شعر جهان/ مارگوت بیکل

شعر جهان/ مارگوت بیکل

علیرضا نجمی - «خبرجنوب»/ «مارگوت بیکل» متولد سال ۱۹۵۸، یک شاعر و بانوی عارف آلمانی است. بیکل در کشورمان با صدای زنده یاد احمدشاملو به همگان معرفی شد، ترکیبی از دو شاعر که مورد استقبال خوبی هم واقع شد. اشعار مارگوت بیکل را زنده یاد و مانا نام، شاملو ترجمه و دکلمه کرد.

 از بیوگرافی وی در کودکی و نوجوانی و جوانی چیزی به دست نیامد. هم منابع ما در این زمینه کم است و هم این که گویا شاعر مورد اشاره ما خانم مارگوت بیکل رحل اقامت به حوزه ای غیر از شعر کشیده است. هرچند بیکل در میان ادب دوستان و جامعه ادبی آلمان شناخته شده نیست اما در کشورش به عنوان یک شاعر و بانوی عارف شناخته می‌شود.

بیکل در زمینه الهیات و گفت و گو درمانی نیز دارای تخصص است.  اشعار مارگوت بیکل همچنین توسط محمد زرین ‌بال و ندا زندیه نیز به فارسی ترجمه شده ‌است. مارگوت بیکل در حال حاضر در منطقه آلگوی در جنوب آلمان در زمینه یک روش درمانی که شامل ارتباط بیماران با حیوانات و محیط زیست است، فعالیت می‌کند. از آثار منتشر شده وی در ایران می توان به «سکوت سرشار از ناگفته ‌هاست» توسط احمد شاملو و محمد زرین‌ بال و «چیدن سپیده دم» توسط احمد شاملو و محمد زرین ‌بال در سال ۱۳۶۵ و «عاشقانه ‌هایی که من دوست می ‌دارم» ترجمه ندا زندیه در سال ۱۳۸۲ و «فرشته‌ای در کنار توست» ترجمه ندا زندیه، همچنین چند شعر از او در کتاب «همچون کوچه‌ ای بی‌انتها» با گردآوری و ترجمه احمد شاملو در سال ۱۳۵۲ چاپ شده‌ است.

 

***

دلتنگی‌های آدمی را باد ترانه‌ای می‌خواند

رؤیاهایش را آسمان پرستاره نادیده می‌گیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می‌ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق‌های نهان و شگفتی‌های برزبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته‌است

حقیقت تو و من

برای تو و خویش

چشمانی آرزو می‌کنم

که چراغها و نشانه‌ها را در ظلمات‌مان ببیند.

گوشی

که صداها و شناسه‌ها را در بیهوشی‌مان بشنود.

برای تو و خویش

روحی

که این‌همه را در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی

که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد

و بگذارد از آن‌چیزها که در بندمان کشیده‌است سخن بگوییم.

گاه آنچه که ما را به حقیقت می‌رساند

خود از آن عاریست!

زیرا تنها حقیقت است که رهایی می‌بخشد.

از جنگ بی شکوه احساسی اندک دارم

اما آنچه به تمامی در میابم

عشقی ست که آرزوی همگان است

از کشمکش‌های دائمی احساسی اندک دارم

اما آنچه به تمامی در می‌یابم، آرزوی باهم بودن است

از جنگ برای آن که فقط جانی به در برم

احساسی اندک دارم

اما آنچه به تمامی دریافته‌ام

چیزی ست که در این بازی نهفته

 

***

از پس شبی دراز

سپیده دمان

از پس شبی دراز

در جان خویش

آواز خروسی می ‌شنوم

از دور دست

و با سومین بانگش

درمی‌یابم

که رسوا شده‌ام

 

***

عشق ما نیازمند رهایی است

پنجه در افکنده‌ایم

با دست هامان

به جای رها شدن

سنگین سنگین بر دوش می‌کشیم

بار دیگران را

به جای همراهی کردنشان

عشق ما

نیازمند رهایی است

نه تصاحب

در راه خویش

ایثار باید

نه انجام وظیفه

 

***

برای تو و خويش

چشمانی آرزو می کنم

که چراغ ها و نشانه ها را

در ظلمات مان

ببيند

گوشی

که صداها و شناسه ها را

در بيهوشی مان بشنود

برای تو و خويش، روحی

که اين همه را

در خود گيرد و بپذيرد

و زبانی

که در صداقت خود

ما را از خاموشی خويش

بيرون کشد

و بگذارد

از آن چيزها که

در بندمان کشيده است

سخن بگوئيم

 

***

به سویم بیا

به سویم بیا

چرا که من می میرم

می خواهم احساس کنم

که نیازمندم هستی

درست مانند هوا مرا تنفس می کنی

من به تو در زندگی ام نیاز دارم

از من دور نشو

دور نشو

دور نشو، نه

هیچکس نمی‌خواهد تنها باشد

هیچکس نمی خواهد گریه کند

بسیار بد است که به روحت صدمه می‌زند

زمان گرانبهاست

و به دور دستها می‌لغزد

و در همه‌ی لحظات عمرم در انتظار تو بوده‌ام

هیچکس نمی‌خواهد تنها باشد

پس چرا

چرا اجازه نمی‌دهی عاشقت باشم

می‌توانی صدایم را بشنوی

آوازم را می‌شنوی

این آوازی عاشقانه است

پس قلب تو می‌تواند مرا بیابد

و ناگهان تو

تو هستی که از پلکان

به سویم پرواز می‌کنی

پیش از آنکه من دیوانگی آغاز کنم

به سویم بیا

به سویم بیا

چرا که من می‌میرم

می‌خواهم احساس کنم که نیازمندم هستی

درست مانند هوا مرا تنفس می‌کنی

من به تو در زندگی‌ام نیاز دارم

از من دور نشو

دور نشو

دور نشو ، نه

هیچکس نمی‌خواهد تنها باشد

هیچکس نمی‌خواهد گریه کند

 

***

اندیشه مکن که شانه هایت ، سنگین شود

اندیشه مکن که از کشیدن بار دیگران ناتوانی

در شگفت می مانی از نیروی خویش

در شگفت می مانی

که به رغم ضعف خویش

چه مایه توانایی