داستان کوتاه/ پوتین پیدا شده

داستان کوتاه/ پوتین پیدا شده

فضل اله همایونی/ سال 1347، یک صبح پاییزی با اتوبوس از شیراز به نی ‌ریز رفتم. این اولین سفر کاری من بود. حدود ساعت یک بعدازظهر بود که در میدان اصلی شهر نی‌ریز بودم، در سمت شمال‌شرقی میدان مرکزی نی ریز آن زمان، اتاقکی بود که در آن چای دم می‌کردند، چلوخورشی می‌پختند، قلیان چاق می کردند که برای مسافران و غریبه‌ها بود. مقابل اتاقک، چند صندلی و میز چوبی قدیمی و چند چهارپایه برای نشستن مهمان‌ها قرار داشت. روی صندلی نشسته بودم و میز تمیزی روبه‌رویم قرار داشت. در حال بررسی اوضاع برای مأموریتی بودم که از طرف یک شرکت تولید روغن در شیراز به من سپرده شده بود.

مقصد من رودخور چشمه عاشق در قطرویه بود؛ جایی که تعدادی از عشایر طایفه سهامی و میراحمدی اسکان داده شده بودند و برای تولید و کاشت پنبه از شرکت وام گرفته بودند و من مأمور خرید و تسویه‌حساب با آنها بودم. اتوبوسی هم که مرا از شیراز به نی‌ریز آورده بود، همان‌جا در میدان ایستاده بود. به دنبال وسیله‌ای برای رسیدن به رودخور چشمه عاشق بودم. از صاحب رستوران پرسشی کردم و اطراف را نگاه می‌کردم.

مردی چاق با صورتی گرد و سرخ در میزم مجاورم نشسته بود و منتظر غذایش بود که او با تردید نزد من آمد و گفت: قصد سفر داری، به کجا؟ گفتم: بله، دنبال جیپ یا وسیله مطمئن دربستی هستم که مرا به رودخور چشمه عاشق برساند. او که راننده کامیون بود و قصد داشت از نی ‌ریز به سیرجان برود، گفت: خدا کریم است. اگر کاری از دستم بربیاید کوتاهی نمی ‌کنم.

صاحب رستوران مردی حدود ۶۰ ساله، کوتاه‌ قد با چهره ‌ای سبزه و ریشی کوتاه که پارچه سفیدی بر روی پیراهن قهوه‌ای ‌اش انداخته بود و بندهایی بر کمر بسته بود به سرعت کار می کرد و پذیرایی همه را زیر نظر داشت در پاسخ به پرسش من برای رفتن به مقصد مورد نظر گفت: در این ساعت اتومبیل یا جیپ دربستی پیدا نمی ‌شود، بهتر است با کامیون های عبوری بروی قطرویه شاید از آنجا وسیله دیگری برای ادامه مسیر پیدا شود.

مردد بودم که چه کنم. راننده کامیون پس از صرف غذایش دوباره نزد من آمد و گفت: می‌توانی یک ساعتی پیاده روی کنی تا به رودخور برسی؟ گفتم: منظورتان چیست؟ جواب داد: من بار به سیرجان دارم، می‌توانم تو را در کفه قطرویه پیاده کنم و رودخور را نشانت بدهم. دو سه کیلومتر پیاده‌روی میکنی تا به رودخور برسی و ادامه داد: الان ساعت حدود دو بعدازظهر است، حرکت می‌کنیم و حدود چهار به خواست خدا در کفه قطرویه تو را پیاده می‌کنم. این ‌طوری کرایه چندانی هم نمی‌دهی و خیالت راحت باشد که به مقصد هم می‌رسی. با کمی تردید پذیرفتم.

 ناگفته نماند در کیفم علاوه بر چند برگ کاغذ و یادداشت‌ های لازم، وسایل شخصی و مبلغ ۱۰۰ هزار تومان پول نقد بسته ‌بندی‌ شده همراهم بود برای تسویه ‌حساب با پنبه‌کاران و حتی خرید پنبه از سایر زارعین که با این مبلغ در آن زمان می‌شد خانه‌ای مسکونی ۲۰۰ متری در شیراز خرید. به هر حال، سوار کامیون شدم. پس از گذر از گردنه قطرویه و روستای قطرویه، حدود ساعت چهار و نیم به میانه کفه قطرویه یا بهتر است بگویم کویر قطرویه رسیدیم.

 راننده کامیون به سمت جنوب اشاره کرد و گفت: آن دامنه کوه را می‌بینی؟ گفتم: بله، به خوبی. گفت: دو سه کیلومتر راه بروی، همان‌ جا رودخور چشمه عاشق است و توقف کرد. پیاده شدم، تشکر و تسویه ‌حساب نمودم و به سمت جنوب حرکت کردم. هوا خوب و مطلوب بود، خورشید نیمه بیشتر آسمان را پشت سر گذاشته بود، فصل هم مناسب بود و پیاده‌ روی هم برایم آسان و لذت بخش. یکی دو ساعت راه رفتم که بند کیفم هم متاسفانه پاره شد، ناچار بودم کیفم را مدتی روی دوش چپ و راست جابجا کنم و به مسیر ادامه راهم بود کم‌کم هوا تاریک شد. از دور چراغ ‌هایی روشن شد که نشان‌ دهنده آبادی بود. چراغی را که نور بیشتری داشت هدف گرفتم اما پس از مدتی آن چراغ هم محو شد و به سمت چراغ دیگری حرکت کردم.

 بی‌خیال زمان، همچنان راه می‌رفتم و هر جا چراغ پر نوری بود هدف می گرفتم. گاهی جانورانی می‌دیدم که کاری به هم نداشتیم، حرکت گورخرها در تاریکی شب جلب توجه می‌کرد. ترسی نداشتم و به حرکت ادامه دادم. ساعت از دو بامداد گذشته بود که به پشت سر نگاه کردم همان مسیری که گذر کرده بودم ناگهان محوطه‌ ای کاملاً چراغانی با نور بسیار دیدم. تعجب کردم و با خود گفتم: «شاید زیادی راه آمده‌ام.» به سوی چراغ‌ها برگشتم اما ناگهان تمام چراغها با هم خاموش شدند. با خود گفتم: نکند اینجا دنیای دیگر است، من الان از اینجا گذشتم هیچ چراغی نبود. حیران و سرگردان، دوباره به راه اول بازگشت نموده ادامه راه دادم. چراغ‌های آن سمت هم کم‌نورتر بودند. تا چشم کار می‌کرد سیاهی بود و سکوت. عجیب اینکه نه خسته شدم، نه گرسنه و نه ترسی داشتم فقط می‌رفتم. شاید نزدیک ۱۲ ساعت راهپیمایی کرده بودم، بی‌آنکه به مقصدی برسم. همچنان ادامه راه دادم، چون چاره‌ای نداشتم، به سحر روز بعد نزدیک شده بودم که خود را در میانه علفزارها و خارها احساس کردم که چراغی کم‌ نور دیدم. به سمت آن چراغ رفتم و نزدیکتر که شدم ناگهان چند سگ پارس کردند و به طرفم آمدند.

 در همان لحظه مردی با زبان محلی عربی فریاد زد: که هستی؟ از دور جواب دادم: مسافرم. گفت: چه کار داری؟ جواب دادم: ماشینم خراب شده. با لهجه محلی فریاد دیگری زد و سگ‌ ها ساکت شدند. کم کم به سوی هم نزدیک می شدیم که گفت: نکند از افراد گروهی هستی که شب ‌ها با موتور در کویر چراغانی می‌کنند برای گورخرها؟ گفتم: نه. گفت: شاید ژاندارمی هستی که در کفه گم شده و فقط پوتین‌هایش پیدا شده؟