درنگی بر مجموعه شعر «در اعماق خيال» سروده وحيدرضا روانبخش
امیر همایون یزدانپور/ وحيدرضا روانبخش شاعر لحظه هاي عاشقانه است و به قول خودش، ريشه در همين تنهايي خيال و گوشه هاي منزوي انديشه خويش يافته است.
دلخوشم من به درازاي خيابان و به اعماق خيال
كه از اين هردو مرا دغدغه پايان نيست
يادم مي آيد روزي در يادداشتهايي كه بر دفترهاي شعر ياران مي نوشتم بر اين نكته تاكيد ورزيدم كه در هر گوشه و در هر كوچه اين شهر، شاعري زندگي مي كند كه ما كمتر او را مي شناسيم. وحيدرضا روانبخش هم يكي از آن هاست كه در خلوت خود به زيبايي مي سرايد و خوش نغمه خواني ميكند. اين مجموعه را (موسسه آموزشي تأليفي ارشدان) از چاپ بيرون آورده و نزديك به دويست غزل او را دربر مي گيرد. سراينده كتاب در پشت جلد مطلب زيبايي دارد كه از اين قرار است: «بي ترديد زيباترين زبان، زبان عشق است كه در غزل هاي عاشقانه تجلي مي يابد و صورت مي پذيرد. غزل محتوي همه ادراكات و احساس دروني عاشق است كه لاجرم در واژه هاي ريتميك و آهنگين در قالب غزل راهي به برون مي يابد تا عمق احساس را به قلب معشوق بنشاند و جان عاشق را از سنگيني بيان احساسات عميق قلبي برهاند تا هردو از حس ابراز ارضا شوند. عشق شايد گاهي تجلي يك نياز دروني باشد حتي وقتي مابه ازاي آن صورت حقيقي نداشته باشد و خيالي باشد اما خود عشق واقعي است و قلب حضور آن را در خويش بيش از هر چيز ديگر مي يابد و بدان اقرار و اعتراف مي كند. در اعماق خيال همين ابراز صادقانه حقيقتي است كه گاه تجلي خود را در عالم واقع و گاه حس ناخودآگاهي است كه در صورتي مجازي متجلي گرديده است و شايد به نوعي و به قسمي بيان احوالات همه كساني باشد كه با من در اين احساس عجيب همداستاني نموده يا خواهند كرد».
تغییر حال
شاید امسال دگر نوبت حالم باشد
بتوانم بپرم فرصت بالم باشد
ز خزیدن شده ام خسته خدایا مپسند
که چنین کوچکی ام وزر و وبالم باشد
سالها رنگ وصال تو تمنایم بود
شاید امسال دگر آخر سالم باشد
شاید این حالت خوابم که چنان بیداری است
نکند معنی و تعبیر ز فالم باشد
شاید این کهنگی ریشه ما پیغامی است
که دگر نوبت انشای نهالم باشد
چه شود کشته ی صد ساله ی ما بر بدهد
وقت شیرین شدن میوه ی کالم باشد
کاش شیرین بشود طعم غزل های گسم
موجب هلهله و قال و مقالم باشد
کاش مستی بتواند که مرا شاد کند
باشد این شرب دل انگیز حلالم باشد.
من ملولم ز نشستن و تماشا کردن
زیستن بی پر و بی بال ملالم باشد
آب این رکنی شیراز بجوشد از بهار
بیشتر آنچه ز پیش است زلالم باشد
دولت صحبت شیرین سخنان می ارزد
که همه عمر همین نکته مجالم باشد.
به پای عشق
حیف از همه عمری که به پای تو نمودم
کاش این همه بر عشق تو وابسته نبودم
روز از پی عشق تو به آوارگی ام رفت
شب ها ز خیالت به سحرگاه غنودم
آرام نبودم چو ز تو بیخبری بود
وقتی که خبر داشتمت بی تو نسودم
آنقدر غزل گفتم و با خون بنوشتم
هرگز غزلی بی غم عشقت نسرودم
من بذر محبت به دلت کاشته بودم
افسوس کز این مزرعه چیزی ندرودم
هرچند وفا از تو ندیدم همه ی عمر
هرگز به خیالم گذر از تو ننمودم
دزدیدی و بردی دل ما را به خیالت
من هم ز تو هر رنج و غمی بود ربودم
من آینه پنداشته بودم دل خود را
عشق آمد و هر چیز به دل بود زدودم
اهل شیرازم
اهل شیرازم و دستم به نوشتن باز است
این چه سری است خدا داده به ما، یک راز است.
قصه آغاز کنم بعد کمی حمد خدای
که خدا با قلم و شیوه ی ما انباز است
قصه شیرین شود از صحبت اول با یار
که خدا در همه احوال به ما دمساز است
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
همه ی کون و مکان جمله بههم همساز است
در شعر و ادب ار بسته به روی دگران
باب ها هست به شیراز و سراسر باز است
آنچه در گوش شما بیشتر از صوتی نیست
در دل و جان چو من نغمه گری چون ساز است
شعر فروشی
شعر آورده ام و پیش فروشم به شما
هنر شاعر درویش فروشم به شما
حال و اوضاع جهان نیست به کام من و تو
شعری از وضعیت خویش فروشم به شما
روحمان مرده از این رونق بی بازاری
پاره های جگر خویش فروشم به شما
گوهرم گر که نیرزید به توزین شما
جمله با معدن کانیش فروشم به شما
آب این چشمه زلال است رفیقان مددی
آب با چشمه ی جاریش فروشم به شما
کم فروشان که شکستند ترازو و عیار
خود بسنجید که من بیش فروشم به شما
چهره از وسوسه رنگ و ریا و پاک کنید
نکند روغن و پالیش فروشم به شما
بهانه ی دل
رفتی و دلم بهانه ات می گیرد
مژگان ترم نشانه ات می گیرد
از رهگذری ز کوی تو پرسیدم
دلخسته نشان ز خانه ات می گیرد
در هق هق نیمه های شب با شبنم
سر حال و هوای شانه ات می گیرد
دور حرمت کبوترم می گردد
در دام سراغ دانه ات می گیرد
دستم که نمی رسد بر آن بازویت
در خاک ره خزانه ات می گیرد
از دور بخوان مرا به سویت یکدم
جان رونق از این ترانه ات می گیرد
خورشید شبی طلوع کن با مهتاب
چون جلوه شب از شبانه ات میگیرد
دریای دلت كرانه ای آیا هست؟
امید دل از کرانه ات می گیرد
Admin 6 




