فیلم شب| انيميشن کوتاه دنی بوی

با «عقل» زندگی كنيم و ببينيم؟ يا از «عشق» به عنوان مرحمی بر درد تنهايی در اين دنيا استفاده كنيم؟

شجاع انوری- سرویس فرهنگ و هنر «خبر جنوب»/ بدون سر بودن انسان‌ها در این انیمیشن نشان از نداشتن فکر است. منظور فقط نابینا بودن و ندیدن نیست در این صورت می‌شد انسان‌ها را نابینا به تصویر کشید و نه کاملن بدون سر. بنابراین این مردم نه می‌بینند و نه حتا می‌اندیشند. سری برای اندیشیدن ندارند. برای همین می‌بینیم که تصادف و مرگ امری بسیار طبیعی و پیش‌پا‌افتاده و عادی است. مردم نسبت به مرگ هم‌دیگر بی‌تفاوتند. هیچ حادثه‌ای چندان ناگوار نیست که خاطر کسانی را مشوش کند. اساسن تا اندیشیدنی در کار نباشد، خاطر مشوش و دغدغه‌مندی هم وجود نخواهد داشت. چنین مردمی تمام دنیا را به‌سان خود می‌بینند چنان‌که اگر فیلم سینمایی بسازند، نه تنها در آن نیز طبیعتن همه‌ی شخصیت‌ها بدون سر هستند، حتا از این بدتر، همه چیز در آن‌جا وارونه هم به تصویر کشیده می‌شود، و چون کسی نمی‌بیند که چه می‌بیند، هیچ‌کس اعتراضی به این وارونه‌نمایی ندارد.

اما در این میان مواجه می‌شویم با فردی که متفاوت است. سر دارد، و می‌بیند، و می‌اندیشد، و به دو دلیل اندوه تمام وجودش را گرفته است. امری که از نگاه غم‌بارش هویداست. دلیل نخست آن‌که نسبت به حوادث پیرامون‌اش نمی‌تواند بی‌تفاوت باشد و دلیل دوم، تنهایی اوست. او تنها کسی است که می‌بیند و می‌اندیشد و در عین حال هیچ هم‌دم و هم‌سخنی ندارد که درد او را بفهمد، بتواند با او هم‌دردی کند و یا «درد مشترکی» را فریادگر باشند. وجود حتا یک هم‌دم می‌توانست تسلی بخشی بزرگ برای او باشد. اما چنین هم‌دمی وجود ندارد.

قهرمان داستان در یک اتفاق ناگهانی با زنی برخورد می‌کند و در این تماس، دل‌باخته‌ی او می‌شود. موسیقی فیلم از همین‌جا آغاز می‌شود. به نشان این که عشق به زندگی رنگ و بویی تازه می‌بخشد و آن را زیبا می‌کند.

«دنی» دل زن را به‌دست می‌آورد، اما زن هنگام لمس او متوجه وجود چیزی متفاوت که بالای گردن او وجود دارد، شده، ترسیده و فرار می‌کند. اکنون دو راه برای قهرمان داستان ما وجود دارد. باید دست به انتخاب بزند. یا به لاک تنهایی خود بازگردد، و یا مانند بقیه شود. البته این تصمیم آنی نیست، قهرمان داستان مدت‌ها پیش، و حتا قبل از آشنایی با این زن، مشغول ساختن گیوتینی برای بریدن سر خود بوده است. معلوم است که پیش از این نیز به خاطر فشارهای روان‌شناختیِ ناشی از متفاوت بودن و تنهایی، به این امر اندیشیده بوده. قهرمان ما «دلیلِ کافی» خود را یافته است. برای آخرین بار، و هم‌راه با حسرت، از پنجره‌ی اتاق‌اش چشم‌انداز بیرون را می‌نگرد. چشم‌اندازی که تنها او توان دیدن‌اش را داشت و پس از این، به خاطر تصمیمی که گرفته است، دیگر حتا او هم توان دیدن‌اش را نخواهد داشت. این نگاه، نگاه آخر است. یک خداحافظی هم‌راه با اندوه و حسرت

در نهایت او نیز مانند دیگران می‌شود و لنگان لنگان با عصایی که می‌یابد می‌تواند دل معشوق گریزپای خود را مجددن  به‌دست آورد و مرهمی بر تنهایی خود بگذارد. اکنون، او نیز مانند تمام مردمان شهر است. دیگر در این شهر بیگانه نیست، تنها نیست.

هنگام وصال این دو دلداده، مردمانی را می‌بینیم که آن‌ها نیز گویی کسی را می‌جویند. و ناگهان مخاطب را به این اندیشه وا می‌انگیزاند که: نکند این‌ها نیز مردمانی بوده‌اند دارای سر؟ و برای رسیدن به معشوقه‌های خود سرهای‌شان را قربانی کرده‌اند؟ شاید کلاه‌هایی که به همراه باد در فضای شهر سرگردانند و هم‌چنین مغازه‌ی پوستیژ فروشی که بسته است، نشانی از وجود چنین دوره‌ای باشد؟

شما بگویید که آری یا نه؟

نویسنده: مارك اسكروبتسكی

کارگردان: مارك اسكروبتسكی