بزرگداشت مردی از تبار آزادگان

بزرگداشت مردی از تبار آزادگان

شجاع انوری- سرویس فرهنگ و هنر «خبر جنوب»/ یک‌شنبه هفدهم تیرماه، "مهدی شکرگزار جهرمی"، بزرگ‌مردی از تبار روشن‌اندیشان و روشنی‌بخشان را از دست دادیم. او که زاده‌ی آبان‌ماه ۱۳۰۷ جهرم بود، سال‌های مدید در دوران مبارزات مردم ایران علیه استعمار و استبداد جنگید و هیچ‌گاه از پای ننشست تا روز واپسین. و روز بیستم تیرماه پس از تشییع پیکر عزیزش در مجلس یادبودی که خانواده و دوستان و هم‌شهری‌ها و هم‌سلکانش برایش گرفته بودند، یاد و نام و راه او گرامی داشته شد. در این جلسه‌ی یادبود دو سخنرانی درخشان در رثای آن بزرگ‌مرد انجام شد. نخست دکتر کیوان نریمانی، شاعر، مترجم و پژوهش‌گر، پشت تریبون قرار گرفت و با اندوهی در صدا این‌گونه یاد آن رفیق و همفکر را گرامی داشت:

این بود و بود و شدیم

بچه‌های نفت

و در آغاز نفت بود

نوشته به گِل

شدی بلای هفت اقلیم

سوت بلند فی‌دوس را نمی‌شنوی رفیق !

سه‌پرتاست را بردار !

برخیز از جای !

از گیت بگذر !

از شرجی و گرما بگذر !

از نخل‌های فربرویی مینو بگذر !

به خانه در آی ، رفیق من !

از عبدالحلیم حافظ

از امّ‌کلثوم بگذر !

بیا !

بیا !

به خانه درآی

با پای پیاده

با دوچرخه بیا !

با شعر بیا !

با حرف‌های تازه بیا  !

 

نمی‌دانم می‌دانید دایی مهدی برایم بس ارجمند بود هم‌چو پدر

گران‌سنگ بود

بزرگ بود

عزیز بود

نمی‌دانم می‌دانید امروز یکی از بزرگان جنبش ملی شدن صنعت نفت و از مبارزان برجسته‌ی سندیکاییِ کشور را به خاک ، به "مادرزمین" سپردیم

مردی چون فولاد آبدیده‌ای در کوره‌ی تفتیده‌ی پالایشگاه آبادان 

پیکارگری خستگی‌ناپذیر که حتا آن‌گاه که از پا افتاد

باز هم نفس‌نفس‌زنان از گستردن روشن‌گری می‌گسترد و تاریکی‌ها را به کنار می‌زد و دم فرو نمی‌بست

می‌خواند و می‌خواند و می‌گفت و می‌گفت

همین دیروز بود انگار که گفتمش بخوان تا تصویرت را بگیرم

و خواند :

"مرا  اگر که زر و سیم و ثروتِ دنیا

بر آن‌چه هست تسلط دهند و چیره کنند

 

تمام برگِ درختان، گر اسکناس شود

تمام ریگِ بیابان، اگر که لیره کنند

گر آسمان همه زر گردد و به من بخشند

سپس به گنجه هم افلاک را ذخیره کنند

 

بدین نیرزد،  هرگز که مردم از چپ و راست

به چشم نفرت به من نگاه خیره کنند"

 

و ‌خواند :

"روزگاری که وطن دست کفن دزدان است

عجبی نیست اگر مرده‌ی ما بی‌کفن است

 

می‌زند خون جوانان وطن موج هنوز

این حسین است که لب تشنه و خونین بدن است"

 

دایی مهدی مردی بود ار نسلِ آزادگانی از شهرهای دور و نزدیک و با فرهنگ‌های گوناگون یکی شده در آبادان، قلب تپنده‌ی نفتِ جهان در آن روزگار گرد هم آمدند و شهری را پایه گذاشتند که هنوز هیچ‌کدام از شهرهای ایران توان برابری با آن آبادان عزیز را ندارند .

شهری که در سال‌های به‌ویژه ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ پرچم‌دارِ مبارزه و ستیز با استعمار پیر در خاورمیانه بود.

انسان‌هایی ساده، زلال، عاشق در برابر آن امپراتوری بزرگ که می‌گفتندش آفتاب در سرزمین‌هایش غروب نمی‌کند.

ثابت قدم، با ایمان به ستم‌دیده‌گان ایران و جهان، جنبشی را به راه انداختند که پژواک صداش در جهان پیچید و هنوز هم که هنوز هست از پس هفتاد هشتاد سال در اندیشه نمی‌گنجد که این مردمان نیکوسرشت چه‌ها کردند و چه درس‌ها به کوشنده‌گان راه آزادی دادند. چه اعتصاب‌ها به راه انداختند.

دایی بزرگی بود از تراز علی امید‌ها، بارون و شارون کارآمدها، راه‌خدا زمانی‌ها، غلامحسین نریمانی‌ها، پدرم را می‌گویم، هاشم بنی‌طُرُف‌ها، لطیف غنی‌طوس‌ها، رضا جان‌قربان‌ها، رحمت‌اله جزنی‌ها و بسیارانی دیگر.

مردی بود از تبار ارانی‌ها، سیامک‌ها و روزبه‌ها

سازمان‌دهی دل‌سوخته که بارها و بارها برای مبارزاتش به حبس افتاد و آزاد شد و باز هم به حبس افتاد و دوباره از نو تا آستانه‌ی بهمن ۱۳۵۷.

آزاد شدی اینک، آزاد شدی به راستی مهدی ، رفیق من !

چه ناشناخته به خاک می‌سپرمت

رفیق من !

۶۰۰ هزار بشکه نفت

پالایشگاه آبادان این شهر شور و عشق و امید

این تانک فارم‌ها، تاورها، کت‌کراکر

۶۰۰ هزار تن بایدا امروز تو را به پیشواز آمده باشند

 

می‌دانم آن‌جا که ناکجاست رفیقانت BS‌نمبری تازه‌ برایت حک کرده‌اند

نشانِ سرخِ دلیری

برای هشت ساعت کار در روز

برای جمعه‌ها

برای بیمه

برای مرخصی سالانه

برای افزایش دستمزد

برای حق بازنشستگی

برای سایه‌ساری زیر درخت

چه قدر جنگیدید

چه قدر شیدایی !

چه قدر اشک و آه !

چه قدر عرق‌ریزانِ روح

چه کسی می‌داند امروز رفیق من مهدی !

رفیق بود، همراه بود، شاعر بود، هم‌اندیشه بود، انسان بود

و لب به شعرخوانی می‌گشود هم از فرودستان و تا دم واپسین هم به آرمان‌های عدالت‌خواهانه و میهن دوستانه‌اش پای‌بند ماند و پرچم فرو ننهاد.

اینک رفیقِ ما رفته

آزادِ آزاد است

امروز آبادان

امروز برای تو فی‌دوس باید به پاسِ تو

به صدا در آید تا شیراز، تا به جهرم زادگاهت

برسد صداش تا ملکوت

می‌شنوی رفیق من !

ناقوس‌ها برای تو می‌زنند 

دمام و سنج را می‌شنوی !

برخیز !

 

تمام راه‌هایی را که پا کوفته‌ای

از جب‌زر جهرم تا کناره‌ی بهمن‌شیر

از لب شط‌ تا فضل‌آباد

گام‌های ناخسته‌ی تو را فریاد می‌زنند

بیا بیا رفیق

جشن بزرگ ما

بی تو جشن نیست

 

"عید آمده، عیدِ نو/ سبز شده برگِ مو

رفته سیا زمستون/ موسم برف و بارون ..."

آری رفیق

بی تو نمی‌شود !

 

او مبارزی خستگی ناپذیر بود که آرزوی نوزایی اندیشه در سر داشت و روشن‌فکری تمام عیار که با خرافه‌ها و خرافه‌پرستی‌ تا دمِ واپسین جنگید و رفت. به جوانان امید داشت و امید می‌داد. حافظه‌ای کم‌مانند داشت. نمی‌دانم این‌همه شعر اعتراضی و شورشی را چه‌گونه در یاد می‌سپرد.

و هم‌اینک او رفیق من، در گوشم می‌خواند

همین دیروز بود انگار !

 

سپس ندا کامیاب، شاعر، در جای‌گاه ایستاد و با کلماتی بغض‌آلود و چشمانی اشک‌بار اما با صدایی رسا، یاد و نامِ دایی خود را این‌گونه گرامی داشت :

الا یا  ایها‌الساقی ادرکاساً و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بویِ نافه‌ای کآخر صبا زان طُره بگشاید

ز تابِ جعدِ مُشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امنِ عیش، چون هر دَم

جَرَس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها...

 

من خواب دیده‌ام

خواب دیدم آن قد رعنا را

او را در کت و شلواری سفید

در حالی‌که چیزی می‌نوشید

من خواب بودم

اما می‌دانستم چه‌قدر دوستش می‌دارم.

 

پرسیدم : دایی جان خوبی؟

پاسخ داد : بله خوبم دایی!

گفتم : مگر پاهایت درد نبود؟

مگر با ویلچر خانه را طی نمی‌کردی؟

مگر موهایت نقره‌ای نبود؟

مگر زخم بِستری کوچک اما عمیق

بی‌قرارت نکرده بود؟

مگر

مدام در سرت

شعرهای تلخ را داد نمی‌زدی

بی‌خواب نمی‌شدی؟

جان دلم!

داییِ مهربان

خودم دیدمت در بِستری سفید و معطر

اورانوس را دیدم

که چگونه به سختی در دهانت

دهانِ پر از شعرت

سوپ می‌چکاند

خودم شنیدم

زهره را

نپتون را

که هر بار

بعد از سلام گریه می‌کنند

و من می‌پرسم : دایی بهتر شده است؟

و آن‌ها

اشک

اشک

اشک می‌ریزند

انگار که تو گاهی نمی‌شناسی‌شان

و گاهی سراغ از افتخار می‌گیری

کجاست، کجاست افتخار ما؟

دایی جان

من هم سراغ از عزیزی از عزیزترین افتخار می‌گیرم

میگویند : اسفند ماه بوده است

و او یادش نمی‌آمده

تو برایش مهم‌تر بودی

نپتون، اورانوس، عطارد

یا

آن دو سیاره‌ی دور

مجید را می‌گویم، فرید را می‌گویم

شنیده‌ام چشم به راه‌شان بوده‌ای

مثلِ تمامِ آدم‌های چشم به‌راه

 

جانِ دلم

دایی شاعرم

چه‌قدر این کت و شلوار سفید به قد و قامتت می‌آید

اما من می‌ترسم از خواب بیدار شوم

و تو رفته باشی

تا شاعری دیگر مرده باشد

تا چهار دختر و دو پسر بَعدِ تو پروانه شوند

پروانه شوند در هوایی بی‌قرار

و بی‌قرار بمانند مثلِ همین حالا

بی تو

خواهرانت، برادرانت، رفقایت

و من می‌ترسم که مبادا از این خواب بیدار شوم

دایی جان!

بگو چگونه تاب آوریم بویِ کافورِ امروزِ تو را ؟

و تو پاسخ می‌دهی

پاهایم دیگر درد نمی‌کند

زخم‌هایم دیگر درد نمی‌کند

این‌جا همه خوبند

لطف‌الله سلام می‌رساند، جواد سلام می‌رساند، رحمان سلام می‌رساند، کارگر سلام می‌رساند

و افتخار، افتخار، این‌جا همه را خوب می‌شناسد.

 

من از خواب می‌پرم، شما هم با من بپرید و همه پروانه شویم با عطارد و مجید و فرید و اورانوس و زهره و نپتون

تیرماه است

دایی مُرده

و من دلم برای کودکی‌ام تنگ شده است !