زاوش تقوایی: هنر در خاندان ما مُسری است
هدیه سادات میرمرتضوی-خبر جنوب/ کودکیاش در محلهی هندیهای آبادان گذشت. در خانوادهی پرجمعیت و هنردوستی که همه مشوق هم بودند. پدربزرگش از روی ساز تار، نتهای ارگ را به خالهاش میآموخت، اشعار حافظ و صائب را تفسیر میکرد و در نهایت فرزندانی پرورد که هرکدام نوری بر آسمان هنر ایرانزمین شدند و یکیشان مانند ناصرتقوایی، ستارهای درخشان و بیبدیل. بخش دوم حرفهای زاوش تقوایی، هنرمندی آبادانی از خاندان تقواییها را که ساکن شیراز است با هم میخوانیم.
یک آبادانی آمده که در نویسندگی نوبنیاد است
اسم آبادان که میآید، چشمان آرامش درخششی عجیب میگیرد: «نمیدانم چطور است که با وجود مرکز بودن اهواز، همه در خوزستان، از خرمشهر تا سربندر و ماهشهر و امیدیه، آبادان را طور دیگری میشناسند و برایش اهمیت خاصی قائل هستند. یادم میآید در دوران کودکیام توی این شهر صنعتی کارگری، باشگاههایی تفریحی وجود داشت که در آن انواع فعالیتهای فرهنگی هم برقرار بود. از شطرنج و کتابخانه تا بازی دبلنای خانوادگی که همه میآمدند و در این مجموعههای باغ مانند که فضای بازی و رستورانهای متعدد هم داشت مینشستند. جالب اینکه وسط این باغها یک سن باز تئاتر هم بود!» مهاجرت خانوادهی پرجمعیت ما به تهران از دههی چهل با عموناصر شروع شد، وقتی دوستان صمیمیاش صفدر تقیزاده و نجف دریابندری که دو مترجم سرشناس خوزستانی ولی ساکن تهران بودند و آثار نویسندگان مطرح آن دوران مثل ارنست همینگوی را ترجمه میکردند، مشوق او برای رفتن شدند. عموناصر که سنی هم نداشت، تهران رفت و کمکم با داستانهای کوتاهش مطرح شد. حتی نویسندهی معروفی دربارهاش گفته بود یک آبادانی آمده که در نویسندگی نوبنیاد است. خیلی راحت مینویسد ولی میتواند بنیانگذار نویسندگی نوین بین نوجوانان کل کشور باشد. بعد، داستانهایش در مجموعهای چاپ شد که راجع به کارگرهای آبادانی است.»
همهی برادران تقوایی
زاوش تقوایی از عموهایش خاطره زیاد برای گفتن دارد. اول از همه معروفترینشان عموناصر. «عموناصرم در زندگی مشوق خیلیها بوده است. یکیشان سیروس مقدم که با هم نسبت فامیلی داریم. همیشه در خاطراتش میگوید وقتی دبستانی و ساکن سربندر بوده است، عمو ناصر که آمده بوده تا شهرها را بگردد و عکاسی کند، به منزلشان میرود و میبیند سیروس نقاشی میکشد. به او توصیه میکند نقاشی را ادامه دهد و به پدر سیروس میگوید حالا که نمرههای پسرش خوب شده، جایزه برایش دوربین بخرد! سیروس این جایزه را در مدرسه میگیرد و نمیفهمد از طرف پدر خودش و به توصیهی عموناصر بوده است. او نقاشی را ادامه میدهد و در این رشته از دانشکدهی هنرهای زیبای تهران فارغالتحصیل میشود. در سریال دایی جان ناپلئون هم در قسمت طراحی صحنه با عموناصر همکاری کرد و همیشه به شاگردی در محضر عمو اذعان داشت. در روز تشییع پیکر عموناصر، سیروس برخلاف وصیتش، سیاه پوشیده بود و در توضیح این عمل گفت: چرا سیاه پوشیدم؟ چون ناصر همیشه به من آموخت در زندگی چیزی را که فکر میکنم درست است انجام دهم نه اینکه با ذهنیت دیگران عمل کنم. همیشه میگفت وقتی مولف میشوی که کاری ارائه دهی که هنوز کسی انجام نداده است. پس سعی کن خودت باشی. اگر امروز من هم سفید میپوشیدم به ایدهی خودم عمل نمیکردم و این، خلاف درسی بود که از ناصر آموختم.» اما برادر تأثیرگذار دیگر خاندان تقواییها محسن است. مردی که به گفتهی برادرزادهاش سالها دوست داشته پشت صحنه بماند: «عمو محسنم از موثرترین کسانی بود که با عموناصر کار میکرد و همیشه دستیارش بود. چند فیلم هم خودش ساخت، داستان و فیلمنامه نوشت و در واقع همتراز با عموناصر است. ولی دوست دارد بیشتر پشت صحنه باشد. او دست چپ و راست و همیشه در کنار عموناصر بوده است. حتی قبل از شروع فیلمبرداریها عمو محسن بود که کارها را انجام میداد و بازیگرها را هماهنگ میکرد. عمومحسنم حیف شد. عموناصرم که کلا حیف شد، میتوانست خیلی موثرتر باشد. عمومحسنم هم الان سنش بالاست و فعالیت هنری خاصی ندارد!» نگاهش پر از خاطرههای قدیمی میشود: «یکی از عموهایم محمود که چندسال پیش فوت کرد، بیشتر در کار طراحی لباس بود و در سریالهای مختلفی کار میکرد. پدر خودم هم به شعر علاقهمند بود مخصوصا نادر نادرپور و فریدون مشیری و زیبا میخواند. از ویژگی مشترک پدر و همهی عموهایم کمحرفیشان است.»
فاصلهی زاده شدن تا رفتن یک ثانیه است
از آدمهای درگذشته که حرف میزند چشمانش اندوهگین میشود، ولی میگوید: «نمیخواهم دربارهشان بگویم خدا رحمت کند، چون خدا همه را رحمت میکند. دوست دارم وقتی از رفتگان صحبت میکنم جوری حرف بزنم انگار هستند. واقعا هم هستند. زندگی همهی ما شروع دوبارهاش آنطرف است. توی این دنیا هرچیزی حتی هنر را اگر در نظر بگیری، یک سرگرمی است تا انسان به مرگ فکر نکند. فاصلهی زاده شدن تا رفتن یک ثانیه بیشتر نیست و واقعا طولی نمیکشد. یکدفعه نگاه میکنی میبینی پنجاه سال گذشت. این فاصله در عین حال که خیلی کوتاه است طولانی هم هست. چون با خودت میگویی پنجاه سال گذشت چه شد؟ چرا بیشتر درس نخواندی؟ چرا وقتی ساکن فلان کشور بودی فعالیت تئاتری نداشتی و... طولانی بودنش هم به این خاطر است که نگاه میکنی و به این میاندیشی میتوانستی چه کارهایی بکنی ولی نکردی! گاهی این احساس را دارم که کاش به دنیا نمیآمدم. وقتی به دنیا میآیی چیزهایی میبینی که خیلی بد است. مثل قدرتطلبی و بیعدالتی که چگونه استفاده کردنش در کل دنیا مهم است. یا هنر که میتواند هم خوب و هم بد استفاده شود. در حالیکه اصل آن بر پایهی احترام به همه است.»
پیشکسوت من میتواند جوان بیستوچندساله باشد
هنرمند عرصهی تئاتر و سینما صحبتهایش را با این جملات به پایان میرساند: «درباهی اهمیت نقش انجمن هنرهای نمایشی و قدرت عمل داشتن آن قبلا صحبت کردم. درواقع، اگر کسی که در انجمن هست کارش را درست انجام ندهد همه لطمه میخورند چون تئاتر برای همه و نه یک عده خاص و دوستان خودمان است. موضوع دیگر این است که همهی شهرهای این استان، فرهیختگان عالی تئاتری دارند و قابل احتراماند. من همیشه با دو کلمهی شهرستانی و پیشکسوت مشکل داشتهام و به نظرم باید به معنای درستشان توجه شود. کلمهی شهرستان به لحاظ جغرافیایی معنایی لغوی دارد ولی کارکردش را از دست داده و جور دیگری تعبیر میشود. وقتی ما در شیراز میگوییم فلانی از شهرستان آمده اینجا دیگر شاید حرفمان مفهوم جغرافیایی نداشته باشد و معنایش این شود فلانی از جایی آمده که چیزی نمیفهمد و این خیلی بد است! کلمهی پیشکسوت هم به اعتقاد من میتواند معنای متفاوتی داشته باشد. پیشکسوت من میتواند خیلی جوانتر از منِ شصت ساله باشد. شاید یک نفر در بیست و دو سالگی کاری کرد کارستان! بنابراین پیشکسوت برای من آدمی است که در هر سنوسال، از علم و فرهنگ بالایی برخوردار است.»
Admin 6 




