شعر جهان| آلن گینزبرگ
علیرضا نجمی_«خبرجنوب»/ «آلن گینزبرگ» با نام کامل «ایروین آلن گینزبرگ» متولد ۳ ژوئن ۱۹۲۶ در نیوجرسی و درگذشت ۵ آوریل ۱۹۹۷ در نیویورک، نویسنده و شاعر آمریکایی بود. آلن در خانواده ای یهودی در ایالت نیوجرسی به دنیا آمد. پدرش لوئی گینزبرگ شاعر و معلم مدرسه بود. مادرش نائومی لیورگانت گینزبرگ از بیماری روحی پارانویا رنج می برد. مادرش در حزب کمونیست فعالیت داشت. آلن در نوجوانی شروع به نوشتن کرد. او ابتدا کارش را با نوشتن برای نیویورک تایمز آغاز نمود و درباره موضوعات سیاسی و حقوق کارگران مینوشت. در دوران دبیرستان به خاطر تشویق معلمش خواندن آثار والت ویتمن را آغاز کرد. گینزبرگ پس از تحصیل در دانشگاه ایالتی مونت کلیر با یک بورس تحصیلی از انجمن مردان جوان عبری در سال ۱۹۴۹ به دانشگاه کلمبیا راه یافت.
گینزبرگ در نیویورک به همراه لوسین کار با نویسندگانی آشنا شد که بعدها نسل بیت را شکل دادند. گینزبرگ بار دیگر توسط لوسین کار به نیل کسدی معرفی شد. شخصیتی که تأثیر بسیاری در او داشت و از آنجا بود که وی به بودیسم تبتی علاقمند شد. گینزبرگ در سانفرانسیسکو با شاعران رنسانس سن فرانسیسکو ملاقات کرد که بعدها به نسل بیت پیوستند. گینزبرگ در سال ۱۹۹۳ برای کتاب The Fall Of America جایزه کتاب ملی آمریکا را برد و از وزیر فرهنگ فرانسه نیز نشان هنر و ادب را گرفت. گینزبرگ شاعر و فعال سیاسی بود و در دهه ۶۰ در اعتراضات مدنی و مخالفت علیه جنگ ویتنام نقش بسیار فعالی داشت. یکی از بحثبرانگیزترین ادعاهای افلاطون در آثار فلسفیاش این بود که میخواست شاعران را از جمهوری آرمانیاش اخراج کند، چون شاعران با زبان بازی و لفاظی می توانند کاری کنند ایده های زشت و مخرب زیبا جلوه کنند و بدین ترتیب جامعه را به قهقرا بکشانند.
شعر «زوزه»، اثر آلن گینزبرگ، یکی از قوی ترین نمونه ها از ترسی است که افلاطون نسبت به شعر و شاعری داشت. این شعر از همان خطوط اول به نوعی قدرت کلمات را به رخ میکشد: «من نابود شدن درخشان ترین ذهن های نسل خودم را به دست دیوانگی دیدم/ گرسنه، متوهش، برهنه/ سپیدهدم صبح، سرگردان در محلههای سیاهپوست نشین/ برای پیدا کردن مخدرهای سنگین». شعر گینزبرگ پر از چنین تصاویر غنی است که به مینی مالیسی ترین شکل ممکن در ذهن ترسیم می شوند: تصویر جوانانی که در سرتاسر آمریکا سفر میکنند، مواد توهم زا میزنند، تصاویری وحی شده از شیاطین باستانی و فرشته های آسمانی می بینند و از ته دل از کشور مادی گرا و فرهنگ محافظه کاری که در بستر آن زاده شده اند شاکی اند. از این نظر، «زوزه» از آن دسته از اشعار کمیابی است که انگار حال و هوای یک نسل و یک نقطه خاص در تاریخ در آن متجلی شده است. اگر «زوزه» را بخوانید، هرچه لازم است برای درک جنبش بیت (Beat) و حال و هوای چپ گرایان رادیکال آمریکایی در دهه ۵۰ بدانید، از آن دریافت خواهید کرد.
رمز موفقیت گینزبرگ برای رسیدن به چنین دستاورد بزرگی این بوده که به شدت با آدمهای هم فکر و هم رده خود درگیر بود و از هر فرصتی برای به اشتراک گذاشتن تجربه ها، دردها و بینش های آن ها در شعر استفاده می کند. اگر گینزبرگ از آن دسته از شاعران گوشه گیری بود که فقط می کوشید به عنوان یک جزیره انسانی و بدون درگیری با افراد دیگر شعری انتزاعی درباره افکار و دغدغههای خودش بسراید، شعر «زوزه» هیچ گاه به جایگاه فعلی اش دست پیدا نمیکرد. گینزبرگ با افرادی که در آسایشگاههای روانی به سر میبردند و با مشکلات روانی دست و پنجه نرم می کردند احساس همدردی می کرد. بنابراین جایگاه گینزبرگ به عنوان شخصی که در مرکز یک جنبش فرهنگی قرار داشته و با تمام افراد دخیل در آن جنبش آشنایی داشته و حالا تصمیم گرفته تجربه حضور در این جریان را در قالب یک شعر زیبا و آتشین ابراز کند، بسیار ارزشمند است.
جنبش بیت به نوعی واکنشی به فرهنگ محافظه کارانه، مادی گرا و دگرستیز آمریکای دهه ۵۰ بود. ریشه این جنبش به دانشگاه کلمبیا در دهه ۴۰ بر می گردد. در این دانشگاه و در این دوره زمانی، بسیاری از چهره های مهم جنبش بیت همچون جک کرواک (Jack Kerouac)، گینزبرگ، لوسین کار (Lucien Carr) و هل چیس (Hal Chase) با یکدیگر ملاقات کردند و علیه سبک آموزشی خشک و فرمولاتیکی که دانشگاه بهشان تحمیل کرده بود قیام کردند. جنبش بیت دقیقاً هر آن چه بود که آمریکای آن زمان نبود؛ آمریکا مسیحی بود برای همین بیت ها به بوداییسم و باورهای عرفانی شرقی دیگر روی آوردند؛ آمریکا کاپیتالیستی بود، برای همین بیت ها به کمونیسم و سوسیالیسم روی آوردند؛ آمریکا صنعتی بود، برای همین بیت ها به طبیعت دوستی روی آوردند. مولوخ، که طبق باور عمومی، خدای باستانی اشاره شده در عهد عتیق است که کنعانیان فرزندان خود را برای او قربانی می کردند، بن مایه بخش دوم شعر است.
در این قسمت گینزبرگ مولوخ را بهعنوان استعارهای از کاپیتالیسم در نظر می گیرد. یکی از روشهایی که گینزبرگ در «زوزه» برای اعتبار بخشیدن به این آمریکای جایگزین از آن استفاده میکند، اسطورهسازی از تجربههای شخصی خودش و رفقایش است. اگر یک مرد محافظه کار آمریکایی دهه ۵۰ گینزبرگ و دوستانش را می دید، احتمالاً فکر می کرد یک سری جوان علاف و معتادند اما گینزبرگ در این خطوط با چنان شیدایی و آب و تابی درباره این تجربه ها حرف می زند که خواننده احساس می کند به خاطر این که در چنین جمعی حضور نداشته، نصف عمرش بر فناست.
گینزبرگ در «زوزه» ۱۰۰ درصد خود واقعی اش است. او تمام ایده ها و گرایشهایی را که با آن ها میتوان یک نفر را در مقیاسی تاریخی ترور شخصیتی کرد، در این شعر بدون هیچ تعارفی برملا می کند. اساساً همیشه رسم بر این بوده برای اینکه یک نفر را از ارزش ساقط کنند، او را آدمی منحط و مبتذل معرفی کنند.
گینزبرگ تمام انحطاطها و ابتذالهایی را که میتوان به یک نفر نسبت داد با آغوش باز میپذیرد. البته هدف گینزبرگ از گفتن این حرفها فقط شوکه کردن مخاطب خود نبود. گینزبرگ میخواست آدمها راحتتر بتوانند خود واقعیشان را ابراز کنند و درباره آن چیزی که واقعاً نسبت به آن اشتیاق دارند حرف بزنند. در سالهای اخیر برخی از اشعار آلن گینزبرگ به فارسی برگردانده شده است که از آن میان میتوان به مجموعهای به نام «سوترای آفتابگردان» با برگردانی از محمد رزازیاندر ایران منتشر شده است. وی در ۵ آوریل ۱۹۹۷ در سن ۷۰ سالگی در اثر ابتلا به سرطان کبد درگذشت.
آمریکا
آمریکا من همهچیزم را به تو دادم و حالا هیچام.
آمریکا دو دلار و بیست و هفت سنت ۱۷ ژانویه ۱۹۵۶.
حتی نمیتوانم فکر خودم را تحمل کنم.
آمریکا کِی این جنگهای انسانی را تمام میکنیم؟
لعنت به تو با آن بمبِ اتمیات.
حالم خوش نیست مزاحمم نشو.
تا ذهنم آرام نگیرد شعرم را نخواهم نوشت.
آمریکا کی می خواهی فرشته خو باشی؟
کی میخواهی از درونِ گور به خود نگاه کنی؟
آمریکا چرا کتابخانههایت پر از اشک است؟
آمریکا کی می خواهی تخم مرغ هایت را به هند بفرستی؟
من از توقعاتِ دیوانه وارت به ستوه آمدهام.
کی میتوانم به سوپرمارکت بروم
و با قیافه قشنگم آنچه را نیاز دارم بخرم؟
حتماً برای حل این اختلاف، راه حل دیگری وجود دارد.
آیا تو نحسی یا این یک نوع شوخی خرکی است؟
سعی میکنم سر اصل مطلب بیایم.
نمیخواهم دست از وسواسم بردارم.
آمریکا زورم نکن میدانم چه کار میکنم.
آمریکا شکوفههای آلو دارند پائین میریزند.
ماههاست که روزنامهای نخواندم
هر روز کسی به جرم قتل محاکمه میشود.
روزها پشت هم در خانه ام مینشینم
و به گلهای سرخ داخل کمد خیره میشوم.
روانشناسم میگوید حالم کاملاً خوب است.
به تجربیات عرفانی و لرزههای کیهانی دست پیدا کردم.
با تواَم.
آیا میخواهی زندگی عاطفیات
تحت تأثیر مجله تایم باشد؟
من هر هفته آن را میخوانم.
هر وقت یواشکی از آبنباتفروشی
کنار خیابان رد میشوم طرحِ جلدش به من خیره میشود.
من آن را در زیرمین کتابخانه عمومی برکلی میخوانم.
همیشه از مسئولیت برایم میگوید. تاجران جدیاند. تهیهکنندگان فیلم جدیند. همه جز من جدیاند.
به نظرم میرسد که آمریکا منم.
من حتی فرصتِ یک مرد چینی را ندارم.
درباره زندانهایم چیزی نمیگویم
یا میلیون آدم محرومی که در گلدانهای من
زیر نور پانصد خورشید زندگی میکنند.
آرزویم این است که رئیسجمهور شوم
هرچند یک کاتولیک هستم. آمریکا چطور میتوانم
نیایشی مقدس برای وضع احمقانهات بنویسم؟
آمریکا تو واقعاً نمیخواهی به جنگ بروی.
آمریکا این مسئله کاملاً جدی است.
آمریکا این احساسی است که دارم
وقتی به تلویزیون نگاه میکنم.
آمریکا این درسته؟
بهتره فوراً بروم شغلی دست و پا کنم.
درست است من نمیخواهم به ارتش ملحق شوم
یا در کارخانههای تولید قطعات دقیق، توفال بچرخانم
به هر حال من نزدیکبین و روانی هستم.
آمریکا من شانه نحیفم را به چرخ کار میچسبانم.

Admin 6 






