شعر جهان/ ماسیمو بونتمپلی

شعر جهان/ ماسیمو بونتمپلی

علیرضا نجمی - «خبرجنوب»/ «ماسیمو بونتمپلی» متولد ۱۲ مه ۱۸۷۸ و درگذشت ۲۱ ژوئیه ۱۹۶۰، نویسنده، شاعر، روزنامه ‌نگار، آهنگساز و رمان‌ نویس اهل ایتالیا بود.

ماسیمو بونتمپلی روز دوازدهم ماه مه سال 1878 در شهر کومو (لکّو) ایتالیا دیده به جهان گشود. در طول مدت زندگی خود دست به کارهای مختلفی زد از آموزگاری، روزنامه‌نگاری گرفته تا داستان‌نویسی، نمایشنامه‌نویسی، نوازندگی و... اولین آثار او در سال 1904 به‌رشته تحریر در آمدند. در ادبیات داستانی و غیر داستانی، او نمونه قرن بیستم است. به اعتقاد او نویسنده هرگز نباید کوچک‌ترین تصور و تخیل خود را سانسور کند. مقوله دنیای فرا زمینی در یکی از داستان‌های او به وضوح قابل رؤیت است از جمله داستانی تحت عنوان «شطرنج دربرابر آینه». آثار بونتمپلی بخش گسترده‌ ای از ادبیات قرن بیست را اشغال کرده و اکثر کارهای او به زبان‌های مختلف اروپایی نیز ترجمه شده‌اند.

ماسیمو بونتمپلی از جمله نویسندگانی بود که در گسترش و پیشرفت سبک ادبی موسوم به رئالیسم جادویی تأثیرگذار بود. در سال ۱۹۲۶ به همراه کورتسیو مالاپارته، مجله «۹۰۰» را بنیان گذاشت که جیمز جویس، ماکس ژاکوب و راینر ماریا ریلکه از اعضای تحریریه‌ اش بودند و ویرجینیا وولف و بلز ساندرار با آن همکاری می‌ کردند. زندگی سیاسی نا موفقش تا حدی بر فعالیت ادبی او سایه انداخت.

با این وجود در دهه آخر عمرش توانست جایزه استرگا، معتبرترین جایزه ادبی ایتالیا را به دست آورد. ماسیمو بونتمپلی متأثر از آثار کلاسیک روم باستان بود و به نهضت ادبی فتوریسم پیوست و از هنر خود با عنوان «رئالیسم جادویی» یاد می‌کرد. چند رمان، دفتر شعر، نمایشنامه و آثار گوناگون دیگر نوشت و در مقام روزنامه‌ نگار و مقاله ‌نویس نشریات ادبی بسیار فعال بود. بونتمپلی مجله نقد ادبی ۹۰۰ را در ۱۹۲۶ دایر کرد و درآن در واکنش بر ضد هنر متکلف دانشگاهی و احساساتی ‌گری آشکار در آثار اواخر قرن ۱۹، از ادبیات جدید مردمی با شور و حرارت به دفاع پرداخت. کتاب او با عنوان بانوی خواب‌ های من (۱۹۲۵) گرچه مجموعه‌ای از چند داستان کوتاه درباره ماجراهای تخیلی در جهان فرامدرن است، آن‌ها را با واقع‌گرایی بسیار در جزئیات نقل می‌کند. ازجمله رمان‌های اوست می توان از  زندگی سخت (۱۹۲۰)، مردم وقت‌ شناس (۱۹۳۷) و انقلاب خورشید (۱۹۴۰) نام برد و بعضی از نمایشنامه‌ های بونتمپلی عبارت‌اند از نگهبان ماه (۱۹۱۶)، سیندرلا (۱۹۴۲) و عاشق وفادار (۱۹۵۳). این شاعر، رمان‌نویس، منتقد و نمایش‌نامه‌نویس ایتالیایی در گسترش و پیشبرد سبک ادبی رئالیسم جادویی در ایتالیا سهمی به سزا داشته است، بیست و سه کتاب از این نویسنده و شاعر به جایی  مانده.

رمان «آدمها در گذر زمان» به فارسی ترجمه شده و رمان «شطرنج در برابر آینه» که در 1922 نوشت و یازده سال بعد با نام Chess Set in the Mirror منتشر شد. ماجرای کتاب شطرنج در برابر آینه، اثر ماسیمو بونتمپلی، مربوط می‌شود به یک روز قبل از جنگ اروپایی، پسربچه‌ای تک و تنها در اتاقی محبوس شده که این اتاق حاوی میز و تخته‌ی شطرنجی برروی آن است. صفحه‌ی شطرنج بر روی آینه انعکاس می‌یابد و به‌ناگاه مهره‌ی سفید شاه منعکس‌شده در آینه و نه مهره‌ی واقعی بنای حرف زدن با پسرک می‌گذارد و سفر رؤیایی آغاز می‌شود. ماسیمو بونتمپلی هرگز موفق نشده، شطرنج یاد بگیرد.

اغلب از شطرنج‌بازان علاقمند و حرفه‌ای شنیده که این امر کمبودی بزرگ است. به زعم آن‌ها کسی که شطرنج بلد نیست، منطق و تفکر ندارد؛ کسی که منطق و تفکر ندارد، نمی‌تواند، از پسِ مشکلات زندگی‌اش برآید؛ کسی که از پس خودش برنیاید، آدم به درد نخوری است و محکوم به بدبختی و غیره و غیره. اما یکی از شطرنج‌بازان حرفه‌ای و علاقه‌مند که اتفاقاً خیلی هم ماسیمو بونتمپلی را دوست دارد، نمی‌تواند رضایت بدهد که او شطرنج بلد نباشد و در تلاش است که شطرنج را به او بیاموزد و از آن جایی که ماسیمو این بازی را یاد نمی‌گیرد، دل این شطرنج‌باز حرفه‌ای می‌گیرد و غصه‌دار می‌شود و می‌گوید: «هیچ وقت نتوانستم، بفهمم، تو که این قدر انسان عمیق و متفکر و منطقی و باهوشی هستی، از پس خودت هم برمی‌آیی، و به درد نخور هم نیستی، چرا شطرنج یاد نمی‌گیری، انگار مهره‌های شطرنج دارند بهت پیشنهاد می‌دهند!» ماسیمو هم جوابش را نمی‌دهد، اما می‌داند، بدون این‌که خودش متوجه شده باشد، کاملاً درست گفته: مهره‌های شطرنج به او پیشنهاد می‌دهند. ماسیمو می‌گوید: یک بار، فقط و فقط یک بار، در کل زندگی‌ام ملاقاتی طولانی و پیچیده با مهره‌های شطرنج داشتم، آن هم بدون این‌که بازی کنم. اما شاهد بازی‌شان بودم. زمانی که هشت سال داشتم. این عین واقعیت است که به خاطر نمی‌آورم، چرا به آن زندان محکوم شده بودم. زندانی که بیش‌تر از یک یا دو ساعت طول نکشید. ماسیمو بونتمپلی سرانجام در سال 1960 از دنیا رفت.

 

در برابر آینه

 

در روزی

درخشان از تابش خورشید

لبریز از رویا و آرزو

مملو از نسیمکی که از پنجره می آمد،

مست رایحه گلهای باغ

در فضایی آرام

احساس خوشبختی می کردم

خوشبخت بخاطر افسون طبیعت.

پر می گشایم

در برابر آینه،

گیسوانم را می آرایم

و چهره ام را.

به آرامی آواز می خوانم

خورشید آتشگون

اندک اندک غروب می کند

شب به پایان می رسد.

سکوت فاصله ها را شکسته بود

در مقابل آینه خودی تازه یافتم

اما افسوس،

آواز من فضا را نمی شکافت

روحم ناگهان غمگین شده بود

حتی بلبل نیز

از آواز دست کشیده بود.