کاریکلماتور، کاریکلماتوراست، خلاص و السّلام

کاریکلماتور، کاریکلماتوراست، خلاص و السّلام

رحیم پیمان/ کاریکلماتور، کاریکاتور کلمات نیست، شعر هم نیست اما نثر موزون نیز نیست، چون نیاز به وزن ندارد، تعریف من ازکاریکلماتور، «ارائه ساختاری نامتعارف از مفاهیم متعارف است». عمده شاخصه کاریکلماتور، هنجارگریزی زبانی است، اتفاقی عجیب و غریب و بدیع و تازه و گاهی سحرآمیز و تا حدودی اعجاب انگیز در ساختار زبانی.

«ارکستر یک دست، صدا ندارد!» این مَثل یا مَتل و یا ضرب المثل را در حوزه ای دیگر و در فضایی دیگر و در حال و هوائی دیگر، نویسنده (صلح جو) استفاده کرده و آن را وارد مضمون دیگری کرده است، مضمونی مانند ارکسترکه طبعاً باید یک ارکستر، یک دست باشد تا هماهنگی (هارمونی) لازم ایجاد شود. حق گرفتنی است، این جمله را بارها شنیده ایم، تخیل یکی دیگر از شاخصه های کاریکلماتور است و بااین که گفتیم که کاریکلماتور شعر نیست اما صلح جو تخیل را از شعر وام گرفته و از مفهوم حق گرفتنی است فراتر رفته است و با یک دستکاری فهیمانه و خردمندانه، مفهوم بدیع وجدیدی خلق کرده که پیش ازاین نشنیده ایم، می نویسد: «حق گرفتنی نیست، خوردنی است!» که در این کاریکلماتور، عنصر اعتراض به شدت نشان داده شده می شود و مگرنه اینکه یکی از کارکردها و ویژگی های یک طنز و طنزپرداز، اعتراض است؟ انسان را اندوهگین می کند این کاریکلماتور: «با سایه ام، در رختخواب دو نفره می خوابم!» چه القا می کند؟ احساس بد تنهائی را، بی پناهی را و بی کسی را و نیز مانند: «با سایه ام، حرف می زنم» اندوهی که انسان همیشه باخودش حمل می کند. «به نارنجک بدون «ضامن»، هیچ بانکی وام نمی دهد!». نارنجک بدون ضامن یعنی هیچ! بدون کارکرد، بی خاصیت، نارنجک بی پشتوانه، درست مثل آدم هائی که دستشان به هیچ جا بند نیست و ضامن و پشتیبان و ساپورت و پارتی و... ندارند، اصلاً اعتباری ندارند که بخواهند از بانک وام بگیرند! دراین کاریکلماتور نیز اعتراض موج می زند، اعتراض به سیستم بانکی.

بعضی کاریکلماتورهای صلح جو، اجتماعی و بعضی سیاسی هستند و گونه ای شخصی، مانند این کاریکلماتور: «تصویر درختی که درآب افتاده بود، غرق شد!» که دراین کاریکلماتور، تخیّل شاعرانه نشان داده شده است. «هنگام وداع، اشک خداحافظی درآمد!» که به درآمدن اشک در هنگام خداحافظی اشاره دارد اما نویسنده در این کاریکلماتور به خودِ خداخافظی توجه ویژه کرده و خداحافظی را درمرکزیت قرارداده است، این خودِ خداحافظی است که اشکش درمی آید. در کاریکلماتور «سیگار برگ را، به پاییز پیشکش کردم!» رابطه ایجاد کرده کاریکلماتوریست بین برگ و پاییز، پاییز فصل بی برگی است. گاهی کاریکلماتورهای استاد پیرسوک صرفاً معنای محلی جغرافیایی خاص دارند و قابل ترجمه به زبان دیگر نیستند البته ایرادی وارد نیست و فقط توضیح و تبیین است مانند: «آب باریکه کارمندی ام، در اثر خشکسالی قطع شد!» که اصطلاح آب باریکه استعاره ای از حقوق ناچیزکارمندی است، فقط در این سرزمین استفاده دارد و یا کاریکلماتور دیگر ایشان: «وقتی دستم را با حوله خشک می کنم، دیگر آب ازدستم نمی چکد!» می گویند فلانی آب از دستش نمی چکد که به معنای خسیس بودن، که این اصطلاح فقط برای ما فارسی زبانان مفهوم دارد، شاید درزبان های دیگر دنیا، هرکدام ضرب المثلی برای این مفهوم داشته باشند که ما نمی دانیم و نیز کاریکلماتور «زنِ وزن دار را با کمی قافیه می توان سرود!» که ممکن است برای کسی که از عناصر شعری اطلاع ندارد، قابل فهم نباشد و همچنان: «خط فقررا، هیچ ثروتمندی نمی تواند بخواند!» تقابل زیبایی از فقر و ثروت است.

عنصردیگری که درکاریکلماتورهای این طنزنویس شیرازی و قدیمی ترین کاریکلماتوریست کشور دیده می شود و نظرها را جلب می کند، وجود واژه های چند معنایی است مانند واژه کشیدن، مثال: «تا ناخن کشیدم، رویش را لاک زدم!» که چون نویسنده فقط خواسته واژه کشیدن را بیاورد، کاریکلماتور از آب در نیامده است. و نیز: «سعدی با گل های خورده اش درفوتبال محله ای، گلستان اش را ارائه داد!» که گل رُستنی و خوشبو که در باغ است و گلی که دربازی فوتبال زده می شود و نیز: «تا پنالتی را گرفتم، کت بسته به داورتحویل اش دادم!» اصطلاح یا واژه گرفتن در این کاریکلماتور به دومعنا آمده است، پنالتی گرفتن و نیز گرفتن شخص. ما به جسمی که وزن زیاد داشته باشد، سنگین می گوئیم و نیز به خواب عمیق هم سنگین گفته می شود، همه این را می دانیم، اما این که بیایید خواب سنگین را وادار به گرفتن رژیم لاغری کنید، کار همه ما نیست و فقط از عهده صلح جو برمی آید! «وقتی دلت بامن است، دودل می شوم!» محشر است، معنای ظاهری اینکه دل تو و دل من که کنار هم باشند، من دارای مالکیت دوتا دل می شوم، اما نه، فقط این نیست، معنای درونی آن مهم است، وقتی دلت را به من می سپاری، من دچار هراس و شک و تردید می شوم.

من عاشق کاریکلماتورهای کوتاه و عمیق دو معنایی هستم، یک معنای ظاهری و یک معنای درونی، این کاریکلماتورها به زبانی قابل ترجمه است: «سرزده آمد، نشناختم اش!» گفتم که من عاشق کاریکلماتورهای کوتاه وپر معنا هستم، سرزده، یعنی بدون اطلاع، یکهوئی، و نیز از زاویه ای دیگریعنی کسی که موهای سرش را زده باشد (کچل کرده باشد!) و نیز سرزده اصلاً به معنی بدون سر، که معلوم است که آدم بدون سر قابل شناسایی نیست. «کامیون باردار، وضع حمل کرد!» قبلاً گفتیم که درکاریکلماتورهای صلح جو (البته نه همه آنها)، اجسام و اشیاء تبدیل به جاندار و به ویژه انسان می شوند (انسان گونگی اشیاء - آرایه) این است که کامیون هم زایمان می کند، چون باردار است! «روزنه های امیدم، تارعنکبوت زده اند!» که بسیار عالیست، امّا ای کاش می گفتند تار عنکبوت بسته اند!، صلح جو درکاریکلماتورهایش از واژه هُل دادن زیاد استفاده کرده است مانند: «برای روشن شدن فندکم، آن را هُل می دهم!»، بعضی اتومبیل ها و به ویژه مدل بالاها و دنده اتوماتیک ها که قابل هُل دادن نیستند.

درگونه ای از کاریکلماتورها عناصر، ارتباط ضعیفی باهم دارند و یا اصلاً ارتباطی ندارند و در نتیجه کاریکلماتور به جائی نمی رسد، مانند: «عنکبوت، تارش را به رهبرارکستر پیشکش کرد!»، عنکبوت وتار باهم ارتباط دارند و تار نیز با رهبر ارکستر، و امّا عنکبوت با رهبرارکستر خیر. 

«گره کور، نابینا است!» که ارتباط معنایی برقرارکردن است بین دوواژه که درذهن ما یک معنی را می دهند، دوستی بسیار نزدیک جناب صلح جو وهمنشینی با استاد لطیفه معاصر جناب ناصر زارعی (دائی ناصرو یا دایناسور) تاثیر بسیاری روی بعضی ازکاریکلماتورهاگذاشته است، مانند: «شیرآب، مواد اولیه کارخانجات شیر پاستوریزه است!» ... .

کاریکلماتور فرزند ناخواسته ای است که خانواده ادبیات آن را باید بپذیرد، اگرچه حضور این نوع ادبی درطول پنجاه و دوسال معاصر، گاهی کم رنگ وگاه غائب بوده است، امّا به دلیل وجود انگشت شمار کسانی چون صلح جو، دراین حوزه فعالیّت می کنند، پذیرش این نوع نوشتاری ادبیات طنز ضروری و اجتناب ناپذیر است. کاریکلماتورنویس نه شاعراست ونه نویسنده!، نه فیلسوف است ونه دانشمند، نه منتقد است و نه تحلیلگر، اما همه این ها را هم هست، نگاه ویژه، متفاوت، دیگرگونه، عمیق وژرف، گاهی زیبا و گه نا زیبا، خوش آیند و ناخوش آیند، که به جهان، پدیده ها، انسان ها، مناسبات اجتماعی، روابط سیاسی، مسائل اجتماعی و مشکلات جهان وکشورو معضلاتی که بشر امروزه با آنها مواجه هست را قلمی می کند با چاشنی طنز! کاریکلماتور به این سبب به طنزنزدیک است که انتقاد می کند، به تمسخر می گیرد، بزرگ نمائی می کند، تحقیر می کند، ناگفته هارا بازگوو می نمایاند، باواژه ها شوخی می کند و از کلمات کار می گیرد، غیر از آن، کاری که به عنوان وظیفه همیشه انجام می دهند و معانی بی ربط را به هم پیوند می دهد و ازآن ها معنای تازه و نوینی را می سازد و یا استخراج می کند.

کاریکلماتور نویسی فعالیّتی سهل و ممتنع است، نیازبه اندیشیدن به روابطی خاص دارد، نیاز به نگاهی متفاوت ودیگرگونه دارد، ذوقی سرشار لازم دارد و تجربه ای بسیارباید اززندگی داشت تا بتوان آن را نوشت و ذهن ازقبل تعیین شده ما را منفجرو تخریب کند، تا چیز جدیدی بسازد، چیزی عجیب و شگفت انگیز. ازابتدا وقتی یک کاریکلماتور را می خوانیم، واقعاً نمی دانیم که پس از آن باید بخندیم؟، بگرییم؟، بیاندیشیم؟، نیشخند بزنیم یا تلخ خند؟، خیال پردازی کنیم؟، خوشحال شویم یا بدحال و ...؟، نمی دانیم که پس ازخواندن آن چه حسی پیدا می کنیم، کاریکلماتور ما را به جهانی می برد که بیشتر درخواب هایمان می بینیم، درخواب دیدن است که مناسبات اشیاء و اجسام و انسان ها و مکان ها و حیوانات وزمان ها، غیراین است که ما درعالم واقع با آنها سروکار داریم، کاریکلماتور خواب ورویائی است که ما را بهت زده می کند، گاه شاد می کند وگه غمگین، و ازخود می پرسیم این چه نوع ادبیّات است؟

این چگونه نوشتن است که همه چیز را به هم می ریزد و ساختاری جدید و نوین را پیش روی ما می گسترد؟، کاریکلماتور، حرف اش را فقط خودش می تواند بزند و نمی تواند سخنگو یا نماینده ای داشته باشد، نه شعراست و نه نظم و نه نثراست ونه داستان کوتاه، نه رمان است ونه فیلم یا نمایشنامه و تندیس و نقاشی، کاریکلماتور است، هیچکدام نمی توانند حرف دل کاریکلماتوریست را بیان کنند به این زیبائی، کاریکلماتور، کاریکلماتوراست، خلاص والسّلام.