارش، به شعر سپید می‌مانند.

 بی‌اغراق، او را باید  بنیانگذار اصلی موج نوین رباعی در دهه‌ ۷۰ شمسی  محسوب کرد.

آزادگی و تعهد در کنار هنر

تنها چیزی که از شعرش فراتر می‌ رود، شخصیت اوست. در تمام این سال‌ ها دیده‌ایم که ایرج زبردست، همان‌ قدر که با فروتنی و تواضع، کلاه احترام را برای صاحبان هنر و اندیشه از سر بر می ‌دارد، به همان اندازه و بیشتر، قامت آزادگی و پایداری ‌اش را در برابر صاحبان زر و زور افراشته نگه داشته است.

وسواس و کمال‌گرایی در سرودن رباعی

سرودن رباعی، به واسطه‌ کوتاه بودنش، شاید در ظاهر کاری ساده به نظر برسد اما ایرج زبردست با وسواسی مثال ‌زدنی، غالباً برای تکمیل یک رباعی، به اندازه یک قصیده تلاش می‌کند.

او فرم ‌های متعدد، مفاهیم گوناگون و مصرع ‌های مختلفی را می ‌نگارد تا در نهایت، اثری بدون نقص و در بهترین شکل به دست مخاطب برسد.

با این ‌حال، زبردست همچنان مانند گذشته، اشتیاقی سیری ‌ناپذیر به یادگیری و کشف دنیای معانی و کلمات دارد و در این مسیر، الفتی دیرینه با کتاب داشته است.

نگاهی به چند رباعی زبردست

در بررسی رباعیات وی، ما با چند ایرج زبردست متفاوت روبه‌رو هستیم.

 رباعیاتی که در ابتدای کار سروده و غالباً در کتاب «باران که بیاید همه عاشق هستند» گردآوری شده، بیشتر نمایانگر حس شاعرانگی سرشار از احساس همراه با ظرافت ‌ها و شگفتی ‌های زبانی است. مثلاً در این رباعی، به زیبایی و با بیانی متفاوت، شوق دیدار و انتظار را منتقل می‌ کند، دو چشمی که تحت هر شرایطی یکی وظیفه بیدار ماندن را بر عهده دارد، عنصری تصویری به شعر می بخشد و آن را از قالب کلیشه ای رایج خارج می کند:

امشب دلم از آمدنت سرشار است

فانوس به دست، کوچه ‌ی دیدار است

آن گونه تو را در انتظارم که اگر

این چشم بخوابد، آن یکی بیدار است

یا در این رباعی عاشقانه، در سه مصرع اول با تکرار کلمه خواب فضای ذهنی مخاطب را به وادی رویا می کشاند اما در مصرع پایانی آنچنان او را در خط مرزی خیال و واقعیت رها می کند که مدت ها در این حس تعلیق میان بیداری و خواب، شناور می‌ ماند:

در خواب چراغ تا سحر دستم بود

در خواب کلید هر چه در، دستم بود

زیباتر از این خواب، ندیدم خوابی

بیدار شدم، دست تو در دستم بود

رباعی بعد از نظر تصویر سازی، بیان حس و به کارگیری استعاره، یکی از درخشان ‌ترین نمونه ‌ها در شعر معاصر است. زبردست، آه خود را به رعد و برق و شکستن آسمان تشبیه کرده که استعاره‌ای استادانه از شدت اندوه و تأثیر آن بر جهان پیرامون است:

آهم که هزار شعله در بر دارد

صد سلسله کوه را ز جا بردارد

من رعدم و می‌ترسم اگر آه کشم

سرتاسر آسمان ترک بر دارد

در بخش‌ های دیگر آثار او، رباعیاتی را می ‌خوانیم که فضایی فلسفی و عرفانی دارند و برخی نیز به شطحیات نزدیک ‌اند، مانند این رباعی که ترکیبی از هر سه حالت است و زبردست با جسارتی کم نظیر داستان خلقت آدم پیامبر و نافرمانی ابلیس را با نگرشی دگرگونه و چالش برانگیز عنوان کرده است:

یک عرش، از این عرش فراتر سازم

یک عالم و یک آدم دیگر سازم

گر دست ازل، باز به دستم افتد

از باور ابلیس، پیمبر سازم

حس وطن‌ دوستی و میهن‌ پرستی نیز در  رباعی های او به ‌خوبی قابل درک است. از میان آن ‌ها، این رباعی که باز هم با داستان خلقت پیوند خورده، به واسطه معرفی ایران به عنوان خاستگاه آفرینش بشر و جایگاهی فراتر از سرزمینی جغرافیایی، لطفی دو چندان پیدا کرده است:

تا در گِلِ تقدیر دمید آن مرا

بی ‌واژه نوشت قصه ‌ی عالم را

ایران! وطنم! روز ازل، بی‌ تردید

از خاک تو می‌ ساخت خدا، آدم را

مسائل و مشکلات اجتماعی نیز همواره از دغدغه‌های زبردست بوده و به‌ وضوح در نثر و شعرش جلوه‌ گر شده است.