داستان کوتاه - دایی حسن

داستان کوتاه - دایی حسن

محمدامین فصحتی - «خبرجنوب»/ سن و سالش به ما که شش نفرمون چهل سال به بالا داشتیم نمی خورد، پونزده شونزده سالی از ما بزرگ‌تر بود هرچند که سفیدی موهاش او رو شصت و دو سه ساله نشون می داد. بهانه بودنش، مراقبت از خواهرزاده اش- حمید، یکی از ما شش نفر- بود.

به دستور مادر حمید، دایی حسن که از یه اداره بازنشسته بود و به حد کافی وقت داشت، موظف بود هرجا که حمید میره مثل سایه دنبالش باشه و چقدر که رفیق ما از این قضیه دلخور بود، ولی به احترام مادر پیرش چیزی نمی گفت و هر جوری بود دایی‌اش رو تحمل می کرد، البته دم به ساعت حمید غر می زد که: آخه بابا من چهل و سه سالمه، بچه که نیستم!

دایی حسن هم یه جورایی فهمیده بود که در جمع ما به قول معروف لایتچسب به شمار میره، به همین خاطر سعی می کرد همیشه با شوخی ها و خوشمزگي هاش خودش رو خودمونی و صمیمی نشون بده، حالا بگذریم که روحیه شوخ طبعش بعضی وقتا به افراط کشیده می شد و بعضیا می گفتن با کسی شوخی ندارن، شاکی بشن و کار به جاهای باریک کشیده بشه. اون وقت بود که ما شش نفر هر کدوم به نوبه خود باید واسطه گری می کردیم تا طرف کوتاه بیاد مخصوصا چند مورد که دایی حسن متهم شده بود که توهین کرده و کار باید به دادگاه کشیده بشه.

حالا از خاطرات زیادی که مربوط به دایی حسن میشه به عنوان مشت نمونه خروار یکی رو براتون تعریف می کنم:

یه بار دایی حسن بهمون اطلاع میده قراره یه نمایشگاه فرش دستباف در تهران برگزار بشه، سه نفرمون موافق سفر به تهران بودیم و سه نفر دیگه یا حال و حوصله ش رو نداشتن یا زن و بچه رو بهانه کردن. خلاصه سه نفر مخالف هم به اصرار دایی حسن راضی شدن که همراه ما بیان.

خاطرات جالب توی راه بماند تا برسیم به خاطره جالب دایی حسن از نمایشگاه فرش تهران.

روز موعود، در هتل اقامتمون دیدیم که دایی با زدن یه کراوات قرمز رنگ و کت و شلوار گرون کرمی و یه جفت کفش چند میلیوني، حسابی شیک کرده. من به شوخی دایی رو خطاب قرار دادم و گفتم: «دایی ظاهرا در نمایشگاه، زیبارویی رو زیر سر داری و یه جورایی می خوای ازش خواستگاری کنی».

دایی گفت: «نه وحیدجان! من با عالم مجردی بیشتر حال می کنم».

خلاصه برام توضیح داد که می خواد یه نمایش خفن اجرا کنه.

در روز مقرر به محل برگزاری نمایشگاه رفتیم، از چند غرفه دیدن کردیم و جالب این‌جاست که دایی ساکت بود و مثل اینکه داشت برای اون کاري که زیر سر داشت تمرکز می کرد.

همین طور که داشتیم از غرفه های مختلف بازدید می کردیم، دیدیم که یکی از مسئولان ذی‌ربط با چند نفر همراه از یک غرفه فرش در حال بازدید بودند و مسئول غرفه هم یک خانم زیبای جوان بود که داشت برای آقایان توضیحاتی رو ارائه می داد. رضا یکی از افراد جمع ما گفت: «می شناسمش، طرف یکی از مسئولان میراث فرهنگیه». در مجاورت اون غرفه، يه کافی شاپ هم دائر بود که آدم با بوی قهوه اش مست می شد و اون طرف تر، یه غرفه عرضه سیب زمینی سرخ شده هم دیده می شد. یادمه محسن یکی از رفقای ما گفت: «معلوم نیست نمایشگاه فرشه یا مواد غذایی؟!» خلاصه ما دورادور نظاره گر بودیم که یه دفعه دایی حسن رفت به طرف اون مقام مسئول و با گریه اي ساختگی و صدایی که لرزش داشت در حالی که دست هاش رو سمت صورتش حمایل کرده بود، خطاب به او گفت: «آقا فرش ایران... فرش ایران... فرش ایران محرومه... فرش ایران مظلومه...».

و در ادامه با صدای بلند گریه کرد (البته ادای گریه کردن را درآورد).

همه اون آقایون و همین طور خانم مسئول غرفه، دستپاچه شدن و دایی حسن وانمود کرد که سرش گیج میره و سکندری می خوره.

خانم مسئول، هاج و واج دایی رو دعوت کرد تا روی یک مبل راحت و لوکس که در غرفه بود بنشینه. آقایان مسئول که دیدند اوضاع این جوریه با آرزوی سلامتی برای دایی، از غرفه رفتن بیرون.

خانم مسئول غرفه که هنوز مات و مبهوت مونده بود و اضطراب از سر و روش می بارید از دایی پرسید: «پدرجان چه‌كار می تونم براتون بکنم؟»

دایی گفت: «دخترم! اَي زحمتی بَرَت نیس، یه فنجون قهوه از اي غُرفو بَرَم بيگیر

خانم مسئول گفت: «چشم پدرجان، همین الان» و سراسیمه دوید به طرف کافی شاپ. ما اولش باورمون شد که دایی واقعا حالش به هم خورده و با نگرانی اومدیم به طرفش ولی خیلی زود به نقشه اش پی بردیم.

خواهرزاده دایی- حمید- حسابی عصبانی شده بود ولی ما می خندیدیم.

حمید گفت: «بیاین از دور و برش بریم کنار، وگرنه الان به دختره میگه برای همراهام هم قهوه سفارش بده

به حرف حميد گوش دادیم و دورتر ایستادیم و هرچی دایی بهمون اشاره کرد که بیاين جلو، گوش نکردیم.

بعد از چند دقیقه دختره با یه فنجون بزرگ قهوه به طرف دایی اومد.

دايي ازش پرسید: «دُخترُم! اي قَهوُو تلخه یا شیرین؟»

دختره که از خودش وا رفته بود، گفت: «تلخه پدرجان، شیرین می خواستین؟»

دایی گفت: «ازینُوی نداره... عیبی نداره... یه شیرینی بهم بدی کارُم راه ميوفته

دختر از روی میز غرفه دیس شیرینی تر رو گرفت جلوی دایی و دایی دوتا شیرینی برداشت و در یک چشم به‌هم زدن دو تا شیرینی و قهوه رو بلعید.

ما هم کماکان دورادور نظاره گر بودیم در حالی که حمید حرص می خورد و ما پنج نفر می خندیدیم و دایی هم از دور بهمون چشمک می زد و می خندید.

همین طور که دایی خودش رو به بی حالی زده بود، نگاهش رفت به سمت غرفه سیب زمینی سرخ کرده و ما شستمون خبردار شد که الانه که دایی یه شر دیگه راه بندازه.

دختر بعد از فارغ شدن از صحبت با یه دیدارکننده غرفه، به طرف دایی اومد و ازش پرسید: «پدرجان! حالتون بهتره؟»

دایی گفت: «دخترم، انگار ضعف کردم! اَی بَرَت مقدوره از اي غُرفو یه ذره‌ سیب زمینی سرخ كرده بَرَم بیار».

دختر هم امر دایی رو اطاعت کرد و پس از مدتی کوتاه مقداری سیب زمینی خوش رنگ و بو با سس گوجه فرنگی برای دایی آورد و دایی هم دلی از عزا درآورد و سیب زمینی ها را با اشتها خورد و همزمان برای ما-دور از چشم اون دختر- چشم و ابرو می انداخت.

دختر اصرار داشت که دایی روبه‌راه بشه، پس یه بار دیگه حال دایی رو پرسید، دایی همچنان خودش رو به بی حالی زد و گفت: «دخترُم هنووَم کُترُمم (ناخوشم)».

در این لحظه بود که دختر به بازی دایی پی برد. رنگ صورتش قرمز شد، سگرمه هاش رفت تو هم، به طرف خروجی غرفه اشاره کرد و با صدای بلند و تحکم وار گفت: «برو بیرون آقا، وگرنه...».

همین که «وگرنه» از گلوی دختر مسئول غرفه دراومد، دایی مثل فنر از جاش بلند شد و گفت: «دخترم انگار حالُم خوب شد، به خدا می سپارمت» و با سرعت از غرفه خارج شد. خوش شانس بودیم که دایی ترسید و فلنگ رو بست و ما هم به دنبالش از اون غرفه و نمایشگاه بیرون رفتیم وگرنه اگر به نمایش ادامه می داد، پای مسئولان انتظامات و حراست نمایشگاه هم به اون غرفه باز می شد.

بعد از اون قضیه، حمید سفت و سخت مقاومت کرد و اجازه نداد که دایی اش توی جمع ما جایی داشته باشه و با تعریف کردن این ماجرا برای مادرش، موفق شد که پای دایی رو از جمع ما بِبُره، هرچند خدایی‌اش من که دلم برای دایی و شوخ طبعی هاش خیلی تنگ شده و می خوام بشینم زیر پای حمید که دوباره راضی بشه دایی رو به جمع ما برگردونه.