شعر جهان/ هالینا پوشویاتوسکا

هالینا پوشویاتوسکا، شاعر و نویسنده لهستانی، جزو نسل شاعرانی بود که به نام نسل «زمان معاصر» در لهستان شناخته می‌شوند

شعر جهان/ هالینا پوشویاتوسکا
هالینا پوشویاتوسکا، شاعر و نویسنده لهستانی

«هالینا پوشویاتوسکا» متولد ۹ مه ۱۹۳۵ در چستوهووا و درگذشت ۱۱ اکتبر ۱۹۶۷ در ورشو، شاعر و نویسنده لهستانی بود.

علیرضا نجمی - «خبرجنوب»/ هالینا پوشویاتوسکا با نام «هالینا میگا» متولد شد. در زمستان ۱۹۴۵ وقتی که جبهه جنگ دوم جهانی از شهر چستوهووا  می گذشت، هالینا دچار سرماخوردگی و آنژین شد که به دلیل شرایط جنگی و نبود دارو، این آنژین به قلب هالینا منتقل شد به طوری که از آن پس او دچار مشکلات شدید قلبی درمان ناپذیری شد به طوری که اکثر زندگی اش در بیمارستان و استراحتگاه می گذشت. در همین استراحتگاه هم بود که با عکاس جوانی به نام آدولف پوشویاتوسکی آشنا شد و در سال ۱۹۵۴ با او ازدواج کرد. آدولف زیباترین عکس ها را از هالینا گرفت و تابلوی نقاشی همسر شاعرش را نیز کشید اما با گذشت دو سال زندگی زناشویی، آدولف در اثر بیماری قلبی درگذشت و هالینای ۲۱ ساله بیوه شد. او از آن پس دیگر هرگز ازدواج نکرد. هالینا خود نیز مشکلات قلبی داشت و چندان امیدی به ادامه حیاتش وجود نداشت ولی امکانی فراهم شد تا او برای جراحی به آمریکا برود. عمل در سال ۱۹۵۸ با موفقیت صورت گرفت.

هالینا می خواست تا حدامکان از آینده به دستآورده خویش استفاده کند سعی کرد هر چه زودتر انگلیسی بیاموزد. او برای ادامه تحصیل در اسمیس کالج در نورتهامپتون ماساچوست پذیرفته شد و به مدت سه سال در آنجا درس خواند. پس از بازگشت به لهستان به قدیمی ترین دانشگاه این کشور دانشگاه یاگیه لونیان شهر کراکو رفت تا در مقطع دکترا فلسفه بخواند. او به عنوان دانشجوی دکترا تدریس هم می کرد. پس از پنج شش سال وضع قلبش دوباره عود کرد. هالینا برای عمل به ورشو رفت و چند روز بعد از دومین جراحی قلبی، در ۱۱ اکتبر سال ۱۹۶۷ درگذشت. او در همان بیمارستانی درگذشت که بعدها در سال ۱۹۹۶ کریستوف کیشلوفسکی نیز در آن درگذشت.

 هالینا نخستین شعر خود را در ۲۱ سالگی در مطبوعات به چاپ رساند. یک سال بعد، نخستین مجموعه شعرش را با نام «سرود بت پرستانه» منتشر کرد. این مجموعه با اقبال شاعران و منتقدان لهستانی روبه رو شد. این عضو انجمن نویسندگان و شاعران لهستان طی زندگانی اش دو دفتر شعر دیگر نیز منتشر کرد: مجموعه شعر «امروز» (۱۹۶۳) و «چامهای برای دستان» (۱۹۶۶) بهاضافه رمان کوتاه خودزندگی نامه ای «داستانی برای دوستی» (۱۹۶۷).

پس از درگذشت هالینا، اشعار چاپ نشده بسیاری از او پیدا شد، به اضافه قصه ای برای کودکان، نمایشنامه ها و نامه هایش. دو مجموعه شعر دیگر پس از مرگ زودرس شاعر منتشر شد: «خاطرهای دیگر» (۱۹۶۸) و «اشعار بازیافته» (۱۹۹۷). «اشعار بازیافته» شامل اشعار چاپ شده و چاپ نشده و قصههای کودکان و نمایشنامه ها و نامه های هالینا بود. در مجموع، هالینا طی زندگی ۳۲ساله خود بیش از ۵۰۰ شعر سروده است. در سال ۱۹۹۷ مجموعه آثار او در کراکو چاپ شد.

 هالینا جزو نسل شاعرانی بود که به نام نسل «زمان معاصر» در لهستان شناخته میشوند. هالینا شعر سپید می سرود و قالب شکنی می کرد؛ شعرش به شکل آزاد بود و وزن هجایی به کار نمی برد؛ از حروف بزرگ که طبق روش سنتی می بایست بر سر هر سطر بیاید پرهیز می کرد و حتی نقطه گذاری هم نمی کرد. اکثر اشعارش هیچ نام و عنوانی ندارد. هالینا شاعری بود که راجع به زنانگی خود می گفت؛ زنی بود شجاع که سعی بر این داشت تا درباره شور و آرزو و دلتنگی هایش بهعنوان یک زن صحبت کند.

موضوع اصلی شعر هالینا مرگ و عشق است. با وجود این که مرگ همچنان در آستانه زندگی اش در کمین بود، هالینا به افسردگی تن نمی داد و شوق زندگی و انرژی مثبت در درونش می جوشید. این برداشت عاشقانه از زندگی در شعرش انعکاس می یابد. علاقه او به تفکر فلسفی نیز در اشعارش مشهود است. چهل سال پس از درگذشت شاعر، در سال ۲۰۰۷ در خانه پدری اش به موزه هالینا پوشویاتوسکا شد. از آن زمان مسئولیت این موزه بر عهده برادر کوچک هالینا، زبیگنیو میگا است. در لهستان به نام هالینا پوشویاتوسکا چند مسابقه شعر و دکلمه شعر برای نوجوانان وجود دارد. غیر از موزهای به نام این بانوی شاعر لهستانی، در شهر زادگاهش نیمکتی وجود دارد بهنام «هالینا» که تندیسی از شاعر بر آن نشسته است با گربهای کنار پایش. از آثار وی می توان از سرود بت پرستانه، امروز، چامه ای برای دستان، خاطره دیگری، داستانی برای دوستی و ... نام برد.

دلم می خواست

من، شاخه عشق را جدا کردم

در زمین دفن کردم، آن را

نگاه کن

باغ من پر از شکوفه است

عشق را نمی توان از بین برد

حتی اگر در زمین دفنش کنی

دوباره رشد می کند

می خواستم عشق را

در قلبم دفن کنم

اما قلب من خانه ی عشق بود

عشق را در سرم دفن کردم

از من پرسیدند

چرا سرم شکوفه داده است؟

چرا چشمان درخشان من چون ستاره است؟

و چرا لب های من آفتابی تر است از

سپیده دم؟  دلم می خواست

می توانستم عشق را تکه تکه کنم

نرم و چسبنده بود

کش می آمد آنچنان  که به دست هایم پیچید

اینک دستانم به عشق بسته شده است

و آنها می پرسند من زندانی چه کسی هستم؟

 

 

برگ ها می ریزند

در دهانم رشتهای از آفتاب را نگه داشتهام

و مانند تارهای مو آن را به دندان می گیرم

گاه یک زنبور به سمت من

پرواز میکند

خز کوتاه پوشیده است

من با زنبور حرف میزنم

ستارههای پوشیده از موم، کم نور

باد گیسوان مرا شانه نمی کند

خورشید به لب هایم دست نمی زند

فقط زنبور خبری از نور را

برای‌‌ من به ارمغان میآورد

میگوید: ترکیبی از قرمز و طلایی

حاضر شده آماده است

زیر بال نرم و ملایم پاییز

من یک شاخه را تکان میدهم

به آرامی تبدیل به قهوهای تیره می شود

برگها می ریزند

ترکیبی از قرمز و طلایی

پراکنده در همه جا...

 

 

زندگی

فریاد میزنم

هرگاه که میخواهم زنده باشم

آنگاه که زندگی ترک می گویدم

به آن می چسبم

میگویم زندگی زود است رفتن

دست گرمش در دستم

لبم کنار گوشش

نجوا میکنم ای زندگی

 زندگی گویی معشوقی است که میرود

از گردنش میآویزم

فریاد میزنم ترکم کنی می میرم

 

 

ثروت من

محبوب من

از آن هنگام که برای اولین بار

دستم را

به دستان تو سپردم

حس کردی که چقدر دوستت دارم

آری ممکن است

این چنین

ثروت راستین خود را به عشق بخشید

و سپس همه چیز را ترک کرد

بدون نگاهی به پشت سر

و فقط

این چنین می توان

در سرمای کشنده این کره خاکی

زنده ماند