آبی محض
منصور پيروزان/
آبی می تواند رنگ دلفریب آسمان باشد در میانه روزی زمستانی که ابرهای فارغ از باران کوچ کردهاند.
آبی می تواند در چشمان تیزبین عقابی نشسته باشد در پهنه بیکران دریای آرام از موج،
آبی می تواند نیلوفری باشد پیچیده بر ساقه سرسبز شمشاد، یا اطلسی باشد رقص کنان در تقابل شمعدانیها و گرته های گل آهار باشد رهاشده در جویبار.
آبی میتواند نام دخترکی نوپا باشد نشسته در پشت بام روستا که عبور زن های کوزه به دوش را با ذوق می نگرد و با شنیدن صدای گام های ناموزون گوسفندان هلهله برپا می کند. اما تصویری که با هنرمندی طراحان انتشارات سیوند و با درایت جناب کاظمی برجلد این کتاب نشسته وصف ناشدنی و ستودنی است.
صفت يا پسوند «محض» که برنام آبی این مجموعه شعر خوش نشسته است در ادبیات فارسی سه جایگاه خاص دارد: نخست جایگاه (زمان) به محض رسیدن برایم نامه بنویس به محض ایستادن آواز خواند.
جایگاه دوم که بیشتر جایگاه محاوره ای دارد جنبه تمنا و التماس به خود می گیرد، محض خدا و اما جایگاه سوم که در اینجا به کار گرفته شده است یک واژه سه حرفی تک سیلابه است و معنای ویژگی خاص میدهد.
این واژه گرچه به رنگ آبی ویژگی خاص بخشیده و اگر در پشت هر کلام زیبای دیگری بنشیند به آن طراوت را میبخشد اما به خاطر اینکه سه حرف دارد و یک (سیلاب)، کمتر از بار هارمونی و آهنگ برخوردار است که گذاشتن این واژه در شعر استادی ویژه می طلبد که حضرت سعدی در گلستان چنین هنری را بروز داده است.
حکمت محض است اگر لطف جهان آفرین
خاص کند بنده ای مصلحت عام را
دولت جاوید یافت هر که نکونام زیست
کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را
اما زیبايی های این دفتر اشعار جناب سالاری زمانی بیشتر جلوه گر می شود که با توجه به زمان اندکی که در اختیارمان است صفحاتی را ورق می زنیم.
در صفحه ۱۴ و این رباعی:
تمام لحظه ها خاموش رفتند
صدا بودند از هر گوش رفتند
چو تصویر تو در آئینه افتاد
همه آئینه ها از هوش رفتند
این دوبیتی یک جامعه بی خیال را به تصویر می کشد که ناگهان با تحول دیدار دوست و ظهور عشق از خود بی خود
می شود. صفحه ۴۴ این دوبیتی را بارها خواندم چه قبل از چاپ کتاب چه اکنون:
به افکار محالم سینه می زد
فرشته زیر بالم سینه می زد
از آن روزی که من را آفریدند
یکی هر شب به حالم سینه می زد
این درد تکرارشدنی انسان است که هر بار می خوانم به یاد ترانه جاودانی «ساغرم شکست ای ساقی» مهندس همایون خرم و شعر زیبای معینی کرمانشاهی می افتم:
تا نام من رقم زده شد
یکباره مُهر غم زده شد
بر سرنوشت آدم
صفحه ۴۵
به رگ های شقایق ها جنون است
همیشه بخت آنها واژگون است
خدای دیگران گر رنگ آب است
خداوند شقایق رنگ خون است
بیشتر مردم شقایق ها را در صحرا با گلخانه ها به تماشا نشسته اند اما سرفرازترین شقایق، لاله واژگون است که برای پیدا کردن آن در بهاران می بایستی تا نزدیک قله های سربه فلک کشیده رفت و رفت تا سرفرازی این زیبای سربه زیر را پیدا کرد.
از رباعیات دلنواز این شاعر توانمند نیز چند رباعی انتخاب کرده ام که می خوانید.
صفحه ۶۸
یک عده فقط شعر سفر می گفتند
در آینه ذکر خیر و شر می گفتند
بیچاره درختان صنوبر هر روز
هنگام دعا ذکر تبر می گفتند
یک طنز دردآلود در این رباعی نهفته است. هم تابلوی سه بعدی و پرسپکتیو شده از درد و هم دعاهایی که از سر ناچاری به خصم می کنیم تا شاید خدا به نفرینش تفکیک نماید.
صفحه ۷۲
در کنج دلم بهانه ای جا نکند
هیچ آینه ای مرا تماشا نکند
باید بروی در بزنی بر در عشق
تا در نزنی کسی دری وانکند
صبح روز عرفات را به یادم می آورد با همه تبلور عرفانی «در» ی که نیست و اما تا زمان موعود اجازه ورود نیست طلوع خورشید را برای همه گذرنامه کرده است و مدت زمانی که اجازه نداری حتی خودت را در آینه ببینی.
صفحه ۸۲
هر بی خبری کمی خبر هم دارد
این قصه همیشه دردسر هم دارد
در جنگل شب شایعه ای پیچیده
تقویم جهان روز تبر هم دارد
سرتاپای این رباعی حرف است و حرف و نیاز به گشودن ندارد تنها دلم می خواهد فرصتی به دست بیاورم و داستان بلندی بنویسم از روز تبر.
صفحه ۸۴
دلخسته تر از تمام آدم ها بود
سرخی آثار در دلش پیدا بود
زیباتر از این نمی شود حرفی زد
نام دگرش گمان کنم بابا بود
به پاس تمام پدران سرزمینمان
قسمتی از شعر بلند (گم شدن قاصدک ها)
... کس به ما یاد نداد
که انار ته باغ
ترکی داشت
که تصویر کف دست پر از پینه بابایم بود

Admin 6 




